X
تبلیغات
نقد مارکسیسم دربارۀ نظریۀ روانکاوی

پیش گفتار مترجم

 

پیش از هر مطلبی باید بگویم که این پیش گفتار را به پیشنهاد و اصرار دوست گرامی و نادیده ام آقای امیر کشفی می نویسم که علاوه بر این با خوانش دقیقش موجب شد تا تصحیحاتی چند در متن صورت پذیرد و از این بابت باید از ایشان تشکر کنم.

به این ترتیب تلاش من در این جا پاسخگویی به پرسش های ایشان در خصوص ضرورت این کتاب به زبان فارسی و برای ایرانیان است، زیرا خصوصا وقتی به موقعیت روانکاوی در ایران می اندیشیم، بی شک نقد مارکسیسم دربارۀ نظریۀ روانکاوی کمی دور از ذهن به نظر می رسد.

به طور مشخص پرسش این است که تحت چنین شرایطی که ما هنوز در ایران نه تنها فاقد جامعه روانکاوی می باشیم بلکه از ادبیات روانکاوی نیز به زبان فارسی نیز بسیار فاصله داریم،  چه نیازی به نقد روانکاوی و آن هم از نوع مارکسیست می توانیم داشته باشیم؟ به زبان خیلی ساده به چه درد ما ایرانی ها می خورد که بدانیم مارکسیست ها دربارۀ روانکاوی چه گفته اند؟

اجازه دهید کمی بیشتر آب به آسیاب این پرسش ها بریزم و این پرسش را باز هم سنگین تر کنم. وقتی با پی یر برونو که یکی از سه نویسندۀ این کتاب است در خصوص موضوع این کتاب از طریق ایمیل تماس گرفتم، در پاسخ نوشت که « متأسفانه شما زمانی به موضوع روابط مارکسیسم و روانکاوی پرداخته اید که خیلی وقت است صحنه خالی شده و همه این زمینه را ترک کرده اند»  و اضافه می کند که «خوشبختانه حزب کمونیست نیز هیچ موضعی در رابطه با روانکاوی اتخاذ نکرده است. خوشبختانه».

در این صورت چگونه می توانیم  ضرورت چنین کتابی را به زبان فارسی توجیه کنیم؟ من فکر می کنم که در وحلۀ اول پاسخ به چنین پرسشی را احتمالا می توانیم نزد خوانشگران  آن جستجو کنیم. این کتاب گوشه ای ست از پژوهش های مارکسیست های فرانسوی در رابطه با نظریات روانکاوی در سال های هفتاد. مورد استفاده و فایده آن بستگی به دیدگاه ها و تمایلات پژوهندگان عرصۀ علوم انسانی خواهد داشت.

 با این وجود می توانم از انگیزۀ شخصی خودم برای ترجمۀ این کتاب بنویسم. پرسش از رابطۀ روانکاوی و مبارزۀ طبقاتی همواره در طول تقریبا  پانزده سال  تحلیل روانکاوی به عنوان تحلیل شونده برای خود من مطرح بود و با توجه به رکود تحلیل و فقدان تحولی که از تحلیل روانکاوی در زندگی ام انتظار داشتم، که سرانجام به توقف آن انجامید، موجب شد که بیش از پیش از موضع روانکاوی و گفتمان روانکاوی فاصله بگیرم. مضافا بر این که روانکاوانی که من با آنها سروکار داشتم چه به عنوان روانکاو و چه در روابط دوستانه وارد مباحثی که دعاوی آنها را دچار تزلزل کند نمی شدند و حاضر به پاسخگویی نبودند و یا این که خود من در تبانی با آنها از ادامه و اصرار در بحث قطع نظر می کردم. برای من کاملا روشن بود که چنین روانکاوانی تا حدود زیادی از نانشان دفاع می کنند تا نظریه و یا روش روانکاوی. برخی اوقات که از تحلیل روانکاوی باز می گشتم نتیجه می گرفتم که این روانکاوها باید خیلی به قضا و قدر اعتقاد داشته باشند، و حتی یک روانکاو ایرانی را نیز می شناختم که همیشه دربارۀ او فکر می کردم که این فرد اگر روانکاو نمی شد حتما کف بین یا فال بین و طالع بین از آب در می آمد، و احتمالا از همین سالادهای چهار فصل هم در کار حرفه ای اش استفاده می کند.

علی رغم فاصله ای که از روانکاوی گرفته بودم، از طریق دیگری رابطه ام را با روانکاوی ادامه دادم و مثل گذشته به ترجمۀ برخی نوشته های فروید  و برخی نوشته های دیگر از روانکاوان دیگر پرداختم و خصوصا به آن بخش از روانکاوی توجه نشان می دادم که مرتبط بود به عرصۀ روانکاوی کاربردی.

 چند سال پیش از این یعنی دقیقا کمی پیش از این که ترجمه این کتاب را شروع کنم، در یک سایت روانکاوی با طرح مسائلی چند در رابطه با موضوع روانکاوی و مارکسیسم،   جهت گسترش بحث متعاقبا به ترجمۀ  متن بیانیۀ هشت روانپزشک کمونیست فرانسوی  تحت عنوان «روانکاوی، ایدئولوژی واپس گرا» (1949) پرداختم و این کار نیز به دلیل حجم نسبتا اندک آن به سرعت انجام پذیرفت. ولی در آن سایت از این متن استقبالی به عمل نیامد و مدیر سایت که خودش نیز به حرفۀ روانکاوی اشتغال داشت سعی کرد با اشارات تاریخی، برد این بیانیه را محدود ساخته و  حتی برای بی اعتبار جلوه دادن آن در مورد یکی از افرادی که این بیانیه را امضاء کرده بود اشاراتی داشت که گویی او بعدها از شرکت در این جریان اظهار ندامت کرده و حتی از حزب کمونیست فرانسه نیز استعفا داده است. روشن است که چنین روانکاوانی اگر بخواهند پاسخ گوی متن «روانکاوی، ایدئولوژی واپس گرا» باشند در خطر فروپاشی تمام افکار محافظه کار و فرصت طلبانه شان قرار می گیرند. در صورتی که اگر نه تمام بیانیه ولی به طور قطع بخش قابل توجهی از مسائل مطروحه در آن، ازدیدگاه من، کاملا  تازگی خودشان را حفظ کرده اند. علاوه بر این باید بگویم که موضوع روابط مارکسیسم و روانکاوی برای من همیشه از اهمیت خاصی برخوردار بوده، و  توجه داشته باشیم که وقتی می گوییم مارکسیسم یعنی علوم انسانی و یعنی مسائلی که به انسان و واقعیات اجتماعی مربوط می شود یعنی همان واقعیاتی که روانکاوان تا جایی که بتوانند از پذیرش آن می گریزند و دائما در حال تکرار همان اشتباهی هستند که دربیانیه 1949 به نقل از ژرژ پولیتزر به آن اشاره شده است، یعنی می خواهند تاریخ را از طریق روانشناسی تعریف کنند. و به همین علت نیز هست که حتی بیکاری را می خواهند به امور روانی نسبت دهند و باز هم به همین علت است که در همان بیانیه می خوانیم که با چنین تعبیراتی از واقعیات اجتماعی، نظام سرمایه داری و طبقاتی و دولت های نسل برانداز هیچ متحدی بهتر و  وفادارتر از روانکاوان نمی توانستند متصور شوند. به همین دلیل است که بیانیه 1949 هنوز تازگی دارد، زیرا وقتی می گویند «نظام سرمایه داری و طبقاتی هیچ متحدی بهتر از روانکاوان نمی توانست متصور شود» این موضوع را ما در نخستین دهه قرن بیست و یکم به وضوح مشاهده می کنیم و مشاهده می کنیم که چگونه این اطبای روح بشریت روی دست آوردهای مبارزات بسیار طولانی مردم در عرصۀ اجتماعی خط بطلان می کشند. به عنوان مثال در رابطه با بیمه های اجتماعی که روانکاوان با آن موافق نیستند، و حتی برای دلایل خودشان، مبنی بر این که فرد متقاضی برای تحلیل روانکاوی، هزینۀ تمام و کمال آن را باید به عهده گیرد، و با پول نقد بپردازد(چک قبول نیست) و برای این ضرورت تحلیلی نیز عمل کرد درمانی پیدا کرده اند.

در نتیجه خوانش سادۀ کتاب «نقد مارکسیسم دربارۀ نظریۀ روانکاوی» نمی توانست به تمام انتظارات من پاسخ دهد، در نتیجه تصمیم گرفتم آن را ترجمه کنم. و انتظار داشتم ترجمه این کتاب موجب گسترش بحث بین همان محفل روانکاوی ایرانی شود، و هدفم این بود که در ادبیات روانکاوی معاصر به زبان فارسی جبهۀ تازه ای ایجاد کنم، هر چند ناچیز و هر چند که فعالیت های عموما نوشتاری من به طور کلی در پاریس به دلیل عدم تعلق به اپوزیسیون های ایرانی  کاملا اهل حاشیه و انزوا است. ولی همان طور که انتظار می رفت، نه تنها باب بحثی گشوده نشد بلکه کاملا بر عکس درب سایت به روی من بسته شد. و این برای اولین و آخرین بار نبود که از یک سایت ایرانی حذف می شدم.

هدف از این همه پر حرفی این بود که با تکیه به تجارب شخصی ام نشان دهم که ما تا چه اندازه در جهانی قابل تردید زندگی می کنیم، و تجارب ما تا چه اندازه می  تواند تناقضات آن را آشکار سازد.

  البته این کتاب در واقع بخش کوچکی ست از مسائلی که در سالهای هفتاد و احتمالا خیلی پیش از آن (حداقل به قدمت تاریخ بیانیۀ هشت روانپزشک کمونیست به سال 1949) در رابطه با موضوع روانکاوی و مارکسیسم مطرح شده است. و حداقل از این نقطه نظر، یعنی به عنوان گوشه ای از یک جریان فکری که در فرانسه سعی می کرد به موضوع روابط مارکسیسم و روانکاوی بپردازد، می تواند برای خوانشگر ادبیات روانکاوی و ادبیات علوم انسانی حائز اهمیت باشد.

بخش اوّل کتاب توسط کاترین کلمان نوشته شده و می تواند به مثابه جزوۀ کوچکی مطرح باشد که تاریخ روانکاوی را از آغاز تا لکان مورد بررسی قرار می دهد و تقریبا نشانی از نقد مارکسیسم ندارد، بجز موارد نادر، به عنوان مثال وقتی جریان های مارکسیست-فرویدیست ها و کاستی های آنها را افشا می کند. یعنی جریان هایی که روانکاوان معمولا از آنها به عنوان مارکسیست-فرویدیست یاد می کنند، که البته هدفشان بیشتر کوبیدن مارکسیست ها ست، در حالی که خود مارکسیست ها چنین جریاناتی را قبول ندارند. لازم به یادآوری ست که برخی نقل قول ها را من با مراجعه به منابع مربوطه تکمیل کرده ام، از این جهت که اندکی فقدان نوشته های فروید به زبان فارسی جبران گردد، و در عین حال سعی کردم که تمام لغات و اصطلاحات روانکاوی را در بخش پا ورقی ها توضیح دهم.

بخش دوّم به قلم روانکاو کمونیست  پی یر برونو نوشته شده و موضوع اصلی آن نقد عقدۀ اودیپ است که جهان شمولیت آن را زیر علامت سؤال می برد، بی آن که عقدۀ اودیپ را نفی کند. نکتۀ اساسی دیگر در رابطه با بخش دوّم، مربوط است به تکیۀ پی یر برونو روی انسان شناسی مارکسیست به عنوان شرط اجتناب ناپذیر گسترش علمی روانکاوی.

تنها بخش سوم «روانکاوی و ماتریالیسم تاریخی» نوشتۀ لوسین سو می باشد که به طور مشخص  می تواند به عنوان نقد مارکسیسم دربارۀ نظریات فروید و لکان مطرح باشد. با این وجود پی یر رونو با تأیید صلاحیت لوسین سو در زمینۀ  فلسفۀ مارکسیستی، معتقد است که اطلاعات او در رابطه با روانکاوی کافی نیست.

متأسفانه گفتگو با روانکاوها حتی وقتی که مثل پی یر برونو کمونیست باشند، ساده نیست، چون که اولا مسائل و پرسش ها باید خیلی دقیق باشند و در ثانی عرصه هایی هستند که این جماعت روانکاو به هیچ عنوان نمی خواهند وارد آن شوند و به راحتی می توانند ما را با پرسش هایمان تنها بگذارند.

 من همیشه بر این باور بودم که روانکاوی و اساسا بهداشت روانی و روان درمانی در جامعه طبقاتی خصوصا برای افرادی که به طبقات محروم جامعه تعلق دارند، امکان پذیر نیست. زیرا خشونت دائمی که در سرشت جامعه طبقاتی ست همواره نه تنها به جراحات تازه ای دامن می زند، بلکه موانع طبقاتی همواره مانع تحول افراد می شوند. با این وجود روانکاوها ریشۀ جراحت اکنونی را در دوران کودکی جستجو می کنند و به این ترتیب خشونت حاضر را به حداقل اهمیت تقلیل می دهند. بی شک یکی از خصوصیات روانی انسان در تداعی معانی ست، و حادثه ای اکنونی می تواند او را به دوران های گذشته باز گشت دهد. ولی آن چه که روانکاوان به شکل معجزه آسایی از درک آن واپس می مانند، در این نکته نهفته است که تعبیر خود را روی گذشته متمرکز ساخته و از خشونت اکنونی قطع نظر می کنند. مضافا بر این که روانکاوان می خواهند همین خشونت را (یعنی خشونت طبقاتی و جلوه گاه ها و حوادث مربوط به آن، و هر چه که می تواند از بررسی پدیدار شناسی طبقاتی یا پدیدار شناسی خشونت طبقاتی نتیجه گرفته شود) به عنوان قانون به افراد بقبولانند و با کلامی مصلحت جویانه می گویند : «به نفع شما نخواهد بود» یعنی این که اگر بخواهی با این قانون در بیافتی به ضررت تمام می شود. بنابر این موضوع روانی درمانی به حساب و کتاب با سیستم می انجامد. باید قبول کنی که با تمام مدارک تحصیلی ات بروی و حتی حمالی کنی، ظرف شویی کنی و پولش را برداری بیاوری برای روانکاو تا به تحلیل روانکاویت ادامه دهی، و اگر همین منطق را کمی زیر و رو کنیم احتمالا با مقوله شهادت و قربانی در مذهب روبرو خواهیم شد و به عبارت دیگر نوعی خمس و ذکات پرداخت کردن برای آمرزش گناهان. بیست سال، سی سال...و البته تضمینی هم وجود ندارد. به همین علت اقتصادی نیز هست که معمولا روانکاوها با اقشار کم درآمد و بی درآمد سروکار زیادی ندارند. و به علت همین طبقاتی بودن مشتریانشان نیز می باشد که از درون خود روانکاوی افرادی نظیر الیزابت  رو دینسکو (1) به افشای گفتمان «اپورتونیست» یا ابن الوقت بودن جوامع روانکاوی می پردازد. بی شک چنین نقدهایی را به طور قطع می توانیم در پیوند با همان بیانیه سال 1949 در نظر بگیریم.

پیش از این و حتی خیلی پیش از آن که از حرف های ژرژ پولیتزر دربارۀ روانکاوی مطلع شوم، همچون او فکر می کردم و همیشه با دوستان روانکاو این موضوع را مطرح می کردم که گویی چیزی در روانکاوی کم است و این چیز هم باید نظریات مارکسیستی باشد. به همین علت به سبک پست مدرن، بی آن که اطلاعات مشخصی از تاریخ روابط مارکسیسم و فرویدیسم داشته باشم، من نیز به شکل مستقل طرح خاص خودم را برای جنبش  فرویدیسم مارکسیسم مطرح می کردم. ولی امروز فکر می کنم که روانکاوی مثل هر تجربه و رابطه دیگری می تواند تأثیرات خاصی روی افراد بگذارد. حتی می توانم بگویم که روانکاوی در حال حاضر می تواند در حد و حدود خاصی، به شکل کاملا نامشخص تأثیراتی روی افراد داشته باشد. مثل هر رابطۀ دیگری.  به عنوان مثال برای من کاملا مشخص شده است که ناخود آگاه وجود دارد و قادر هستم در برخی موارد آن را تشخیص دهم. ولی چیزی از عوارض من به عنوان فرد نوروتیک کاسته نشده است. بی آن که خواسته باشم در حالت کلی شیوۀ  روانکاوی را زیر علامت برده باشم، امروز مثل نخستین روزهای تحلیلم در هجده سال پیش از این بر این عقیده هستم که روانکاوی در جامعه طبقاتی برد چندانی ندارد و برای این که به عمل کرد مؤثر آن پی ببریم باید منتظر تشکیل جامعه بی طبقه باشیم. ولی اکنون چه باید کرد؟ من راه حلی برای دیگران ندارم ولی من می نویسم و مطالعه می کنم، ترجمه می کنم، در سایت های مختلف کامنت می نویسم و در جستجوی شکل صحیح مبارزۀ طبقاتی هستم. برای اعادۀ بشریتی که در من وجود دارد، تنها می توانم در مبارزۀ طبقاتی تعادل انسانی خودم را پیدا کنم. و بر این باورم که انسانیت انسان تا اطلاع ثانوی در چنین مبارزه ای تعریف می شود.

 حال این که چنین کتابی به چه کار ایرانیان در ایران خواهد آمد؟ این را باید از خود آنها بپرسیم و من هم خیلی مشتاق شنیدن حرف هایشان هستم.

 

حمید محوی

پاریس. 8 مارس 2010

 

1) Elisabeth ROUDINESCO."Pourquoi la psychanalyse".Champs Flammarion.1999

کتاب «نقد مارکسیسم دربارۀ نظریۀ روانکاوی»

را در عین حال می توانی

در آدرس زیر دانلود کنید

http://www.sendspace.com/file/shskpi
+ نوشته شده در 18 Apr 2010ساعت توسط مترجم حمید محوی |

POUR

UNE CRITIQUE

MARXISTE

DE LA THEORIE

PSYCHANALYTIQUE

1973, Editions sociales. Collection Problèmes

 

C.B. Clément, P.Bruno, L.Sève

 

 

 نقد مارکسیسم

دربارۀ

نظریۀ روانکاوی

1973

توسط : کاترین کلمان، پی یر برونو، لوسین سو

 

ترجمه از فرانسه توسط حمید محوی

 


فهرست

1- پیشگفتار ناشر

2- کاترین کلمان. زمینه های فرویدی و تحولات روانکاوی

3- پی یر برونو. مسائل نظری و فردیت (سوژه)

4- لوسین سو. روانکاوی و ماتریالیسم تاریخی

 

 

پیشگفتار ناشر

 

همان طور که عنوان این کتاب نشان می دهد، موضوع آن با کتاب هایی نظیر « مارکسیسم و روانکاوی» کاملا فاصله می گیرد، و بلند پروازی آن به بررسی مسائل تئوریکی محدود می شود که مشخصا در انبوه نشریات طیف نقد روانکاوی رایج نیست. 

چنان که مشاهده می کنیم، در ضخامت گفتمان ایدئولوژیکی که فروید بیش از هر زمان دیگری بهانه ساز آن بوده، تحولات روانکاوی و تعمیق آن در عرصۀ اجتماعی منجر به مسائل و مشکلاتی شده است که از این پس بررسی دقیق و علمی آن را به ضرورتی اجتناب ناپذیر مبدل ساخته است.

مارکسیست ها، به سهم خودشان، چه در گروه های پژوهشی سازمان یافته در مراکز پژوهشی  مارکسیستی و چه در چهارچوب نشریاتی نظیر « لپانسه» (1) و «نوول کریتیک» (2) به شکل جدی در این زمینه فعال بوده اند.

این کتاب دقیقا محصول تلاش هایی ست که در این راستا در طول چند سال اخیر توسط « نوول کریتیک» انجام گرفته است، تلاشی که مشخصا منعکس کنندۀ گفتگوهای بین روانکاوان و مارکسیست ها ست و در شمارۀ 37 ماه اکتبر 1970 به چاپ رسیده و سپس شامل بررسی هایی ست که در پی آن چندین شماره در سال 1971 را به خود اختصاص داد. مطالب مطرح شده در واقع به  پرسش هایی مربوط می شد که جهت تعمیق بخشیدن به آنها، و گسترش مطالب، انتشار مجموعه ای مستقل می توانست مفید واقع گردد.

با این وجود ضروری ست تا حد و مرز این مجموعه را روشن سازیم. «برای نقد مارکسیسم دربارۀ نظریۀ روانکاوی» : به طور مشخص سهمی که این نوشته ها به عهده گرفته اند، سهمی ست منقدانه و در همان مفهومی باید آن را درک کنیم که مارکس برای نقد قائل بود، یعنی تلاش جهت تعمیق بخشیدن به موضوع مورد نظر، و روشن ساختن اعماق و ریشه های آن، و به همین گونه نتیجه گیری های مثبت و یا منفی که باید از چنین پژوهش هایی به عمل آورد. سهم مارکسیست هایی که تنها با اعلام چنین داعیه ای بسنده نکرده و بر خلاف آن چه که در این جا و آن جا مشاهده می کنیم، دعاویشان را با به کار بستن عینی ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی به اثبات رسانده اند، همان طور که در این جا مشاهده می کنیم، عرضۀ  تلاش گسترده و مشترک گروهی از آنها می توانست معرف الگوی چنین شاخصی باشد.

...برای نقدی مارکسیستی دربارۀ نظریۀ روانکاوی : به این عبارت که در کتاب حاضر ، بر اساس گزینش نویسندگان، تنها بخشی از مسائل نقد مارکسیستی در رابطه با آثار فروید و پیامدهای آن تا امروز، مطرح گردیده است : به عنوان مثال، از نقطه نظر تاریخی نظریۀ فروید کدام است؟ و از نقطه نظر اجتماعی و انسان شناختی، تحت چه شرایطی می تواند با ماتریالیسم تاریخی نقطۀ مفصلی داشته باشد؟

اگر بخواهیم به چنین نوشته هایی و نویسندگان آن، یعنی این دو فیلسوف و یک روانشناس به مفهوم مارکسیستی آن، مفهومی دگماتیسمی نسبت دهیم، واقعا دچار اشتباه بزرگی خواهیم شد و چنین قضاوتی شایستۀ آنان نخواهد بود. تحلیل های دیگری می توانند در بارۀ مسائل مطروحه انجام گیرند، مسائل تئوریک دیگری می توانند مطرح شوند، مارکسیست های دیگر دربارۀ این مسائل حرف های دیگری خواهند داشت. آن چه را که باید دانست این است که کتاب حاضر، نه جامع است و نه انحصاری و نه یک بار برای همیشه. و انتشار آن در واقع نقطۀ عطفی در کوران پژوهش هایی بوده که در چهارچوب فعالیت های برخی همکاران مجلۀ «نوول کریتیک» تحقق یافته است. پژوهش های دیگری بخصوص در زمینۀ روان درمانی تحلیلی (3)، و به شکل گسترده تری در زمینۀ امور طبّی در روانپزشکی، مبنی بر نتایج آنها منتشر خواهند شد.

خود این کتاب منطبق بر سیاق عمومی کلکسیون « مسائل»(4) می باشد که امیدواریم به گشایش بحث نقد مارکسیستی بیانجامد.

ولی از این جهت که چنین نقدی که مسائل آن به عموم مردم مربوط می شود، تنها در محدودۀ گروه کوچکی از متخصصین باقی نماند، می بایستی که در عین رعایت اصول فنّی و اجتناب ناپذیر بودن پیچیدگی مسائل، به وجه آموزشی نیز توجه می شد، و همین امر شامل یکی از تلاش های دائمی نویسندگان آن بوده است. هم از این روست که در بخش اوّل مشاهده می کنیم که تا چه اندازه شیوۀ بررسی مسائل روانکاوی مستدل بوده و به شکلی ست که تحلیل ها و مراجعات از نظر خواننده ای که زمینۀ قبلی دارد، ممکن است سطحی و زائد به نظر رسد، ولی با توجه به کتابشناسی و فهرست مفاهیم و اسامی خاصی که در این کتاب مشاهده می کنیم، می توان آن را ابزار پژوهشی مناسب و آغاز خوبی برای تأملات آینده دانست.

 

 

توضیحات مترجم

La Pensée1)  

La Nouvelle Critique 2)

La cure analytique 3)

La collection : PROBLEMES 4)

 

 

+ نوشته شده در 4 May 2009ساعت توسط مترجم حمید محوی |

 

CATHERINE B.-CLEMENT

 

LE SOL FREUDIEN
ET LES MUTATIONS
DE LA PSYCHANALYSE

 

کاترین کلمان

 

زمینه های فرویدی

و تحولات

روانکاوی

 

مقدمه

 

دربارۀ فرد چه می توان گفت در حالی که ما برای جستجوی توده ها از او شروع می کنیم؟ روزی، ما به جستجوی فرد از جامعه آغاز خواهیم کرد و او را خواهیم ساخت.»

 

(برتولت برشت : دربارۀ سیاست و جامعه. یادداشت دربارۀ فرد و توده ها.)

 

 

گسترش روانکاوی چه در زمینۀ نظری و چه در عرصۀ عملی و روان درمانی، در جامعۀ ما به امری واقعی، غیرقابل انکار و بازگشت ناپذیر تبدیل شده است.

در زمینۀ عملی، مؤسسات و جوامع روانکاوی توسعه یافته و در شاخه های متنوع روش های درمانی متعددی را عرضه می کنند که جملگی از نظریات فروید الهام می گیرند.

در زمینۀ نظری، مشاهده می کنیم که خوانش آثار فروید افزایش یافته و تعداد خارق العاده ای کتاب دربارۀ او و شخصیت و نظریاتش در رابطه با نظریۀ روانکاوی منتشر شده است. با توجه به چنین گسترش حجیمی ضرورت ایجاب می کند که به استقرار عینی روانکاوی در متن فرهنگی مان توجه بیشتری نشان داده و به بررسی تاریخ آن بپردازیم. در حال حاضر قدمت روانکاوی به بیش از شصت سال می رسد، و خصوصا در عرصۀ ایدئولوژیک انباشته از حوادث و نکات آموزنده است.

 چنین تاریخی که بررسی آن را در این جا آغاز می کنیم، ضرورتا کامل نبوده و اختیاری ست. با این وجود نوشتۀ حاضر در پیوند با مسائلی بوده که پیوسته در پژوهش های ما مطرح گردیده و می خواستیم از چگونگی آنها مطلع شویم. این نوشتۀ تئوریک، اگر شهامت چنین ادعایی را داشته باشیم، به چهرۀ فرویدی تکیه دارد که در حال حاضر از نقطه نظر مسائلی که مطرح کرده و کاستی های ایدئولوژیک او برای ما شناخته شده است. علاوه بر این در هر فرصتی که پیش آمده و ممکن بوده است سعی کرده ایم بین گزینش های ایدئولوژیک فروید و زوایای تئوریکی که از آنها فاصله می گیرد، تفکیک قائل شویم. پس از فروید، می بایستی دست به انتخاب می زدیم، لذا به موقعیت روش روان درمانی فروید در ایالات متحدۀ آمریکا پرداختیم یعنی جایی که روانکاوی بیش از همه تحت اشکالی تبلور یافته است که موجب اعتراضات بی شماری بوده و نه تنها از دیدگاه روانکاوی ارتدکس، بلکه از دیدگاه مارکسیستی نیز قابل اعتراض می باشد : در این مورد، نقد در عین ساده بودن آن ضروری نیز هست.

با همین دیدگاه، جریان انشعابات جنبش فرویدی را پی گیری کردیم و به همین نسبت محکومیت هایی که فروید می توانست در این رابطه توزیع کند مورد بررسی قرار دادیم. باید دانست که پدیدۀ انشعاب در تاریخ روانکاوی به دلایل مختلف امری دائمی بوده، و سرانجام به ژک لکان در جریان روانکاوی فرانسوی جایگاه ویژه و پر اهمیتی را اختصاص داده اند. زیرا لکان در شماری از اماکن پژوهشی فعال بوده، و به جهت رویکرد خاص او به روانکاوی و به جهت  ایجاد خط مشی و مکتب خاصی که ایجاد کرده، او را حائز اهمیت ساخته، و باز هم به این جهت که خوانش او از فروید برای ما مارکسیست ها حائز اهمیت می باشد، زیرا او در فروید اسطوره ای را بازشناسی کرد که محور بنیادی کشفیات او را آشکار ساخت یعنی : عملکرد زبان در فرهنگ.

 

بدون شک چنین موضوعی را باید شرط بنیادی روانکاوی بدانیم. فروید در معالجۀ هیستری موفق به کشف تأثیرات خاص زبان شد، و چگونکی تأثیرگذاری آن را در جسم بیمار تشخیص داد. درمان روانکاوانه که از این طریق شکل گرفته بود، از این پس کاملا در زمینۀ زبان تحول یافت، و هیچ عنصر دیگری در آن دخالت نداشته و فرد در رابطه با بیان خودش به پرسش گرفته می شود. چنین کارآیندی کاملا فردی ست. در فضای تحلیلی، روی دیوان روانکاوی، فرد روانکاوی شونده در بیان و زبان خود تنهاست و روانکاو در استماع چنین بیانی، آن را به او باز می گرداند و منعکس می سازد.با این وجود زبان خارج از عملکرد اجتماعی و فرهنگی که در آن جاری و ساری می باشد، وجود ندارد، و آن چه که در فضای بسته منعکس می شود، به حالت منکسر و پیچ و تاب خورده است، زیرا عملکرد اجتماعی زبان نزد فرد در چنین حالتی ظاهرا دچار اختلالاتی می گردد.

با طرح مسائل و مشکلات زبان و عملکرد و تأثیرات آن، پرسش پیچیده و مشکل بر انگیز روابط تناوبی فرد و جامعه مطرح می شود، یعنی بدیلی که هیچ شباهتی به یک دیگر ندارد، زیرا از نقطه نظر روانکاوی هر کلمه توضیح کلمۀ دیگری ست، یعنی نکته ای که برای مارکسیست ها قابل قبول نیست.

با این وجود تئوری تحلیلی ( روانکاوی) عناصر ضروری جهت بررسی ذهنیت (1) فردی را مطرح می سازد، و علاوه بر این جایگاه ذهنیت را در روابط اجتماعی روی دو نکتۀ مرکزی و پر اهمیت  مورد بررسی قرار می دهد : از یک سو جایگاه « غفلت » و « عدم آگاهی»(2) و از سوی دیگر جایگاه گذشته در اکنون تاریخی.

غفلت و عدم آگاهی نزد ما به این معنا ست که زندگی ذهنی و ایدئولوژیک فرد همواره در رابطه با واقعیت اقتصادی شکل می گیرد و در پیوند تنگاتنگ با روابط تولیدی و تعیین کننده های مادّی تحقق می پذیرد.

ولی روانکاوی به ندرت به روابط اجتماع توجه نشان می دهد و حتی می توانیم بگوییم که به هیچ عنوان به روابط اجتماعی نمی پردازد، و یا به طریق اولی نمی بیند که چگونکی چنین روابطی بنیادهای ذهنی افراد را متأثر می سازند و تا چه اندازه در ساخت و ساز و تشکل آن نقش تعیین کننده دارند.

بنابراین، روی این نکته، فروید و بعد از او لکان در «تئوری ایماژینر» (3) یا تئوری ساحت تخیلی (4) «توهم»(5) را به منزلتی بنیادی ارتقاء می دهند. پیش از همه هیستری (6)، دروغ ناخودآگاه، تولیدات ناخودآگاه و سپس اشتباه لفظی(7)، رؤیا (8)، اعمال سهوی روزمره (9) علامات و نشانه هایی هستند که فروید با تکیه بر آنها شخصیت روانی افراد را مورد بررسی قرار می دهد که از هر سو تحت تأثیر تغییرات و پیچیدگی هایی ست که او آن را واپس زدگی(10) می نامد. غفلت و ناآگاهی پیوسته از طریق گفتمان روانکاوی تشریح می شود، ولی مرجع واقعی چنین غفلتی، یعنی در آخرین تحلیل، موقعیت اجتماعی حذف شده به نظر می رسد و گویی اساسا وجود ندارد. روانکاوی در شیوۀ بیان و زبان خود بیش از آن چه احتمالا مارکس و انگلس می توانستند حدس بزنند در مفاهیم ایدئولوژیک ریشه دارد. مکان گذشته در تاریخ زندگی کنونی فرد موجب چنین فواصلی می شود که فروید آنها را عارضه (11) می نامد : حوادث معنی دار، حاکی از حقایقی هستند که از ما پنهان می مانند.

در نتیجه دو زمان در کنار یک دیگر هم زیستی پیدا می کنند : تاریخ زندگینامۀ آگاهانه، تخیلی، داستانی، و تاریخ واپس زدگی، که هم چون لباسی کهنه از حوادث تاریخ گذشته در صحنۀ زندگی اکنونی و در زمان حال تجلی می یابد. و این در عین حال یکی از نظریاتی ست که گسترش آن را در متون مارکس و انگلس نیز مشاهده می کنیم.

غفلت و ناآگاهی، واپس زدن چنین تاریخی ست که به عبارتی در رقابت با موضوع مطروحه در زمان حال قابل فهم خواهد بود.

ولی گفتمان روانکاوی، و حقیقت زبانی که بر اساس آن خود را تعریف می کند، از نقطۀ مبدأ اولیۀ در ایدئولوژی لیبرال ریشه دارد که در آن بیولوژیسم (12) و انرژتیسم(13) نزد فروید بر اساس روانشناختی فردی و جمعی ساخت و سامان می یابند. بین مسائل و مشکلاتی که بهترین شاهد برای تبانی وجوه ایدئولوژیک و تئوریک نزد فروید می باشد، در پرسش از اخلاق نهفته است که در اتصال یا انکسار با روانکاوی مطرح می گردد. فروید غالبا خوشبختی را به عنوان «تحقق تمنّا و آرزومندی به تعویق انداخته شدۀ ماقبل تاریخ» تعریف می کرد. و در تمام طول زندگی اش از پاسخگویی دربارۀ پرسش هایی که در بارۀ اهداف روانکاوی مطرح می شد طفره می رفت و یا به شکل ابهام انگیزی پاسخ می گفت : روانکاوی چه چیزی را تغییر می دهد، در کجا مداخله می کند، درمان نوروز به چه نحوی ست، و خوشبختی در رابطه با تمنّا و آرزومندی در کجا واقع شده و شرایط تحقق آن کدام است؟

چنین پرسش هایی هنوز بدون جواب مانده اند، برخی از روانکاوان مطالبی از شیوه های عملی خود می گویند که غالبا از پراگماتیسم روانکاوی از نوع آمریکایی بر می آید. روانکاوی به سبک آمریکایی بر این عقیده پافشاری می کند که خوشبختی به درجۀ سازگاری با جامعه بستگی دارد، یعنی سازگاری با جامعه به شکلی که عملا و عینا وجود دارد – به همین شکلی که هست –

از طرف دیگر، به عنوان مثال در فرانسه، تلاش برخی بر این است که به روانکاوی محتوای سیاسی ببخشند. از جانب جنبش چپ سعی می شود به شکل وحشیانه ای روانکاوی را در « آرزومندی های اجتماعی» به کار ببندند و یا از آن برای تعبیر طرح های سیاسی و یا چهره های ارتجاعی استفاده کنند، و یا  حتی چپ ها را بر اساس تثبیت خصوصیات مرحلۀ  گوارشی(14) تحلیل کنند. اکثر روانکاوان به شکل کاملا اختیاری، خارج از صحنۀ بازی های سیاسی موضع می گیرند، بدون دغدغۀ خاطر و یا با دغدغۀ خاطر، برای آنها حرفۀ روانکاوی مانع از این است که به تقاضا یا پرسش مراجعه کنندگانشان ( تحلیل شونده های روانکاوی) به طور کلی (یعنی بر اساس اصلی که روانکاوان می گویند نباید به سؤالات...پاسخ گفت)، و به همین منوال پرسش هایی که از سوی جامعه مطرح می شود پاسخ بگویند.

ولی یقین آنها باید متزلزل شود، که در هر صورت از هم اکنون فروپاشی آن آغاز گشته، و ضروری ست تا با کوشش های منتقدان وجه ایدئولوژیک دکترین خاص آنان مشخص گردد. و البته چنین نقدی به دلیل ضروریات تحولات اجتماعی و سیاسی و تأثیرات بحران ایدئولوژیک و سیاسی در شرف تکوین است. بدون شک بحران فعلی به همۀ ما نیز مربوط می شود. در هر صورت این موضوعی ست که روانکاوان باید پاسخی برای آن پیدا کنند. ولی آن چه که به  ما مارکسیست ها مربوط می شود، نائل آمدن به درک ضرورت کشف فروید در ساحت زبان و فرهنگ و درمان است. و این که باید از برخورد تحت الفظی عقیم اجتناب کنیم و جهت بررسی مارکسیستی زمینۀ تازه ای و به نام ذهنیت بکوشیم.

 

 

توضیحات مترجم

 

Subjectivité1-

ذهنیت. ذهنیت فردی. در فرهنگ علوم انسانی، داریوش آشوری : ذهنیت، ذهن بنیادی... در نوشته های دیگری به شکل « خود بنیادی» نیز ترجمه شده است. در مقدمه ای بر فلسفۀ مارکسیست، لوسین سو «ذهنیت» (سوبژکتیویته) را به شکل زیر تعریف کرده است : آن چه مربوط به فرد و آگاهی اوست. دیالکتیک ذهنی. ایده آلیسم ذهنی. ذهنیت ذهنی، آن چه هیچ گاه به عینیت نمی رسد.

 

Méconnaissance2 –

غفلت. عدم آگاهی

Théorie de l’imaginaire3-

4- نظریۀ تخیل. ساحت تخیل که یکی از سه ساحت در نظریه لکان است.

Illusion5-

توهم. افکار پوشالی و تخیلی.

Hystérie6-

Lapsus7-

Rêve8-

Actes manqués9-

 Refoulement10

Symptôme11-

Biologisme12-

Energétisme13-

Stade anal14-

 

 

زمینه های فروید

 

فروید از هم اکنون موضوعی ست که به افسانه ها پیوسته و در محیط روانکاوان، کوچک ترین حادثۀ زندگی فروید، از خواب هایش گرفته تا نامه هایش، و تا فراموش کاری ها و  شکست هایش، جملگی با شور و حرارت خاصی تفسیر می شود.

خارج از محیط روانکاوی به تدریج  با تصویر ثابت فرویدی آشنا می شویم که شکاک و بدبین به نظر رسیده و از این پس ریاضت فاضلانۀ زندگی او و کنفورمیسم خانوادگی اش بر هیچ کس پوشیده نیست. و می دانیم که با چه شهامتی وقتی که به سرطان فک مبتلا شده بود، در آخرین سال های زندگی اش در طول شانزده سال، با درد و رنج طاقت فرسایی رویا رویی می کرد. و علاوه بر این می دانیم که در هرج و مرج و عذابی که نازی ها به او تحمیل کردند، آن هم زمانی که به دوران کهولت رسیده بود و از این پس طبیعتا می بایستی به خاطر شهرتی که به سختی به دست آورده بود بهره مند می شد. ولی در لندن یعنی تبعیدگاهش در بامداد جنگ 1939 چشم از جهان فرو بست.

این همان چیزی ست که به راستی « زندگی نمونه » می نامند : نمونۀ زندگی بورژوا و لیبرال، قابل احترام ولی محدود. افق سیاسی در زندگی فروید همانند هر روشنفکر دیگری در این دوره از تاریخ در وین محدود است. بر این اساس ارزیابی چنین سرزمینی مناسب تر به نظر می رسد، یعنی بررسی تاریخ این دوران بی آن که خواسته باشیم از چنین شاخصی برای نفی روش تئوریک او استفاده کنیم. برعکس : بررسی فروید در متن زندگی اش، پی گیری چگونگی پیدایش دیسیپلینی که در حالت جنینی ست، درک موانعی که به آنها برخورد کرده است، و در نتیجه درک این نکته خواهد بود که چرا تأملات او فاقد بینش سیاسی ست. ما این شیوۀ بررسی را بر اساس تعلیم و تربیت و منشأ قومی فروید آغاز می کنیم، سپس به آن موضوعی می پردازیم که مارت روبرت (1) و دیگران آن را « انقلاب روانکاوی » در تئوری و پراتیک نامیده اند، و سر انجام به شکل جامعی به موضوع روانکاوی کاربردی(2) خواهیم پرداخت : در این جا می خواهیم نتایج تئوری فروید را در تمام گسترۀ آن نشان دهیم. چنین نتایجی در چهار چوب این نوشته تنها می تواند به صورت مشروح مطرح گردد : کاربرد آنها از نقطه نظر تئوری در گسترده ترین شکل آن بر اساس تاریخ فعلی  مطرح خواهد بود یعنی سازگار ساختن روانکاوی در تاریخ دانش و نهادها.

 

 

 

 توضیحات مترجم

 

Marthe Robert1-

Psychanalyse appliquée2-

 

+ نوشته شده در 4 May 2009ساعت توسط مترجم حمید محوی |

ریشه های قومی و تحصیلات فروید

 

در سال 1925 وقتی فروید به نگارش زندگینامۀ خود پرداخت، با این موضوع شروع کرد و نوشت که :

« من به تاریخ 6 می 1856 در فریبرگ (1) ، در موراوی(2)، در یکی از شهرهای کوچک چکسلاواکی فعلی به دنیا آمدم. والدین من یهودی بودند، من خودم هم یهودی باقی ماندم.» ( زندگی من و روانکاوی) (3).

به یهودی بودن فروید باید توجه کاملا خاصی داشته باشیم : فروید در تمام طول زندگی اش تعلق خود را به سنت فرهنگی و مذهبی یهودی به شکل برجسته ای مطرح کرده است و در عین حال به بی خدا بودن خود نیز اعتراف دارد.

این طرز تلقی متناقض، مشخصا شاهدی ست بر تناقضات عینی خرده بورژوازی یهودی در  عصر سلطنت اتریش-هنگری. چنین تضادی در عین حال فروید را در موقعیت مشکلی قرار می دهد و  او الزاما می بایستی پیوسته با موانع متعدد و مقاومت هایی چند مبارزه کند. روانکاوی، همانطور که خواهیم دید، از چنین برخوردهایی به وجود آمده است، و پیدایش آن در عرصۀ فرهنگی و ایدئولوژیک نمی تواند از مجموع پدیده های مذهبی قابل تفکیک و جدا باشد : نه این که روانکاوی شکل جدیدی از زندگی مذهبی یا از مشتقات آن باشد، بلکه به این علت که به شکل تنگاتنگی با تقدس (4)، قانون و جبر جادویی(5) در تمام اشکالش مرتبط می باشد. چنین رابطه ای می تواند انتقادی باشد، و یا نباشد : جهت گیری روانکاوی چنین امری را تعیین نمی کند، بلکه به شرایط تاریخی و موارد خاص بستگی می یابد.

ولی تعلقات مذهبی فروید مبین نقد برداشت او در رابطه با مقدسات است که باید مورد توجه مارکسیست ها باشد.

فروید در تمام طول زندگی اش همواره به یهودیت خود تکیه داشته است، او عضو فعال جامعۀ یهودیان لیبرال «بنای بریت» (6) است، به گفتۀ ارنست جونز که زندگینامه نویس اصلی فروید می باشد، او بناپارت (7) و کرامول(8) را به عنوان ناجیان قوم یهود می ستود، و به  همین گونه مسنا (9) و هانیبال(10) را که از قوم یهود بودند. او از ارتعاشات جریان ضد یهود رنج می برد، و دوران کودکی او انباشته از چنین خاطرات جراحت باری ست. چنین موضوعی البته کاملا طبیعی و قابل درک می باشد.

یکی از معروف ترین وقایعی که فروید در کتاب « تعبیر خواب » تعریف می کند، مربوط است به تحقیر شدن پدرش در معبر عمومی، و مضروب شدن او توسط فردی که فروید در داستانش او را با نام « مرد مسیحی» معرفی می کند، و  به نقل از پدرش می گوید :

«يک مسيحي آمد، با يک ضربه کلاهم را پرت کرد در گل و فرياد زد‌: « جهود از پياده رو برو کنار!» - از او پرسیدم تو چه کردی؟ پدرم با حالت تسلیم گفت، «کلاهم را جمع کردم» ( تعبير خواب)

علت تضاد او در این جا ست : فروید در تاریخ شخصی اش یهودی ست، ولی بی خدایی او در عصیان و نقد از خود بیگانگی مذهبی تحقق می پذیرد. بهترین شاهد این مدعا کتابی ست که فروید به موسی اختصاص داده است. یعنی کتابی که نگارش آن بخشی از زندگی فروید را در بر می گیرد و آن را در تبعیدگاهش در لندن به پایان می رساند. به شکلی که خود فروید توضیح می دهد، هدف او کنار زدن پردۀ رمز و راز و ابهام از شخصیت موسی بوده و می خواسته منشأ و اصلیت مصری او را نشان دهد ( که موسی مصری بوده است).

چنین موضوعی بی حرمتی به مقدسات تلقی می شد و در هر صورت این مطلبی ست که خود فروید مطرح می کند :

«محروم ساختن قومی از چنین مردی که به عنوان بارزترین و بزرگ ترین پسرانش ستایش می کند، کار چندان ساده ای نیست و با خیالی آسوده میسر نمی گردد. با این وجود هیچ یک از چنین ملاحظاتی بنام منافع قومی و ملّی من را از جستجوی حقیقت باز نخواهد داشت.» («موسی و یکتا پرستی»)

ولی در عین حالی که تیشه به ریشۀ بنیادهای تاریخی یهودیت می زند، از یک سو ثابت می کند که موسی مصری بوده است و از سوی دیگر مدعی می شود که او توسط اعضای قبیلۀ خودش «لویت» ها (11) هنگام ورود به سرزمین موعود به قتل رسیده است. در این کتاب فروید در این پندار است که آزاری را که نازی ها به خود او تحمیل کرده اند نشان دهد، و او به سبک خودش سیر قهقرایی (12) مردم آلمان را به عنوان بربرهای کمابیش ماقبل تاریخ نقد و بررسی می کند. تناقضی که در نظریۀ فروید مشاهده می شود مربوط است به پدیدارهای مذهبی. فروید می گوید که پدیدارهای مذهبی با نوروتیک ها قابل مقایسه هستند، و به همین دلیل، (پدیدارهای مذهبی) محصول واپس زدگی تاریخی می باشند. در نتیجه فروید از نظر تاریخی و فرهنگی مذهبی ست. به طوری که می گوید، از دیدگاه او، نفی نکردن یهودیت، به شکل کاملا ساده و روشن یعنی تبعیت از تعیین کننده های تاریخی گذشتۀ آن. ولی نقد و بررسی طرز تلقی یهودی در رابطه با قانون و بازنمایی های فرهنگی و هر نوع ممنوعیتی، به معنای ملغا ساختن واپس زدگی تاریخی ست. فروید خود را به عنوان « یهودی بی ایمان» معرفی می کند : در وجه بی ایمانی، او فرد بی خدایی ست ولی در وجه یهودیت ایمان و وابستگی او به گذشتۀ جمعی و فردی کاملا دیده می شود.

چنین چشم انداز ابهام انگیزی در رابطه با ایدئولوژی مذهبی عمیقا خط مشی فروید و سیر تحولی جریان روانکاوی را متأثر می سازد.

 سنت فرهنگی یهود در نظریات فروید به شکل مطوّل و پراکنده است. تردید و ناامیدی کمابیش اسطوره ای او که نوشته هایش را دربارۀ تمدن تحت تأثیر قرار می دهد، و ناتمام ماندن روان درمانی به عنوان اصلی از اصول در روانکاوی که تحلیل را هرگز تمام شده اعلام نمی کند، به همان طریق که سرگردانی قوم یهود پایان ناپذیر است. نوشته های فروید در سطح داستان ها و حکایات متعددی که تعریف می کند، داستان های طنز آمیز ( بخصوص در کتاب « کلمۀ طنز») (13)، که موضوعات خاصی نیستند که در حالت کلی متعلق به یهودیت باشد، بلکه از اشکال فرهنگی ست که در محله های یهودی در وین رایج بوده است. اگر  بتوانیم رابطه ای بین فروید و کافکا متصور شویم، باید آن را در همین محله ها جستجو کنیم، که حاکی از نوعی دفاع انتقاد آمیز در مقابل تبعیض اجتماعی نزد آنها می باشد. به همین دلیل منشأ ایدئولوژیک خانوادۀ فروید برای آفرینش روانکاوی نقش تعیین کننده داشته است، چه در این رابطه، روانکاوی ابزار نقد و روش درمانی برای درد و رنجی ست که فروید تحت اشکال ضد یهود تجربه کرده بود.

به همچنین روانکاوی را نباید به منزلت ایدئولوژی فرد فروید تعبیر کرد. روانکاوی به عنوان کارآیند ضامن رابطۀ خاصی با مقدسات نیست. و به عنوان تئوری نیز در بند مقدسات نمی باشد، و از طرف دیگر به همین دلیل روی همین نقطۀ متارکه با مذهب است که فروید در مقام تحلیل گر  به امور تمدن پرداخته و فرهنگ را به عنوان ابزار سرکوب غرایز تعریف می کند. و بر این اساس او فرضیۀ «قبیلۀ بدوی» را مبدأ بشریت دانسته و بر این عقیده است که از آن تاریخ قتل پدر اولیه تداوم یافته است.

 در این جا ما با اسطوره سازی در عرصۀ روانکاوی سر و کار پیدا می کنیم. و باید دانست که این اسطوره پردازی پایدار و دارای ابعاد قابل توجهی ست، و بیش از آن چه تصور می کنیم خصلت اسطوره ای به خود می گیرد.  به این معنا که روانکاوی در عمل و به همچنین در نظریۀ عملا و قویا متأثر از این اسطوره پردازی ست.

تحصیلات فروید در متن چنین تبعیضی تحقق می پذیرد. خود او در زندگینامه اش توضیح می دهد که تمایل او به علم پزشکی به چه علتی بوده است : از روی نیاز و به این علت که ثروت چندانی نداشته است.

بنابراین همان ابهاماتی را که در متن موقعیت خانوادگی فروید مشاهده می کنیم در زمینۀ حرفه ای و به طور کلی در رابطه با نهاد و مؤسسه نیز باز می یابیم. فروید تمایلی در انتخاب زمینۀ حرفه ای خاصی نداشت. در این باره خود او می گوید که انگیزۀ اصلی او عطش خاصی بوده که به فراگیری دانش داشته است « و خصوصا مسائلی که به روابط انسانی مرتبط می باشد و نه الزاما موضوعاتی که صرفا در پیوند با علوم طبیعی مطرح هستند .» ( زندگی من و روانکاوی).

بر این اساس اگر بخواهیم نامی به این انگیزۀ اولیۀ فروید اتلاق کنیم، این نام فلسفه خواهد بود که بدون شک مناسب تر از همه به نظر می رسد. ولی در عین حال فلسفه همان زمینه ای ست که فروید پیوسته به شکل فوق العاده ای سعی داشته تا از اختلاط آن با روانکاوی جلوگیری کند.

با این وجود مدتی بعد می گوید که : روانکاوی به طور مشخص بین فلسفه و پزشکی واقع شده است.

«از چنین موقعیت بینابینی میان پزشکی و فلسفه، جهان روانکاوی تنها می تواند با مشکلات آن مواجه باشد. پزشکان به روانکاوی به عنوان زمینۀ نظریه پردازانه ای نگاه می کنند و نمی توانند بپذیرند که اصل و اساس روانکاوی نیز می تواند مثل هر یک از علوم طبیعی دیگر بر اساس مشاهدات دقیق و صبورانه عمل کرده و به جهان ادراکات تکیه داشته باشد. فیلسوفان نیز روانکاوی را با نظام فکری خودشان که با مهارت خاصی شکل گرفته مقایسه می کنند و می گویند که روانکاوی از فرضیات ناممکنی حرکت می کند که مفاهیم بنیادی آن فاقد شفافیت و دقت می باشد.» ( فروید : « مقاومت علیه روانکاوی»)

فروید خارج از تحصیلاتش در زمینۀ پزشکی، مثل کافکا در کلاس های درس فرانز برانتانو (14) شرکت می کرد(17). روانشناسی برانتانو بر اساس سه ساحت مختلف پایه گذاری شده بود که عبارتند از : بازنمایی (20)، عامل واقعی(21) و قضاوت اخلاقی(22). روانشناسی برانتانو  نظریات روانشناسی فشنر (23) را نفی می کند ولی در هر صورت موضوع اصلی ایجاد علم روانشناسی ست، یعنی همان طرحی که فروید پژوهش های تحلیلی اولیه اش را به آن اختصاص می دهد.

علاوه بر این در چهار چوب تحصیلات پزشکی اش به مدت شش سال از سال 1876 در کلاس های پروفسور ارنست بروک (24) در انستیتو روانشناسی شرکت می کند. و با تسلی خاطر : زیرا در طول سه سال پس از ورودش به دانشگاه، همچنان از جریانات ضد یهودی که به شکل نامشهود عمل می کرد رنج می برد. در این مدت او روی سلول عصبی و در مسیر کشف نورون ها کار می کند، و در عین حال امتحانات پزشکی را با موفقیت پشت سر می گذارد، البته به استثنای پزشکی قانونی.

در سال 1882 حادثه ای به وقوع می پیوندد که فروید از آن به عنوان چرخشی فوق العاده در زندگی اش یاد می کند : در واقع او به یاری ارنست بروک به موقعیت مادی و اجتماعی خودش پی می برد، زیرا برای او در انستیتوی روانشناسی آینده ای وجود ندارد، چرا که یک پست وجود دارد و آن هم از پیش به یک نفر دیگر تفویض شده است. فروید با مارتا برنی (25) همسر آینده اش آشنا می شود. این آشنایی در زندگی فروید به عبارتی حالت کاتالیزور را در  رابطه با مسائل مادی پیدا کرده و در زندگی فروید سنگینی می کند. چنین واقعه ای را نباید ندیده گرفت، زیرا به مشکلاتی مرتبط می گردند که فروید زندگی خود و به همین گونه دیگران را در آینۀ آنها درک می کند. فروید تصمیمی اتخاذ می کند که می توانست به پژوهش های علمی او خاتمه دهد. او در بیمارستان عمومی ثبت نام می کند و در آن جا به تحصیل پزشکی می پرداخته و در اطراف همین دوران است که کار روی کوکائین را آغاز می کند.  کاری عجولانه که حاکی از مشغولیات دائمی نزد فروید برای کشف نوعی روش درمانی جدید است. در این مورد فروید به تجربیات مختلفی دست می زند و آن را روی خودش و به همین ترتیب روی نزدیکانش آزمایش می کند و برخی دیگر نیز در بوتۀ آزمایش های او قرار می گیرند. این موضوع بر ملا می شود : و از همین جا و حتی پیش از این که روانکاوی مطرح باشد، در اواخر قرن نوزدهم، فروید از منظر افکار عمومی در فضای علمی در وین به عنوان شارلاتان قلمداد می شود.

با این وجود در سال 1885 بورس تحصیلی به مبلغ 600 فلورن دریافت می کند که آن را برای سفر به پاریس جهت شرکت در کلاس های شارکو اختصاص می دهد که در عصر خود شهرت بسیار زیادی کسب کرده بود. و این آغاز را باید به عنوان ملاقاتی تعیین کننده بدانیم زیرا که با تاریخ هیستری در پیوند تنگاتنگ قرار می گیرد. در این مرحله آموزش هایی که فروید در چهار چوب انتستیتوها دریافت کرده است، متوقف می شود و از این پس کشف روانکاوی آغاز می گردد.

 

توضیحات مترجم 

Freiberg1-

Moravie2-

Ma vie et la psychanalyse, collection idées, page 133-

 Sacré4-

Contrainte magique5- جبر جادویی

B’nai B’rith6-

Bonaparte7-

Cromwell8-

Masséna9-

Hannibal10-

Lévite11-

کلمه ای است در انجیل و به معنای افرادی ست که به قبیلۀ لوی تعلق دارند، یعنی سومین پسر یعغوب. موسی و هارون از همین قبیله بوده اند.

Régression 12-

Mot d’esprit -13 

Franz Brentano14- 

 

فرانز برانتانو بتاریخ 16 ژانویه 1838 در ماریبرگ بدنیا آمد و در 17 مارس 1917 در زوریخ فوت کرد. او فیلسوف و روانشناس کاتولیک آلمانی بود. سپس ملیت اتریشی گرفت. او خصوصا بخاطر نظریۀ « هدفمندی» (انتانسیونالیته)(به توضیح شمارۀ 15 مراجعه شود) که متعلق به قرون وسطا ست، مشهور شد که از تعبیر توماس دکن (16) برگرفته است. او در وین استاد فروید و ادموند هوسرل بوده است.

Intentionnalité  -15   

Thomas d’Aquin16    

 

در اطراف سال 1225 در اکن نزدیک ناپل در ایتالیای جنوبی به دنیا آمد، و در 7 مارس 1274

در کلیسای فوسانوا در نزدیکی پیورنو چشم از جهان فرو بست. او الهی شناس بود و به گروه دمینیکن ها تعلق داشت.

 

17- البته کافکا مستقیما در کلاس های فرانز برانتانو شرکت نکرده است بلکه در کلاس های درس دانشگاه شارل در پراگ شرکت می کرده که شاگردان برانتانو مثل آنتون مارتی (18) و کریستیان وون ارنفلز(19) در آنجا تدریس می کرده اند. برخی سعی کرده اند که آثار کافکا را از دیدگاه نظریات برانتانو تحلیل کنند ولی گویا که چنین تلاش هایی نتیجۀ مثبتی نداشته است.

Anton Marty18-

Christian Von Ehrenfels 19-

Représentation20-

Facteurs effectifs21-

Jugement moral22-

Fechner23-

Ernest Brücke24-

Martha Bernays25-

 

 

«انقلاب روانکاوی»

در کتاب «یکی از مشکلات روانکاوی» (1)، فروید به موضوع سه انقلابی اشاره می کند که جراحات نارسیسیم عمیقی به بشریت وارد آورد : به این معنا که تصوراتی که بشریت دربارۀ خودش داشت، از هم فروپاشید. اولین انقلاب، متعلق به کوپرنیک است، او نشان داد که زمین از خورشید کوچکتر است و به دور خودش می گردد، داروین دومین انقلاب را به تحقق رساند و منشأ نوع بشر را به جهان حیوانات مرتبط ساخت، و فروید نیز خود را مبتکر سومین انقلاب و بنیان گذار علم ناخودآگاه معرفی می کند.

در انقلاب کیهان شناختی، طبیعت شناختی و روانشناختی مشاهده می کنیم چگونه در هر یک از این سه مورد، تصویر انسان دچار دگرگونی شده و استقلال خود را از دست داده است. فروید از مارکس حرف نمی زند و این فیلسوف هرگز در فرهنگ و اطلاعات او جایی نداشته، و علاوه بر این از ماهیت تعیین کننده های بنیادی نیز بی اطلاع است. در این جا ما با همان شاخصی روبرو هستیم که در بی خدایی فروید مشاهده کردیم . یعنی سازشکاری فلسفی، خلع ید از خدا، ولی در محدودۀ ایدئولوژی لیبرال که قادر نیست بیش از این پیش روی کند و به درک انقلاب ماتریالیسم تاریخی و دیالکتیک نائل آید.

این انقلاب های تئوریک نمی توانند با کارآیند مارکسیستی که با مشاهدات جامعه شناختی و واقعیات تشکیلات اجتماعی سروکار دارد، مخلوط شوند.

و دقیقا به همین جهت عنوان « انقلاب روانکاوی » فریب کارانه به نظر می رسد، زیرا استقراء مغلطه آمیزی را مطرح می سازد که مفهوم آن بر این اساس خواهد بود که انقلابی جزئی (ساختارهای روان باطنی) در عین حال به انقلابی کلی خواهد انجامید (ساختارهای روان باطنی که به دگرگونی واقعیات مادی می انجامد) (2). باید تحولات تئوریک و پراتیکی را که فروید با روانکاوی ایجاد کرد مورد بررسی قرار دهیم و علاوه بر این باید اسطورۀ انقلاب فرویدی را افشا کنیم که گویی صحنۀ تئوری را در کلیت آن به تمامی دگرگون ساخته است.

 

 توضیحات مترجم

Une difficulté de la psychanalyse1-

2- موضوع انقلاب جزئی که به انقلابی کلی می انجامد تا حدودی جریان چپ های نوین افراطی را تداعی می کند که جنبش آنها اساسا به همین شکل عمل می کند و معتقدند که می توان با آزاد سازی جزئی شبکه هایی در نظام سرمایه داری، و در اشکال موضعی و محدود به موقعیت جهان شمول دست یافت. به این ترتیب به عنوان مثال گروه «مسکن برای همگان» راه حل هایی را در حد و حدود یک دهکده و یا در حد یک چادر سرخپوستی روی تپه ای در یکی از مناطق روستایی فرانسه ارائه می دهد و البته رسانه ها نیز قویا از چنین حوادثی پشتیبانی کرده، و موضوع را به شکلی جلوه می دهند که گویی چادر سرخپوستی از این پس همۀ عالم را در خود جای می دهد. و در اذهان تمام افرادی که با مشکل مسکن روبرو هستند امیدی واهی ایجاد می کند، و به طور قطع چنین امیدی واهی ست زیرا واقعیت هرگز قرار ملاقاتش را فراموش نمی کند.

+ نوشته شده در 4 May 2009ساعت توسط مترجم حمید محوی |

هیستری و رؤیا

تا زمانی که شارکو (1) بیماری نوروتیک را در شکل هیستریک آن به شکل جدی مورد بررسی قرار می داد، مظاهر هیستری صرفا بیماری خاص زنان تعبیر می شد و همین امر مبین نام آن بود (هیستری (2) در زبان یونانی به معنی زهدان (3) است). تاریخ هیستری از عصر هیپوکرات(4) در پیوند تنگاتنگ با تاریخ طبّ می باشد و در عین حال همواره با جهان ماورالطبیعه و سحر و جادو قرابت دارد. در قرن هفدهم زمانی که محاکمات سحر و جادو به پایان می رسد و چنین مواردی به اطبّا و قضات واگذار می شود، نام هیستری جایگزین سحر و جادو و پدیداری می گردد که بعدا فروید آن را به عنوان بیماری «روان-تنی» (5) بازشناسی می کند.

عوارض هیستری به اندازه ای با پدیدارهای جن زدگی آمیخته است که فروید با اشتیاق خاصی طی دوره ای که تا نگارش « تعبیر خواب » (6) ادامه می یابد، به مطالعۀ رسالۀ «چکش جادوگران» (7) می پردازد. هیجان حسی تا عوارضی که به بیماری صرع شباهت پیدا می کند، فلج شدن بخشی از بدن که هیچ یک به جراحت اندام واره ها مربوط نمی شود، بی حسی موضعی، فلج شدن حس شامه، ترس بیمارناک، و بسیاری عوارض دیگر که هیستری را اساسا مبدل به پدیداری نمایشی می سازد، و از همین رو برخی از سر تسامح از روی آن عبور می کنند و برخی دیگر مثل شارکو آن را جدی می گیرند. جلسات شارکو که فروید را مجذوب خود ساخته بود وجهی نمایشی داشت. تماشاگران شاهد عملیات هیپنوز (8) و تلقین (9) بودند و شارکو با روش درمانی خاص خود مقابل دیدگان شرکت کنندگان عوارض بیماری را نزد بیماران (موقتا) برطرف می ساخت. و علاوه بر این خود او عوارض را نزد بیماران تحریک می کرد تا متعاقبا آنها را ناپدید سازد.

چنین است زمینه ای که فروید از این پس روی آن کار خواهد کرد. یعنی زمینه ای خطرناک، و  یعنی در حد و حدود خطری که کوکائین و مواد مخدر می توانند در بر داشته باشند. و باز هم یعنی زمینه ای که برای آنهایی که به انسان شناسی آشنایی دارند حساسیت خاصی دارد. پیدایش انسان شناسی تقریبا معاصر همین دوره است، و هنوز مخلوطی ست از ایدئولوژی و علم، و به همان اندازه با طب می آمیزد که با جادو و جنبل قرابت پیدا می کند. فروید در آغاز امکانات الکترو تراپی (10) را مورد بررسی قرار می دهد، سپس  به سال 1889 تجربیات هیپونتیک برنهایم (11) را در شهر نانسی (در فرانسه) پی گیری نموده، و سرانجام با دکتر بروئر (12) آشنا می شود و با او تئوری منجسمی دربارۀ هیستری طرح ریزی می کند. بروئر بیماران هیستریک را از طریق هیپنوز مورد معالجه قرار می داد و تحت شرایط هیپنوز بیماران داستان حوادث جراحت بار و مختل کنندۀ گذشته شان را به زبان می آوردند. موردی که به «آنا او » (13) مربوط است، در واقع به موضوعی افسانه ای  و سپس به الگوی درمان به شیوۀ روانکاوی تبدیل شد : در واقع معالجۀ آنا بیشتر نزدیک به درمان جادوگرانه است تا معالجه به روش روانکاوی. «آنا او» عوارض مختلفی داشت : سرفۀ عصبی، فلج موضعی متنوع و اختلال زبانی. بروئر از طریق هیپنوز موجب شد که آنا داستان حوادث سختی که مربوط روابط او با پدرش می شد و سپس مرگ او را به زبان بیاورد. در چنین موقعی ست که عوارض ناپدید می شوند. این پدیدار را فروید و بروئر پالایش روحی – «کاتارسیس »-  (14) می نامند. «کاتارسیس» کلمه ای ست که در عین حال دارای مفاهیم راز و رمزمدارانه و عرفانی و از این جهت مبین فرضیه ای ست که ما در بارۀ خصوصیت کمابیش مذهبی پیدایش روانکاوی مطرح می کنیم :  به این معنا که ایدئولوژی های علمی با خرافات و نظریات عهد عتیق در هم می آمیزد، و این موقعیت خود جوش شیوۀ علمی ست.

خود آنا او  اصطلاحی را به کار می برد که به شکل قاطعانه تری استعاری بود :

« chimney sweeping »

پاک کردن دود کش، یا به شکل ساده تر

« talking cure »

درمان از طریق بیان و حرف زدن. ولی تلاش بروئر به بن بست منتهی شد، که باید آن را به طریق اولی شکست طبیب در رابطه با بیمار بدانیم : وقتی بروئر پایان معالجۀ او را اعلام کرد، آنا او دوباره بیمار شد و این بار عوارضی مشابه به زن حامله را بروز داد و به عبارت دیگر دچار این توهم  شد که گویی حامله شده است.

 هیچ شکی نبود که ریشۀ چنین حادثۀ درمانی به خود شخص بروئر باز می گردد. بروئر کناره می گیرد، ولی فروید این موضوع را پی گیری کرده و به نتایجی می رسد که بعدها «اعتماد قلبی» (15) نامیده می شود. یعنی رابطۀ خاصی که در طول درمان روانکاوی بین تحلیل شونده و شخص روانکاو بر قرار می شود. این رابطه یکی از اصول روانکاوی ست ولی از این جهت که «انتقال قلبی یا اعتماد قلبی» مؤثر واقع گردد و به تدریج تحول یابد، می بایستی که پزشک یا روانکاو رفتار عادی خود را در این رابطه حفظ کند و همین موضوع سرمنشأ بحث « خنثی بودن تحلیل» است.

عناصر اصلی کشف فروید از هم اکنون آماده شده اند : یعنی نقش تعیین کنندۀ رابطۀ بین دو ذهنیت فردی (16) از یک سو، و نقش تعیین کنندۀ زبان و خاطرات از سوی دیگر. فروید به سهم خود در راه کار هیپنوز تغییراتی ایجاد می کند، او با گذاشتن دست روی پیشانی بیماران از آنها می خواهد که خودشان را متمرکز کنند و به تدریج شیوۀ روانکاوی را ابداع می کند. گفتگوی خاصی که روانکاو با شخص بیمار دارد باید به شکلی باشد که ادامۀ و گسترش گفتمان شخص بیمار را مختل نسازد به طوری که مانع همانی باشد که همیشه او را محدود ساخته و موجب عوارضی گردیده که باید آن را از بین برد.

پژوهش های مشترک فروید و بروئر چنین تجاربی را مطرح می کنند. این تجربیات موجب می شود که خصوصیات مشترک تمام داستان ها یا خاطراتی که بیماران فروید تعریف می کنند  آشکار گردد : و کاشف به عمل می آید که تمام آنها با موضوع جراحت آمیز اغفال جنسی توسط والدین آمیخته است، که فروید در آغاز جهت رعایت برخی ملاحظات اخلاقی و احتیاط به شکل « عمو و دایی » و یا « شوهر خواهر» می نامید، ولی بعدها در حاشیۀ و یاد داشت هایش اضافه می کند که در این جا موضوع مشخصا پدرهایی هستند که توسط دخترانشان متهم شده اند. در همین مدت، فروید با فلیس (17) در مکاتبه است که جایگاه مهمی در زندگینامۀ فروید دارد. چنین واقعیتی را می توان در همان مکاتباتشان مشاهده کرد. در طول ده سال یعنی از سال 1887 تا 1897 فلیس در رویکردها و پژوهش های فروید  نقش تعیین کننده ای داشت، و این جریان تا مرگ پدر فروید در سال 1896 ادامه یافت، و تا این که خود فروید به شکل خود آموز به تحلیل و روانکاوی خودش می پردازد، یعنی تجربه ای که بنام «اتو-آنالیز» (18) معروف است و از طریق همین تحلیل نیز هست که به کشف نقش والدین در زندگی عاطفی و روانی نائل می آید. به این ترتیب  «فلیس تحلیلگر فروید است» فرمولی ست که برای تبیین  رابطۀ کمابیش روانکاوانۀ آنها به کار می برند. فلیس نه روانپزشک است و  نه فیلسوف، بلکه متخصص گوش و حلق و بینی ست و روی موضوع غریبی کار می کند. موضوع پژوهشی او رابطۀ بین دستگاه تنفسی از راه بینی و قاعدگی نزد زنان است. به این ترتیب  موضوع اصلی همواره مرتبط است به  جنسیت زنان و نقطۀ مرکزی پژوهش او را تشکیل می دهد. و این آغازی ست برای روشن ساختن اهمیت آن چیزی که شارکو « چیز تناسلی » (19) می نامد.

با این وجود می بایستی منتظر تلاش های بعدی فروید باشیم تا نظریۀ قطعی فروید تحقق پذیرد و به استقلال واقعی دست یابد. در سال 1897 فروید اصول اساسی روانکاوی را کشف می کند. او دیگر به چیزی که « نروتیکا » (20) می نامد باور ندارد که فرضیۀ عصب شناسی و روان_تنی ست، و بر این اساس به بررسی منشأ ناخودآگاهانه آن می پردازد. فروید می گوید چنین امری ناممکن است که ما تمام پدرها را به انحراف متهم کنیم، و علاوه بر این تأیید حقانیت تمام داستان های بیماران هیستریک از نظر تاریخی امکان پذیر نیست. سرانجام فروید نتیجه می گیرد که « در ناخودآگاه هیچ نشانی از واقعیت وجود ندارد به طوری که تفکیک روایات واقعی از تخیلی که حامل بار عاطفی و هیجانی هستند از یک دیگر ممکن نیستند.» (نامۀ فروید به فلیس 97-9-21 در تولد روانکاوی. صفحۀ 191) .

و به این ترتیب نتیجه می گیرد که اگر داستان هایی که افراد مبتلا به  هیستری تعریف می کنند با حوادث واقعی مناسبتی نداشته باشد، بدون شک باید با فانتسم ها و صحنه های تخیلی رابطه داشته باشد، و علاوه بر این، چنین داستان هایی می توانند حاکی از تمنّا و آرزومندی های خود آنها باشند که به شکل مبدل و با جا به جا ساختن عناصر روایی، تعریف شده اند. تغییر جهتی که در این جا به وقوع می پیوندد حائز اهمیت است : زیرا از این پس دیگر پدران نیستند که بازیگر صحنه می باشند، بلکه دختران نقش اوّل را به عهده داشته و با روایت داستانی که ناخوآگاهانه انباشته از دروغپردازی ست، تمنّای ناخودآگاه خود را آشکار می سازند. این تمنّای ناخودآگاهانه عبارت است از اغفال شدن توسط پدر. در این چرخشی که در جهت داستان هیستری ها به وقوع می پیوندد مسئله ای اساسی وجود دارد، زیرا در این واژگونی واقعیت به تخیل، و پدر به دختر است که بعدا تمام تئوری روانکاوی به منصۀ ظهور می رسد :

 

_ فرضیۀ ناخودآگاه که حاکی از  اشکال تحریف آمیز و تغییر شکل یافتۀ انجام اعمال و خواست هایی ست که در واقع ناخودآگاهانه می باشد  : مثل عوارض هیستریک، و البته انواع و اقسام عوارض عمومی در زندگی روزمره (مثل اشتباهات لفظی، اعمال سهوی) مثل خواب و رؤیا که جملگی حاکی از تحقق خواست های ناخودآگاه می باشند.

ولی از این جهت که چنین تولیداتی، خواست های باطنی را به تعویق انداخته و به شکل تحریف آمیزی تحقق ببخشند و بیان کنند، می بایستی وجود فرآیند خاصی را مفروض شویم که چنین تحریف و چنین خاصیتی را در ایجاد تغییر شکل در محتوای اصلی امکان پذیر سازد.این فرآیند واپس زدگی نام دارد.

« از این جهت که با صراحت بیشتری بگوییم، خاطرات همان بویی را به مشام می رسانند که شیء اکنونی. به همان شکلی که اعضای حسی ما (سر و بینی) از اشیاء متعفن اعراض می جوید، به همین ترتیب ضمیر پیش آگاه (21) و درک آگاه ما نیز از خاطرات اعراض می کند. این آن چیزی ست که واپس زدگی می نامیم.» (نامۀ فروید به فلیس،1897.11.4)

 روشن ساختن نظریه ای مشخص، بر خلاف آن چه که سنت های عرفانی و جادوگرانه و اسطوره ای دربارۀ ناخود آگاه منتشر ساخته بودند، فروید را بر آن می دارد که در مقابل اسطوره سازی های ابهام آمیز و نیروهای مکتوم، و تصاویر و تخیلات مبهم که رمانتیک ها حساسیت خاصی در رابطه با آنها ایجاد کرده بودند، قوانین خدشه ناپذیر و ساختارهای مشخصی را جایگزین سازد که عبارت است از زبان : یعنی مجموعه داستان های بیماران مبتلا به هیستری را به عنوان مواد اولیه مطرح ساخته ، و تحلیل های خود را نیز به آنها ضمیمه می کند.

 

«کمابیش اصول و قواعدی را کشف کرده ام که نقش تعیین کننده در تشکل این ساختارها و انگیزه های پایدار آنها دارند، که خیلی پر اهمیت تر از خاطرات معمولی هستند. به این ترتیب به مفاهیم تازه ای در رابطه با فرایندهایی که در ناخود آگاه جریان دارد دست یافته ام.»

 ( نامۀ فروید به فلیس 1877.7.7)

_ نظریۀ جنسیت اطفال، موضوع تئوریک جنجال برانگیزی ست که شهرت و اعتبار فروید را بیش از پیش به مخاطره می اندازد. با این وجود دقیقا به دلایل اخلاقی بود که چه در رابطه با داستان های جنجال برانگیز افراد مبتلا به هیستری و چه در مورد کودکان، فروید دفاع از آنها را به والدین و حفظ اعتبار نظریات سنتی ترجیح می دهد، و به جای پدران منحرف، او به دفاع از فرزندان منحرف می پردازد : مضافا بر این که بر اساس نظریۀ روانکاوی، انحراف نزد آنها بدون تقصیر است و کودکان تمام اشکال انحرافی را پشت سر می گذارند تا این که به بلوغ جنسی عادی برسند، یعنی به مرحلۀ تناسلی نائل بیایند. کار عظیمی در این جا آغاز می شود، که هنوز ابهام آمیز به نظر می رسد و تنها می توان دربارۀ آن با حدس و گمان مشاهده کرد که چگونه ایدئولوژی طبقۀ حاکم از آن بهره برداری می کند و تحت  چه اشکالی در سرمایه داری انحصارگر دولت تبلور می یابد : یعنی زیر علامت سؤال بردن قاطعانۀ مفهوم هنجار (معمولی بودن)، پیدایش نظریۀ اخلاقی و فرهنگی، بر اساس بازشناسی خواست باطنی و آرزومندی.

_ عقدۀ اودیپ، بعدها در تاریخ نظریۀ فروید از همین مرحله تکیه گاه اولیه خود را پیدا می کند. در واقع خواست باطنی و تمنّای ناخودآگاه نزد افراد مبتلا به هیستری که داستان اغفال توسط پدر را زمزمه می کنند، به همان شکلی که نزد هانس کوچولو (22) مشاهده می کنیم، یعنی پسر بچه ای که بعدها تحت معالجۀ فروید قرار می گیرد، و عاشق مادرش است. دلبستگی جنسی زودرس نسبت به والد از جنس مخالف و رقابت اجتناب ناپذیر با والد از جنس موافق پایه و اساس ساختار عقدۀ اودیپ را تشکیل می دهد. در فراسوی چنین ساختاری که از نظر زمانی در مرحلۀ اولیه قرار دارد، نظریات فروید در زمینۀ انسان شناسی باید مد نظر ما قرار گیرد، یعنی فرایضی که او دربارۀ منشأ تمدن و فرهنگ بشری مطرح می سازد. بر این اساس اسطوره شناسی فروید پدر ماقبل تاریخی را به ما معرفی می کند که همانند پدر اغفالگر در داستان های افراد مبتلا به هیستری دارای شخصیتی خدشه ناپذیر بوده و قادر مطلق است، و به عنوان پدر اولیه بشریت مطرح می گردد.

 

« بحران های سرگیجه آور، هق هق زدن های پیاپی، همگی را باید به حساب شخص دیگری دانست، ولی بخصوص به حساب این شخصیت فراموش نشدنی و ماقبل تاریخی که هیچ شخصیت دیگری یارای برابری با او را ندارد.» (نامۀ فروید به فلیس، 1896.12.6)

_ سرانجام، به شکل قاطعانه تری، از این جهت که شاید آن چه به نظریۀ فروید مربوط می شود، و آن چه که ممکن است با نظریۀ مارکسیستی در مورد ایدئولوژی، تداخلی ایجاد کند، در همین جا ست، یعنی دقیقا در هر جایی که  برشی در واقعیت مادی مشاهده می گردد : و یعنی واقعیت انکار ناپذیر تاریخی که در عرصۀ تولیدی همواره تعیین کنندۀ بوده است، از دیدگاه روانکاوی به دلیل ناخودآگاه غیر قابل دسترسی بوده و به طور مشخص،   تحت پوشش تشکلات تخیلی قرار داشته و در نتیجه فاعل نفسانی را در رابطه با منشأ خود نا آگاه می سازد.

« فانتسم ها از طریق فرآیند تداخل و تحریف شکل می گیرند که شبیه تجزیۀ شیمیایی عناصر با یک دیگر است...این فرآیند کشف روابط اولیه ( بدوی) را ناممکن می سازد.» (نامۀ فروید به فلیس 1897.5.25)

 

بنابر این روند زندگینامۀ فرد در رابطه با عناصر و عواملی که برای آن تعیین کننده بوده اند  پیوسته  وقفه و فاصله ایجاد می کند : به همان معنا که ایدئولوژی در رابطه با واقعیت مادّی و زیربنای اقتصادی که خود نتیجۀ مابعدی آن بوده، وقفه و  فاصله ایجاد می کند. البته در فقدان کامل دیالکتیک در تفکر فروید، در خصوص این رابطه باید فورا مشخص کنیم که تفاوت خدشه ناپذیر بین ایدئولوژی و تخیل در کجا واقع شده است. زیرا تشکلات تحریف شدۀ ناخودآگاه در رابطه با واقعیت واکنش نمی دهد، و واقعیت برای همیشه از دست رفته و غیر قابل تغییر است : در این زمینه مداخلات فروید محدود بوده  به اصلاحات در موقعیتی که از پیش تثبیت شده است.

 

در سال 1900 کتاب تعبیر خواب منتشر می شود. فروید اهمیت رؤیا را کشف می کند، و در این دوران است که از راه کاری که کمابیش نزدیک به هیپنوتیزم بود ( یعنی دست گذاشتن روی پیشانی بیمار) قطع نظر می کند، و از این پس تصمیم می گیرد که بیماران را در  گفتمانشان آزاد بگذارد.

چنین گفتمانی در وحلۀ نخست ظاهرا به شکل گسسته و نامنسجم به نظر می رسد، فروید بر اساس فرایض خدشه ناپذیری که از ناخودآگاه نتیجه می گیرد، آن را  تعبیر و تحلیل کرده و  پیوستگی و انسجام تازه ای در آن کشف می کند.

روش اساسی تعبیر خواب همانی ست که «تداعی معانی آزاد» (23) می نامند، شیوۀ بیانی و طرز تلقی فریبنده ای که می خواهد این باور را به اذهان مسترد سازد که گویی آزادی تمنّا یا ناخودآگاهی وجود دارد، در حالی که  در این تداعی معانی « آزاد » بزرگ ترین موانع و مشکلات خودنمایی می کنند. ولی آن چه بر خلاف گفتمانی که تشکلات اجتماعی به اعضای خود تحمیل می کند، آزاد می باشد به کاربردن تداعی ذهنی ست، یعنی زمینه ای که انباشته است از تصاویر و فانتاسم ها و سپس رؤیاها که کثرت و تواتر آنها فروید را به شگفتی وامی دارد. فروید در «خود _روانکاوی»  (اتو آنالیز)خود همزمان مفاهیم مستور رؤیاهایش را جستجو می کند : مثال بارزی که غالبا به آن مراجعه می کنند، خوابی ست که فروید در رابطه با مرگ پدرش می بیند. در این خواب، فروید در فروشگاهی اعلامیه ای را مشاهده می کند که این جمله نوشته شده است :

«خواهش می کنیم چشمانتان را ببندید.»

بستن چشم : واجد دو معنی ست ، از یک سو بستن چشم های مردگان، و از سوی دیگر چشم بستن در مورد چیزی یعنی اغماض کردن یا چشم پوشی کردن. فروید در شب پس از به خاک سپاری پدرش این خواب را می بیند و آن را به تمایلات احساس گناه مرتبط دانسته و از طریق همین شاخص (یعنی شاخص احساس گناه) آن را تعبیر می کند : احساس گناه از این که هنوز زنده است و باز هم احساس گناه از این جهت که در کودکی مثل تمام کودکان مرگ پدرش را آرزو می کرده است.

تمام کوشش فروید در نخستین کتاب پر اهمیتش عبارت است از تشریح دقیق و قاطع قوانین تعبیر خواب : کوششی که به همان اندازه ضمیر ناخود آگاه را مد نظر قرار می دهد که ساحت زبان را مطرح می سازد، و بی آن که هیچ یک از این دو (یعنی ضمیر ناخودآگاه و زبان) بتواند بدون دیگری مطرح باشد. با کتاب « تعبیر رؤیا » آشکار می گردد که زبان علاوه بر تصوری که ضمیر خودآگاه از آن دارد، واجد خصوصیات دیگری نیز هست. ناخودآگاه از طریق اشکال زبانی خود را آشکار ساخته و مشخص می نماید، تا جایی که بعدها ژک لکان در این باره می گوید «زبان شرط وجودی ناخودآگاه است». برای اثبات وجود قوانین حاکم بر رؤیاها، فروید مثال های متعددی را مورد بررسی قرار می دهد و فرایندهای جاری و ساری در آنها را مشخص می سازد.سپس او نظریۀ کاملی از عملکرد ناخودآگاه ارائه می دهد و از الگوهای استعاری استفاده می کند که آن را «دستگاه روانی»(25) می نامد.

_ «پس از تعبیر کامل، هر رؤیایی که در خواب دیده شده به منزلۀ تحقق تمنّا و آرزومندی خود را آشکار می سازد» (صفحۀ 112). [به عبارت دیگر هربار که ما خوابی را تعبیر و تحلیل می کنیم، در نتیجه پی می بریم که چنین خوابی تحقق آرزومندی و تمنّایی ناخود آگاهانه بوده است]. همین امر در مورد تخیلات روزمره و صحنه آرایی هایی که حاکی از تحقق خواست و آرزومندی فرد است. ولی خواب دارای وجوه خاصی ست.

نخست فروید بین آن  چه در خواب رؤیت می شود یعنی بازنمایی رؤیاها و ساختاری که ترجمان چنین بازنمایی ست تفاوت قائل می شود. آن چه را که  در خواب دیده می شود محتوای ظاهری(26) می نامد و برای ترجمان یا روایت تعبیر و تحلیل شدۀ آن نیز اصطلاح محتوای مستور (27) را بکار می برد. بین محتوای ظاهری و محتوای مستور، فاصله ای هست که باید از طریق کار تحلیلی روی رؤیا(28) برچیده شود. کار تحلیل یا تعبیر رؤیا از ساز و کاری تبعیت می کند که عبارتند از : تراکم (29) و جا به جایی (30)، از یک سو تصویر پردازی ها و از سوی دیگر کار تحلیلی ثانوی.

تراکم و جا به جایی : تراکم عبارت است از فرآیندی ترکیبی و عمل روی هم گذاشتن عناصری  که در عالم واقعیت جدا و مستقل از یک دیگر هستند.

جا به جایی آن است که روی جزء بی اهمیتی تأکید شده باشد، در حالی که در همین نقطه کار تحلیلی معمولا گره پر اهمیتی را آشکار ساخته و در رؤیا معنی دار ست. به عبارت دیگر،  جا به جایی در رؤیا شامل فرآیندی ست که قابلیت گزینش و جایگزینی دارد. هر یک از این دو راه کار محتوای مستور را استتار می کند و منجر به تغییر شکل آن می شود.

تصویر پردازی ها (محتوای ظاهری) و بررسی های ثانوی به طریق اولی از نتایج هستند : به این معنی که خواب و رؤیا در وحلۀ نخست به مثابه سناریو تبلور می یابد، و حتی اگر در رابطه با زندگی واقعی ناهماهنگ به نظر رسد و همخوانی نداشته باشد، با این وجود می توانیم تصویر پردازی و روایت داستانی را در آن مشاهده کنیم که البته در پیوند با یک دیگر هستند. فروید برای روشنتر ساختن این سازوارۀ (31) پیچیده اصطلاح «معمّا» (32) را به کار می برد. رؤیا همچون معمایی ست که از یک سو به آن چه در خواب دیده می شود رجوع می کند، و از سوی دیگر حاکی از نمونۀ چنین معماهایی ست که تحت اشکال تابلوهای کوچک و مختصر و جدا از یک دیگر مطرح می شود، که هر عنصر مصوّر با یک کلمه همراه است و مفهوم کلی آن نیز از نظم و ترتیب خاص هر یک از کلماتی بر می آید که حدس زده شده است.

 

«محتوای رؤیا همچون نسخه ای از افکار موجود در رؤیاست که بر اساس شیوۀ بیانی دیگری در خواب ما ظاهر می شود. ما تنها زمانی می توانیم نشانه ها و اصول را دریابیم که تعبیر یا ترجمان خواب و رؤیا را با اصل مقایسه کنیم.

ما مستقیما محتوای ظاهری رؤیا را دریافت می کنیم. محتوای ظاهری تحت اشکالی مشابه به خط تصویری (33) که متعاقبا باید بر اساس زبان خاصی که در تعلق محتوای ظاهری ست ترجمه شود.

البته اگر بخواهیم چنین نشانه هایی را مثل تصاویر مورد بررسی قراردهیم و تحلیل کنیم، در نتیجه ضروری ست که آنها را بر اساس معنی قراردادی شان در نظر گیریم...

...

رؤیا معماست، پیشینیان ما دچار اشتباه شدند زیرا که می خواستند آنرا به مثابه تصویر تعبیر کنند، و به همین جهت به نظرشان پوچ و بی معنی می رسیده است.» (صفحۀ 242)

نسخه برداری، ترجمه، خط تصویری : رؤیا مثل متنی ظاهر می شود که به وسیلۀ رمز نوشته شده است(34)، و به مثابه فرمولی ست که با حروف رمزی در زبانی رمزی نوشته شده است.

فروید با نوشتن کتاب « تعبیر خواب » به کشف زبانی نائل می آید که تا کنون نامکشوف باقی مانده بوده ولی از این پس خوانش آن ممکن می گردد.

_ ما به سه مثال از کتاب « تعبیر خواب» اشاره خواهیم کرد. اوّلین مثال همان رؤیایی ست که فروید به عنوان مدل معرفی می کند : اولین تحلیل از نظر تاریخی مربوط است به سال 1895 که هم از نظر زندگینامۀ فروید حائز اهمیت است و هم از دیدگاه نظری. دومین مثال، بازهم خوابی ست که مربوط به خود فروید می باشد و شامل متنی کوتاه است که پیچیدگی روش او را به روشنی نشان می دهد. سومین مثال رؤیای یکی از بیماران مبتلا به هیستری است، این خواب با وجه نظری مضاعف، حاکی از پنهان سازی ماهرانۀ تمنا و آرزومندی ست.


توضیحات مترجم

Jean-Martin Charcot1-

بتاریخ 29 نوامبر 1825 در پاریس بدنیا آمد و 16 اوت 1893 چشم از جهان فرو بست. او دکتر اعصاب بود.

Hystérie2-

در روانکاوی فرویدی هیستری و نوروز اجباری دو شکل اصلی بیماری نوروتیک است. از دیدگاه تاریخی از طریق هیستری بود که فروید بسیاری از اصول و قواعد روانکاوی را کشف کرد (مفاهیم ناخود آگاه، اعتماد قلبی (یا انتقال قلبی) ، واپس زدگی).

 Hystérie3-

هیستری کلمه ای ست که به دوران طبابت هیپوکرات (4) باز می گردد که این کلمه را برای آن چه نزد مصریان آموخته بود اختراع می کند. هیستری مشتق از کلمۀ

Hystera

 

به معنی رحم مادر است. هیستری تا زمان شارکو کاملا در رابطه با رحم تعریف می شد. نظریه بر این اساس بود که رحم در بدن جا به جا می شود و به این ترتیب موجب عوارض می گردد. اصطلاح زهدان سرگردان را نیز در این مورد به کار می برند.

 

Hippocrate4-

Psyco-somatique5-

بیماریهای جسمی که ریشۀ روانی دارند.

« Science des rêves » ou « L’interprétation des rêves »6-  

Malleus Maleficorum (Le marteau des sorcières, 1492, Spranger7-

 et Institoris)

Hypnose8-

Suggestion9-

Electrothérapie10-

استفاده از الکتریسیته با توان ضعیف در امور درمانی. این شیوۀ درمانی از عهد باستان رواج داشته و هنوز هم حائز اهمیت است.

Bernheim11-

Breuer12-

Anna O13-

Catharsis14- پالایش روحی

Transfert15-

اعتماد قلبی (به تعریف فروید در  پنجمین درس از پنج درس دربارۀ روانکاوی ) یا انتقال قلبی، که گاهی از روی تسامح در ادبیات روزنامه نگارانۀ فارسی بسادگی «انتقال» نیز گفته شده است. این اصطلاح در عین حال در چهار چوب تحلیل روانکاوی بالینی  به معنای مجموع عکس العملهای تحلیل شوند نسبت به شخص روانکاو است. در رابطۀ تحلیل شونده و روانکاو، از طریق انتقال قلبی انواع موقعیتهای واپس زده و مشکل برانگیز بازتولید و به روز می شوند. انتقال قلبی موجب می شود که تحلیل شونده انواع و اقسام فرافکنی ها و جابجاییها را در ررابطه با روانکاو مرتکب شود. اعتماد قلبی چیست؟ در واقع المثنی تمایلات و فانتسم هایی ست که باید به روز شده  تا در فرایند تحلیل روانکاوی به خودآگاه تحلیل شونده مسترد شوند. وجه مشخصۀ انتقال قلبی نزد فرد تحلیل شونده جایگزین ساختن شخص روانکاو بجای شخص دیگری ست که به زندگی گذشتۀ او  تعلق داشته است.

 

16- دو ذهنیت فردی به معنای شخص تحلیل شونده و دومی شخص روانکاو

Fliess17-

Auto-analyse18- وقتی فردی خودش به تنهایی به تحلیل روانکاوی خودش می پردازد - « خود  روانکاوی »

« Chose génitale »19-

Neurotica20-

Préconscient21-

Petit Hans22-  

Association libre23-

تداعی معانی آزاد یکی از فنون اساسی روانکاوی ست و برای فرد تحلیل شونده نزد روانکاو عبارت است از بیان آنچه که به ذهنش خطور می کند . این روش را غالبا قانون طلایی روانکاوی می نامند. ناممکن بودن چنین قاعده ای ست که از آن روشی افشا کننده می سازد : سکوت و مقاومت از جمله علامات سانسور بوده و بیان فاعل نفسانی را تحت تأثیر قرار می دهد. فروید استفاده از این روش فنی را در کتاب «زندگی من و روانکاوی»  چنین توضیح می دهد : « ممکن است عجیب بنظر رسد که این روش تداعی معانی آزاد [...]  قادر به انجام کاری باشد که از آن انتظار داریم، یعنی بازگرداندن عناصر واپس زده که توسط مقاومتها باز داشته شده اند، به خودآگاه. ولی باید دانست که تداعی معانی آزاد در واقع آزاد نیست. شخص بیمار ( تحلیل شونده) تحت تأثیر و نفوذ موقعیت تحلیلی باقی می ماند، حتی وقتی که کنترلی روی فعالیت ذهنیش روی موضوع مشخصی ندارد.»

اطلاعات جانبی دربارۀ «تداعی معانی آزاد» : بدون تردید فروید این روش را با الهام از جریان فکری  به همین نام که نخستین نشانه های آن به اوایل قرن هجدهم باز می گردد، در روانکاوی معمول می سازد.

Associationnisme

طرفداران این نظام فکری «آسوسیاسیونیسم» مدعی بودند که می توان تمام فعالیتهای فکری  و اصول منطق و حتی تمام زندگی روانی را توضیح داد.

John Stuart Mill

جان استوارت میل در نظریۀ تداعی پندار خود می گوید : « قانون جهانشمول گریز از مرکز برای علم نجوم، و خصوصیات عناصر جزئی در بافت عناصر برای فیزیولوژی، در همان موقعیت و منزلتی هستند که تداعی معانی برای علم روانشناسی.»

John LOCKE (1632-1704), Hartley(1705-1757), David Hume(1711-1775), Herbert Spencer(1820-1903)

در دنیای ادبیات می توانیم از لورانس استرن نام ببریم که متأثر از نظریۀ تداعی معانی جان لاک بود.

Laurence Sterne. Vie et Opinions de Tristram Shandy.

 

Jacques LACAN24-

 

Appareil psychique25- دستگاه روانی یا دستگاه نفسانی

Contenu manifeste26- محتوای آشکار یا محتوای ظاهری

Contenu latent27- محتوای مستور

Travail du rêve28- کار تحلیلی رؤیا

Condensation(29  تراکم

ایرج پور باقر نیز درترجمۀ «تعبیر خواب» از کلمۀ تراکم استفاده کرده است. ص 12. چاپ چهارم 1361 انتشارات آسیا

Déplacement30- جابجایی

ایرج باقر پور در مقدمه ای که برای «تعبیر خواب» فروید نوشته است می گوید : «عامل دوّم تغییر مکان یا نقل و انتقال و یا جابجا شدن است و در سایۀ آن بار عاطفی و آن احساسی که ما را به طرف فلان و بهمان می کشاند از هدف اصلی خود جدا شده موقتا به هدف ظاهری ودروغین و فریب دهنده دیگری منتقل و جابجا می شود...» ص 12

جا به جایی، به عنوان ساز و کار واپس زدگی ست که از طریق آن هیجان حسی که مقدما در رابطه با بازنمایی ناخودآگاهانه بوده، به بازنمایی دیگری منتهی می شود که تنها به شکل غیر مستقیم با بازنمایی  اولیه مرتبط می باشد. بنابراین نخستین بازنمایی (تصویر) واپس زده می شود. بارزترین مثال «هانس کوچولو» در کتاب «پنج روانکاوی» ست. نفرت نسبت به پدر احساس ترس در او بیدار می کند که متعاقبا – در اثر ساز و کار جا به جایی – به شکل ترس از اسب تجلی می کند.

Mécanisme31- سازواره

Rébus32- معما

 است، و معنای تحت الفظی آن « از طریق چیزها» ست.res ریشۀ این کلمه لاتین

(Par les choses)

Hiéroglyphe33- خط تصویری

Cryptogramme34- متنی را گویند که بوسیلۀ رمز نوشته شده باشد

Irma35-

+ نوشته شده در 4 May 2009ساعت توسط مترجم حمید محوی |

 

مثال شمارۀ 1 : تزریق به ایرما (35).

 

« تالار بزرگی بود، تعداد زیادی از مهمانان حضور داشتند و ما پذیرایی می کردیم. در میان مهمانان ایرما دیده می شد، فورا او را به کناری کشیدم تا او را به خاطر پاسخی که در نامه اش مبنی بر این که «تجویز» (36) مرا نپذیرفته است، ملامتش می کنم. به او گفتم : « اگر تو هنوز درد می کشی، واقعا تقصیر خودت است.» . در جواب به من گفت : « اگر می دانستی که چقدر گلویم و همین طور دلم درد می گیرد، به خفگی می افتم.» . می ترسم و به او نگاه می کنم. چهرۀ او پف کرده و رنگ پریده است، از خودم می پرسم : آیا برخی از عوارض جسمانی او را ندیده نگرفته ام؟ او را به نزدیک پنجره می برم و گلویش را معاینه می کنم. او مثل زن هایی که دندان عاریه دارند و می خواهند آن را پنهان کنند، به شکل خاصی از من روی بر می گرداند. با این حال دهانش را باز می کند و در طرف راست لکۀ بزرگ سفید رنگی می بینم و علاوه بر این تشکل فوق العاده چیزی که ظاهرا مخاط بینی ست و روی آن تورم خاکستری رنگی دیده می شود.فورا دکتر «ام» (37) را فرا خواندم تا او نیز بیمار را معاینه کند و مشاهدات من را به تأیید  رساند...دکتر«ام» مثل همیشه نیست و خیلی رنگ پریده است، می شلد و ریش هم ندارد...دوست من اتو (38) نیز در کنار او بود، و دوست دیگر من، لئوپلد (39) چند ضربه برای معاینه به گردۀ ایرما نواخت و گفت : «  بخش چپ کدر شده است» و ناحیه ای از پوست شانۀ چپ او را نیز مشخصا نشان داد ( چیزی که من هم علی رغم لباسش آن را مشاهده می کنم). دکتر. م ...می گوید : «تردیدی نیست، این ناحیه چرکی ست، ولی اهمیتی ندارد، بزودی دچار اسهال خونی خواهد شد و سمّ دفع می گردد.»

ما به روشنی می دانیم که عفونت از کجا منشأ گرفته است. دوست من اتو روزی که او درد شدیدی احساس می کرد محلولی از پروپیل و پروپیلن...اسید پروپیونیک تریمتیلامین (40)  به او تزریق کرد (که من فرمول آن را با حروف درشت جلوی چشمم می بینم). چنین تزریقاتی به سادگی انجام نمی گیرند...این احتمال هم وجود دارد که سرنگ تمیز نبوده باشد.» (صفحۀ 100).

 

تحلیل کامل این رؤیا که فروید گام به گام به بررسی آن می پردازد، در این جا مد نظر ما  نیست، بلکه تنها می خواهیم خطوط اصلی خوانش او را نشان دهیم. هدف تحلیلی فروید مربوط است به کشف خواست و آرزومندی نا خودآگاه خود او. بنابراین آن چه در این رؤیا تحقق می پذیرد این است که فروید مسئول بیماری ایرما نیست، و دوست او اتو مقصر می باشد. علاوه بر این خود ایرما نیز به تجویز فروید عمل نکرده است : یعنی راه حلی که به شیوۀ روانکاوی رجوع می کند مسئول فرجام ناموفق بیماری نیست، زیرا در این جا عفونت مربوط به امور جسمانی می شود. فروید می گوید : «اگر عوارض ایرما علت جسمانی داشته باشد، معالجه آن از دست من ساخته نیست، زیرا روشی را که من بکار می بندم تنها به عوارض ناشی از هیستری مربوط می شود.»(41) فروید این « دفاعیه » را  با استدلالات مردی تشبیه می کند که می خواست خودش را تبرئه کند تنها به این دلیل که دیگچه ای را که از همسایه دزدیده کیفیت خوبی نداشته است. سه دلیل متضاد اتهام را توجیه می کند، زیرا او پی در پی می گوید که دیگچه را سالم برگردانده، و آن را به عاریت گرفته ولی دیگچه سوراخ بوده، و دیگر این که هرگز دیگچه را به عاریت نگرفته است. ولی تراکم و جا به جایی  مفهوم تمام رؤیای فروید را تکمیل می کند. از طریق تداعی معانی آزاد روی متن رؤیا، فروید کشف می کند که ایرما کیست، اتو کیست و نشانه های بالینی کدام هستند .

 

_ ایرما همان ایرمای واقعی نیست. توجه فروید روی این نکته جذب می شود که در واقع ایرمای حقیقی نه رنگ پریده است و نه پف کرده : بنابراین او در جستجوی چهره ای ست که در  عالم رؤیا صورت ایرما آن را پنهان کرده است (جا به جایی اشخاص، تراکم و تکاثر در چهرۀ منفرد).

 

نخست، مطالبی که مربوط به صحنۀ « نزدیک پنجره» می شود، و اشاره به دندان مصنوعی در واقع به معلمه ای مربوط می شود که در گذشته فروید او را معاینه کرده بوده است : «حادثۀ رؤیا به یادم آورد که چندی پیش مجبور شدم یک معلمه را معاینه کنم که در وهلۀ اوّل به نظرم جوان زیبایی رسیده بود و وقتی که قرار شده بود دهانش را باز کند، طوری رفتار کرده بود که دندان عاریه اش از نظر پنهان بماند.»(42)، و سپس یکی از دوستان ایرما، فروید در «تعبیر خواب» تداعی شدن این دوست را با شرح واقعه توضیح می دهد : « شبی که به دیدنش رفته بودم، او را به همان نحوی که ایرما در رؤیای من کنار پنجره ایستاده بود، کنار پنجره یافتم و پزشکش که همین جناب دکتر.م بود، داشت می گفت که در گلوی خانم قشرهای کاذب مخصوص دیفتری به چشم می خورد...»(43)

فروید غالبا آرزو می کرد که این دوست دلربا را تحت معالجۀ خود داشته باشد. موضوع دیگری که در روایت رؤیا به آن اشاره می کند رنگ پریدگی و حالت پف کرده است، این مورد در واقع به همسر خود فروید مربوط می شود که دچار عارضۀ دل درد نیز هست. لکه های سفید، دختر اوّلش را برای او تداعی می کند که مبتلا  به دیفتری ست، و در عین حال یکی از دوستان دختر ارشد خود او که اسم کوچکش با اسم کوچک دخترش یکی ست و تحت مداوای فروید بوده و به علت تجویز دارویی خطرناک  می میرد. برای پایان بخشیدن به این تحلیل باید به خانم پیری اشاره کنیم که فروید تحت معالجه داشت و او را از طریق تزریق مداوا می کرد، ولی در طول اقامتش در مناطق جنگلی، دیگران معالجۀ او را به عهده گرفته بودند. این خانم پیر از عفونت رنج می برد و فروید فکر می کند که دلیل آن استفاده از داروی ضد عفونی کنندۀ نامناسب بوده است.

 

_ دکتر.م اولین مردی ست که در صحنه ظاهر می شود، او رنگ پریده و بدون ریش است و می لنگد. دکتر.م  پزشک پیری ست که فروید بیهوده به بالین دوست جوان دختر خودش فرامی خواند، ولی اگر چه رنگ پریدۀ او واقعیت دارد و موجب تشویش دوستانش می شود، ولی دو خصیصۀ دیگر باید به فرد دیگری تعلق داشته باشد. دو خصیصۀ دیگر در واقع به برادر خود فروید تعلق دارد که طبیعتا ریش ندارد و اخیرا مطلع شده است که می لنگد. اتو و لئوپلد، به عنوان چهره هایی مطرح هستند که در تقابل با یک دیگرند « دوست من لئوپلد هم پزشک است و هم با اتو خویشاوندی دارد. اتفاقا هر دو در یک رشته تخصص دارند و رقیب یک دیگرند، روی این اصل همواره آنها را با یک دیگر مقایسه می کنند.»، رقیب و متفاوت، یکی درخشان و بی احتیاط مثل خود فروید است، و دیگری محتاط و کند. مرد جوان مبتلا به هیستری که مبتلا به اسهال خونی نیز هست، از مصر برای فروید نامه می فرستد، او پزشکی ست با خصوصیات سبک سرانه که از آشنایان فروید می باشد، ولی یکی از دوستان همین مرد جوان  به علت کوکائینی که فروید به او تجویز می کند جان می بازد. و سرانجام فلیس دوست فروید که از طریق فرمول شیمیایی و لایۀ شاخی بینی تداعی می شود (کمی دورتر به این نکتۀ آخری خواهیم پرداخت).

 

_ علائم بالینی، با این حال درختی با شاخه های متعدد را تشکیل می دهد. دل درد، گلو و خفگی در لیست عوارض بالینی ایرما قرار داده شده است. ولی معاینۀ گلو و مشاهدات فروید یعنی لکه های سفید و ترشح چرکی مخاط بینی، برای او از یک سو تداعی کنندۀ عارضۀ خود اوست که با کوکائین معالجه می کند، و از سوی دیگر فلیس را تداعی می کند که در نظریات او مخاط بینی در شکل و در عملکرد هم سان آلت جنسی زن است، فروید در این مورد می گوید : «...دوستی را (یعنی فلیس) بیاد می آورم که وقتی در نظریاتم خودم را تنها می بینم، با خوشحالی به او فکر می کنم. این دوست که نقش بزرگی در زندگانی من بازی می کند، آیا او را در دنبالۀ تداعی های رؤیای مزبور ملاقات خواهم کرد؟ » (44).لکۀ کدر در ناحیۀ پائین در بخش چپ شش ها، دوست ایرما را برای او تداعی می کند که عارضۀ او را اشتباها سل تشخیص داده بودند.ناحیه شانۀ چپ رماتیسم خود فروید است، اسهال خونی، مرد جوان را در مصر به یاد او می آورد.

در این دایرۀ تصاویری که یکی با دیگری تداعی می شود، مشاهده می کنیم که عنصر تراکم در رؤیا تا چه اندازه می تواند شکل پیچیده ای پیدا کند و دوستانی را جایگزین دوستان دیگری سازد، و تمام این مجموعه تنها به این علت بوده است که فروید خود را از احساس گناه تمنّای جنسی ای رها سازد که متوجه دوستان زیبای بیماران و همسر و دخترش می باشد.

این است آن تمنایی که از زنی به زن دیگر و به همین گونه از مردی به مرد دیگر جابه جا می شود، که حاکی از بافت اجتماعی زناشویی منحرف شده و رقابت حرفه ای ست.

باز هم می بایستی که توجه خاصی به موضوع تریمتیلامین داشته باشیم، که بر اساس مطالبی که پیش از این گفتیم می دانیم که فلیس را برای فروید تداعی می کند. این کلمه پس از پروپیلن، امیلن و اسید پروپیونیک آورده شده است. فروید در این باره می گوید :

 

_ پروپیلن : پروپیلی، (از طریق تداعی معانی آزاد...پروپیلن به آتن و مونیخ می انجامد) تا آتن، و تا مونیخ، جایی که فروید یکی از دوستانش را که خیلی مریض بود، ملاقات کرده است.

 

_ آمیلن :  اتو یک شیشه لیکور آناناس به فروید هدیه داده بود، ولی شیشه بوی قوی ریکی کی، بوی امیلیک شدید، منتشر می کرده است. همسر فروید می گوید که آن را به خدمتکاران بدهیم، ولی فروید او را به خاطر ملاحظات انسانی از این کار منصرف می کند. فروید در این باره می گوید : «بوی ریکی کی (بوی بد آمیلی) در ذهن من موجب احیاء خاطرۀ سلسۀ : متیل...پروپیل و غیره شد و سرانجام در طی رؤیا به ترکیبات پروپیلی منجر گشته است. یقینا چیزی را جانشین چیز دیگری کرده بودم، چه پس از استشمام بوی آمیل خواب پروپیل را دیدم...»

 

_ تریمتیلامین : ملاقات با «گروه ویلهم» (فلیس) و « گروه اتو» : «آفرینش نوعی حد فاصل بینا بینی که  دارای تعیین کننده های تواتری (یا تعیین کننده مرکب و یا متعدد) است»(صفحۀ 256 در متن فرانسه «تعبیر خواب»). این اصطلاح « تعیین کنندۀ مرکب » یکی از مفاهیم عمدۀ تفکر فروید است : تعیین کنندۀ مرکب، علیّت پیچیده ای را در بر می گیرد که از شبکه های متعدد و علل مختلف تشکیل شده است.

 

مثال شمارۀ 2 : رؤیای مونوگرافی گیاهی. (روایت محتوای آشکار)

 

« مونوگرافی یکی از گیاهان را نوشته ام. کتاب در برابر من است، مشخصا صفحه ای را باز می کنم که تابلوی رنگی به آن ضمیمه شده و هر نسخه از این کتاب حاوی نمونه ای از گیاهان خشک شده است.»

 

 در تحلیل این رؤیا، فروید روش تداعی معانی آزاد را بیش از آن چه تا کنون انجام داده بود گسترش می دهد. در این جا ما زنجیرۀ تداعی معانی را بر اساس موضوعات اصلی دسته بندی می کنیم :

__ گیاه خاصی :از نوع سیکلامن است(45). فروید تحت تأثیر حادثۀ روز پیش این رؤیا را می بیند، او در پشت ویترین یک کتابفروشی مونوگرافی نوعی گل سیکلامن را دیده بوده است. سیکلامین با تداعی معانی فروید را به یاد همسرش می اندازد زیرا این همان گل مورد علاقۀ اوست ، و از آنجایی که همسر یکی از بیمارانش فراموش کرده بوده که گل بیاورد، او نیز خودش را سرزنش می کند که چرا به خرید گل برای همسرش فکر نمی کند.

 

__ مونوگرافی : فروید مونوگرافی کوکا (46) را می نویسد، و کولر (47) از آن برای کشف کوکائین استفاده می کند. اگر فروید به بیماری گلوکم(48) مبتلا شده است، می تواند برای معالجه به برلن برود و از کوکائین به عنوان داروی بی حسی استفاده کند، و به این ترتیب از این کشف سهم خود را خواهد گرفت. پدر فروید نیز مبتلا به گلوکم بود و عمل جراحی او نیز توسط کولر و کونیگشتاین(49) انجام گرفته بوده است.

 

 

__ کونیگشتاین : کونیگشتاین در رؤیا حضور ندارد ولی با تداعی معانی آزاد و از طریق رابطه ای که با کوکائین دارد مطرح می شود. خاطرۀ گفتگویی با پروفسور گارتنر(50) که همراه همسرش بود و او آنها را خیلی شکوفان می بیند.

 

__ گیاه خشک شده و کلکسیون گیاهان خشک شده : زمانی که فروید هنوز دبیرستانی ست، کلکسیون گیاهان خشک شده ای به شاگردان کلاس او می سپارند. کلکسیون کرم خورده است(51)، فروید می بایستی گل چلیپایی را تمیز کند ولی ترجیح می دهد قطعات آن را باهم ترکیب کند : گل مورد علاقۀ او کنگر فرنگی ست (آرتیشو) که همسرش مارتا غالبا از بازار برای او خریداری می کند.

 

__ کتاب در برابر من است : این جمله مربوط است به نامۀ یکی از دوستانش که کتاب علم رؤیا  را در برابر خود می بیند و آن را ورق می زند.

 

__ تابلوی رنگی که در رؤیا می بیند با نقاشی های طبی و نقاشی هایی ایرانی که با خواهرش در کتابی کشف کرده بودند و با شور و اشتیاق زیادی تمام کتاب را بلعیده بودند، بعد از این واقعه فروید به کتاب علاقۀ وافری پیدا می کند. موش کتابخانه (52) معادل آلمانی آن کرم کتاب است(51).

 

پس از مشخص نمودن زنجیر تداعی معانی، می توانیم به دسته بندی کلمات در رابطه با تداعی معانی بپردازیم :

 

گل : هدیه کردن گل به همسرش : سیکلامین __ دوست مارتا __ پروفسور گارتنر ( نامی که در زبان آلمانی به معنای باغ بان است) که نام همسرس فلورا ست (فلورا نیز نامی ست که در زبان آلمانی به معنی گل می باشد) __ هر دو به نظر او  شکوفان  بوده اند ( در کتاب تعبیر رؤیا، فروید در بارۀ رؤیای مونوگرافی گیاهی، همان طور که پیش از این گفتیم خاطرۀ ملاقاتش با پروفسور گارتنر و همسرش فلورا را تداعی می کند و  هر دو شکوفان به نظر او رسیده اند. کلمۀ شکوفان در این جا با گل مناسبت پیدا می کند) __ و کنگر فرنگی (آرتیشو).

 

کتاب. کلکسیون گیاهان __ کرم کتاب __ علم رؤیا __ برگ کنده شده از یک کتاب __ موش کتابخانه (کرم کتاب)، ورق زدن کتاب.

 

کوکائین/پدر. مونوگرافی کوکا __ گلوکم و افتخاری که فروید در رابطه با کشف کوکائین احساس می کند__ پدر فروید، کولر، کونیگشتاین.

سه کلمۀ اصلی که در تحلیل این رؤیا به دست می آید، در پیوند با یک دیگر بوده و روشنگر مفهوم رؤیا هستند : گل به واسطۀ گل مورد علاقۀ فروید یعنی کلم فرنگی(آرتیشو) _ از طریق تداعی معانی _ به کتاب منتهی می شود (یعنی کتاب را تداعی می کند)، زیرا مثل کتاب برگ برگ می شود و می توان برگ هایش را از جا کند. ولی خود کتاب به واسطۀ کوکائین، پدرش را برای فروید تداعی می کند، یعنی علاقه ای که به دنیای کتاب ها دارد و به همین گونه تمایلاتش برای کسب دانش که در مجموع یادآور روابط او با پدرش می باشد. اولین هدیۀ پدر فروید به پسرش انجیل بود، یک کتاب، کتاب کتاب ها.

آن چه در این رؤیا می تواند برای ما حائز اهمیت باشد، با قطع نظر از اطلاعاتی که مربوط به زندگی نامۀ فروید می باشد و دلبستگی اش به دنیای کتاب، آشکار ساختن حساسیت معنی داری ست که در کلمات وجود دارد. از چنین نقطه ای ست که می توانیم روند تداعی معانی آزاد را در این رؤیا پی گیری کنیم. اصطلاح کرم کتاب (51) و نام پروفسور گارتنر دوبار تکرار می شود، می بایستی به نسخۀ اصلی به زبان آلمانی رجوع کنیم تا بازی کلماتی که دال بر تمنّا هستند برای ما آشکار گردد.

از همین رو ژک لکان برای تأکید روی اهمیتی که بازی کلمات می توانند (در تعبیر و کشف تمنای نهفته در رؤیا) داشته باشد می گوید : باید ناخود آگاه را در حروف جستجو کرد. در این رؤیا به عنوان مثال، در ترجمۀ ( در این جا منظور ترجمۀ فرانسه و متعاقبا ترجمۀ فارسی) این رؤیاست که مفهوم آن ممکن است از تحلیل گر پوشیده بماند، زیرا که ممکن است (بازی کلمات یا حروف) کلمه ای حاشیه ای باشد. مثال دیگری در ادبیات روانکاوی که «مرد گرگ سان»(53) نامیده شده و حاوی تحلیل فروید از رؤیای یکی از بیمارانش می باشد، این موضوع را به شکل روشنتری مشاهده می کنیم : بینندۀ رؤیا از پنجرۀ گشوده ای گرگ های سفیدی را می بیند که روی شاخه های درخت گردوی بزرگی نشسته اند و گوش هایشان تیز شده و در حالت آماده باش هستند. در داستان رؤیا یک تابلوی طراحی هست که در آن گوش گرگ ها V بجای شکل

. تحلیل فروید نشان می دهد که گوش های ‡‡ به شکل بر عکس نقاشی شده است ˆˆ

V تیز بطرف بالا دو حرف لاتین «و» است

Wو گوش های برعکس «دوبل و» لاتین است

و این حرف (دوبل و – یا - دابل یو) عهده دار نقش بسیار مهمی در تحلیل بیمار او می باشد.


به این ترتیب، [حرف] ناخودآگاه استعاره نیست بلکه مبین زنجیرۀ بسیار منسجمی ست که از عناصر موضعی تشکل یافته، بعدها با قرائت آثار فردیناند دو سسور(54)، ژک لکان [این حرف را]  دال (55) نامید که جزء ساختار مادی زبان است. این همان پدیده ای ست که فروید با فرمول های دیگری بیان می کرد، مثل زبان تصویری(56)، زبان رمز (57) و کلمات مختلف زبان ها.

بازشناسی چنین رابطه ای بین زبان و روانکاوی مشکلات عظیمی برای آموزش روانکاوان مطرح ساخت، و باز هم ژک لکان است که در این مورد می گوید روانکاو باید فرد «ادیبی» باشد تا جایی که بتواند بازی کلمات و رابطۀ آنها را با ناخود آگاه شنیده و تشخیص دهد، در نتیجه آگاهی دقیق و عمیق به فرهنگ امری ضروری ست. روانکاو نه تنها باید به فرهنگ خود و در عین حال فرهنگ و زبان بیمار نیز تسلط داشته باشد. فروید در رابطه با مراجع فرهنگی برخی از بیمارانش که منشأ اسلاو داشتند با مشکلاتی چند مواجه می شود. در فراسوی مشکلات عملی که بخشی از شیوۀ تحلیلی را در بر می گیرد، مشکلات تئوریک در زمینۀ روابط بین فرهنگ و زبان مطرح می گردد.


 توضیحات مترجم :

Solution36-

در ترجمۀ فرانسه این کلمه به معنی راه حل است، ولی در واقع مترادف تجویز می باشد یعنی راه حلی که پزشکان معالج به بیمارانشان تجویز می کنند.

  یعنی نام دکتر از این جهت که ناشناخته بماند با حرف ام نشان داده شده است.M37- در متن به شکل دکتر

Otto38-

Léopold39-

Propyle, propylène…acide propionique triméthylamine40-

41-42-43-44-   این نقل قول ها را من با مراجعه به « تعبیر خواب» فروید به ترجمۀ ایرج پور باقر، و برای روشن تر ساختن مطلب به متن اضافه کرده ام و بعضا با تغییرات بسیار ناچیز.ص 88 و  89 و 94

Cyclamen45-

 

Koller46-

 

 

Coca47-

Glaucom48- نوعی بیماری چشم

Königstein49-

Gärtner50-

Bücherwurm51- کرم هایی که معمولا کتاب ها به آنها مبتلا می شوند. کرم کتاب

Rat de bibliothèque = Bücherwurm52-

«موش کتابخانه» اصطلاح فرانسوی ست و به افرادی اتلاق می شود که بیشتر اوقاتشان را در کتابخانه ها و با کتابها می گذرانند. در محیط دانشگاهی نیز به دانشجوهای سخت کوش نیز از روی طعنه گفته می شود. معادل آلمانی آن «کرم کتاب» است.

L’homme aux loups53-

«مرد گرگ سان» یا «مرد گرگ نما»، «مرد گرگ آگین» هم احتمالا گفته شده است.

Ferdinand de Saussure54-

Signifiant55- دال

بر اساس فرهنگ واژگانی که ما برای ارائۀ روشن تر ساختن مفاهیم روانکاوی استفاده می کنیم، دال گویای عملکرد نمادین زبان و اهمیت آن در نظریۀ روانکاوی ست. لکان دائما از این واژه استفاده می کند و گواه سهم پر اهمیت و تعیین کنندۀ زبان در تفکر او ست. بدون شک از دوران فروید سخن و زبان نقش تعیین کننده ای در روانکاوی پیدا کردند. تجربۀ بالینی در واقع رابطۀ کلامی ست ، نزد بیمار عارضه بیان تنشی است که امکان بیان آن را نیافته است. ناخودآگاه در قواعد زبانی تشکل می یابد (رؤیا، اشتباهات لفظی، تراکم و جابه جایی). ولی لکان مسائل مربوط به زبان را به شکل منظم تر و متشکل تری در رابطه با روان انسان مطرح می کند، و آنها را پیرامون مفهوم « دال» متمرکز ساخته است. در زبانشناسی سسور علامت از دو وجه تشکیل شده، دال (به عنوان مثال کلمۀ صندلی) و مدلول (به عنوان مفهومی که کلمۀ صندلی به ذهن مسترد می سازد). لکان روی ارزش دال در رابطه با ناخودآگاه فرد تأکید کرده است و آنرا به بازی واج ها گسترش می دهد.

Hiéroglyphe56-

Cryptogrammes57
+ نوشته شده در 4 May 2009ساعت توسط مترجم حمید محوی |

مثال شمارۀ 3 :

رؤیای روحانی زن هیستریک قصاب

رؤیایی که در این جا روایت می شود متعلق به فروید نیست بلکه توسط یکی از بیماران  مبتلا به هیستری که تحت مداوای او بوده روایت شده است :

«می خواهم مهمانان را به صرف شام دعوت کنم، ولی تنها آذوقه ای که برایم باقی مانده کمی ماهی دودی ست. می خواهم بروم خرید کنم ولی یادم می افتد که بعد از ظهر روز یکشنبه است و تمام فروشگاه ها بسته اند. می خواهم به عمده فروش ها تلفن بزنم ولی تلفن از کار افتاده. به این ترتیب مجبور شدم از دعوت مهمانان برای صرف شام صرفنظر کنم.» (از کتاب تعبیر خواب صفحۀ 133 در ترجمۀ فرانسه. ترجمۀ فارسی صفحۀ 116)

بیمار هیستریک این خواب را به عنوان یک معما برای فروید تعریف می کند و می گوید :

« شما همیشه می گویید رؤیا تحقق آرزومندی ست. من برای شما رؤیایی را تعریف می کنم که کاملا خلاف این نظریه را ثابت می کند. و پس از روایت رؤیا از فروید می پرسد : « شما چگونه این رؤیا را با نظریۀ خودتان تطبیق می دهید؟»

با مداخلۀ فروید برای او موضوع دیگری تداعی می شود و می گوید که او دوست دارد هر روز صبح برای صبحانه ساندویچ خاویار صرف کند ولی از اجرای چنین کاری همیشه امتناع کرده و علاوه بر این از شوهرش هم خواسته که هیچگاه ساندویچ خاویار به او ندهد. شوهر او به حرفۀ قصابی اشتغال دارد و مردی قوی و خوش خوراک است. صحنۀ دیگری از این رؤیا مربوط است به دوست همسر قصاب که خیلی لاغر اندام است و شوهرش نیز از او به نیکی یاد می کند. این دوست از او می خواهد که برای شام دعوت شود . غذای مورد علاقۀ او نیز ماهی دودی ست.

در این جا نخستین نشانۀ آرزومندی آشکار می شود : آرزویی که در واقع بر خلاف ظاهر حاکی از این امر است که او نمی خواهد شام بدهد زیرا دوستش با خوردن غذا چاق خواهد شد و  به این ترتیب ممکن است شوهر او را شیفتۀ خود سازد. ولی تعبیر رؤیا ادامه پیدا می کند : زیرا ماهی دودی که مورد علاقۀ دوست او ست و ساندویچ خاویار که ظاهرا جزء آرزومندی خود اوست با یک دیگر در رابطه بوده و بدیل یک دیگرند، با دیدن چنین رؤیایی که نمی تواند تحقق بپذیرد، او خود را به جای دوستش قرار می دهد، که نمی خواهد او چاق شود، ولی از همین رو از تمنّای خودش صرفنظر نموده و این دوست را از صحنۀ رؤیا حذف می کند.

سرانجام، در سومین مرحله  فروید تنها به آن اشارۀ مختصری دارد ولی متعاقبا توسط لکان به شکل مشخص تری مطرح می شود، موضوع تحقق آرزومندی ست که مشخصا به فقدان ارضاء مربوط می شود ، به این معنا که آرزومندی او در عدم تحقق آرزومندی اوست. تمنّایی ست که جزء مطلوب آن فقدان ارضاء است. فروید ناگفته نمی گذارد که مرد قصاب از نظر جنسی همسرش را ارضاء می کند. حال ببینیم چگونه لکان این موضوع را توضیح می دهد :

« او نمی خواهد نیازهای واقعی اش ارضاء شود.....به همین علت در پاسخ به این پرسش که همسر قصاب چه می خواهد؟ می توانیم بگوئیم : خاویار. ولی چنین پاسخی قانع کننده نیست، به این علت که او خاویار هم نمی خواهد.»(58)

بنابراین، روشن است که تعابیر داستان رؤیاها نمی تواند مثل اعمال سهوی (59) در زندگی روزمره ساده و تک بعدی باشد، و بر این اساس تفاوت بین روش  روانکاوی که به کار علمی در زبان تکیه دارد با نظریات عامیانه و ساده لوحانه و به عنوان مثال با تحلیل هایی که خارج از چهار چوب روانکاوی(60) رایج می باشد قابل تفکیک می گردد. چنین تحلیل هایی که به شکل تک بعدی تنها روی یک مفهوم متوقف شده و از کثرت مفاهیم قطع نظر می کند، و  علاوه بر این اعتماد قلبی(15) را نیز ندیده می گیرد، یعنی رابطۀ پر اهمیتی که بین روانکاو و فرد تحلیل شونده ایجاد می گردد و تکیه گاه سیر تحولی زبان بوده که از طریق آن روانکاوی تحقق می پذیرد. به صرف این که ما چتر را به عنوان نماد فلوس(61) تعبیر کنیم و یا در هر عمل سهوی(59) در پی کشف مسائل جنسی بیمارناک باشیم، تحلیل هایی از این دست به عرصۀ روانکاوی ارتباط چندانی ندارد (62). چنین مسائلی از دیدگاه فروید فاقد اهمیت خاصی بوده، و به طریق اولی گفتمان منحصر به فرد تحلیل شونده است که از دیدگاه روانکاوی حائز اهمیت می باشد. به عبارت دیگر روانکاوی روی منطق ذهنیت فردی تأکید  دارد.

کشف حقیقی فروید با هیستری و تعبیر رؤیا آغاز شد. در این جا عوارض و تظاهرات عجیب و اسرارآمیز است که فروید آنها را  جامعه گریز می نامد : هیستری که با روش دکتر شارکو به اوج بحران آمیزی رسید، موجب اختلال در انسجام اجتماعی شد(به عبارت دیگر رفتارهای عجیب و غریب افراد مبتلا به هیستری که پیش از این تعریف روشنی داشت، که بعضا آنها را در قرون وسطا می سوزاندند، و نظریاتی که در این مورد وجود داشت، با کشفیات فروید دچار دگرگونی شد. در این جا اختلال در انسجام اجتماعی به این معناست که نظریات اولیه فروید در مورد هیستری که آن را با اغفال فرزند توسط پدر مرتبط می ساخت، برای اذهان عمومی پذیرش مطلوبی نداشت). ولی رؤیایی که فرد در انزوای خود می بیند موجب اختلال حداقلی ست، و هر روز نیز برای او اتفاق نمی افتد. دو کتاب دیگری که فروید پس از انتشار «تعبیر خواب» منتشر ساخت عبارتند از «پسیکوپاتولوژی زندگی روزمره» به سال 1904 و «کلمۀ طنز و روابط آن با ناخودآگاه» به سال 1905 : چنین مباحثی  در واقع پشت سکه ای ست که روی آن هیستری و رؤیاها می باشد. فهرست اعمال سهوی روزمره که فروید با دقت و شوخ طبعی مورد بررسی قرار می دهد، و به همین گونه داستان های طنز آمیزی که موضوع کتاب «کلمۀ طنز و روابط آن با ناخودآگاه» می باشد، بر خلاف رؤیا و یا عوارض هیستری که با واقعیت زندگی فاصله زیادی دارند،  وجهی اجتماعی داشته و با واقعیت روزمره سازگارند، و اگر چه در برخی موارد غیر عادی به نظر می رسند،  ولی هرگز موجب اختلال قابل  توجهی نمی شود (به عبارت دیگر با موازین اجتماعی در تقابل قرار نمی گیرد).

با این وجود، ما در هر یک از این موارد با ساخت و ساز یگانه ای سروکار پیدا می کنیم که همانا ناخودآگاه است، و به شکلی که فروید می گوید موضوع همواره به «صحنۀ دیگر»(63) مربوط می شود. همۀ امور به شکلی صورت می گیرد که گویی صحنۀ اصلی، یعنی صحنه ای که زبان واجد مفهومی بدون ابهام، بدون پیچیدگی، در ارتباطی که با کد های متعدد تنظیم شده (کد احترام، پول، منشأ اجتماعی، فرهنگی، عملکرد حرفه ای و غیره.) پیوسته شکل مضاعفی یافته صحنۀ دیگری را نشان می دهد ولی این بار اگر چه با همان زبان بیان می شود ولی در انقطاع ها و اختلالاتش، تأثیرات غافلگیر کننده ای در صحنۀ اجتماعی به وجود می آورد. چنین موضوعی به طور کاملا مشخص جزء عملکرد کلمۀ طنز است : بر خلاف رؤیا که بجز مخاطب اولیه آن هیچ حرفی برای گفتن ندارد، کلمۀ طنز اساسا عملکرد اجتماعی و رسانه ای دارد. خنداندن و خندیدن از جمله فعالیت های فرهنگی هستند که افراد در مقام باز شناسی زبان یگانه ای بر می آیند – که آنها از زبان یگانه ای استفاده می کنند : یعنی زبان و همان زبانی که آنان را به صحنۀ مضاعف می کشاند.

 

«شوخ طبعی و طنز اجتماعی ترین فعالیت روانی ست که «پاداش اغوا» (64) هدف آن می باشد...رؤیا گریز از نارضایتی ست، و طنز در پی کسب لذت است. و پیرامون همین دو مرکز  است که تمام فعالیت روانی ما بسیج می شود.» (کلمۀ طنز و روابط آن با ناخودآگاه)

بنابراین، دو داستان طنز آمیز زیر که در رابطه با پاداش اغوا به عنوان عملکرد اجتماعی وجه مشخصه متفاوتی پیدا می کنند.

داستان اوّل : « دو نفر با هم دوست بودند یکی از آنها کور بود و دیگری علیل. کور به علیل می گوید : _ حال شما چطور است؟ و علیل به او پاسخ می گوید : _ همین طور که می بینید.» (داستان طنز از لیشتنبرگ)(65)

در این داستان با طبعی شقاوت آمیز که ظاهرا فروید مجذوب آن شده، آن چه توجه او را به خود جلب می کند، استفاده از اصطلاحی عادی در مفهومی تحت الفظی است : در این جا باز هم، زبان وقتی در خود کلام جستجو می شود، مفاهیمی را به خود جذب می کند که با زبان قراردادی و  روزمره متفاوت است. فروید این ویژگی کلمۀ طنز را «بازسازی همه جانبۀ مفهوم...اصطلاحات عادی » می نامد. اساسا بررسی عناصر ادبی مدت های مدید یکی از نقاط اتکای پژوهش های فروید بود، و تحلیل روانکاوانۀ تولیدات ادبی به عنوان مواد اولیه ناخودآگاه از فعالیت های دائمی او به شمار می آمد و آن طور که لکان می گوید شامل «بازسازی دال» بر اساس زبان کاملا قراردادی بود.

داستان طنز آمیر دوّم به زمینۀ دیگری مربوط می شود، فروید داستان های بسیاری از فرهنگ یهودی تعریف می کند : داستان زن و شوهر یاب های حرفه ای و نامزدهای سختگیر، و وام بگیرهای انگلی مآب.

«وام بگیری از بارون (شخصیت بارز و نوعی در این گونه داستان ها مثل کنت) برای یک دوره معالجه آب درمانی در بندر اسلاند، در خواست وام کرد، پزشک معاج آب دریای این منطقه را به او تجویز کرده بود. بارون به او یادآور می شود که آسایشگاه در بندر اسلاند خیلی گران است، و در جای دیگری همین کار با مبالغ بسیار کمتری امکان پذیر خواهد بود. ولی وام بگیر پیشنهاد او را رد می کند و می گوید : آقای بارون هیچ مبلغی در مقایسه با سلامتی من گران نیست.» (از کتاب کلمۀ طنز و روابط آن با نا خودآگاه)

خنده، متوجه گستاخی فرد وام بگیر است، ولی علاوه بر این دارای عملکرد نقد اجتماعی بسیار ظریفی ست. زیرا بر اساس عرف مذهبی اسرائیلیان، فرد ثروتمند حق ندارد در خواست  وام فرد نیازمند را رد کند. بنابراین حق به جانب فرد وام بگیر است. اگر این داستان موجب خنده می شود به حساب و از حساب قوانین مذهبی ست. زیرا فرد وام بگیر با قوانین در تضاد نیست، بلکه بر عکس فردی با عرف رایج در تضاد قرار می گیرد که به این داستان می خندد.

در نتیجه، چنین است عملکرد مضاعف طنز و بذله گویی که از تراژدی جدایی ناپذیر بوده و غالبا در رؤیاها و فانتسم ها تجلی می کند : یعنی باز سازی زبان، و از این طریق بر فرهنگ حاکم به شکل ضمنی ولی کاملا مؤثری تأثیر می گذارد. به این ترتیب زیر علامت سؤال بردن زبان نمی تواند بدون مقدمه در عرصۀ زندگی روزمره انجام گیرد. بر این اساس روش درمانی روانکاوی، توسط فروید رسما از سال 1902 آغاز می شود و شکافی در قرارداد اجتماعی ایجاد می کند که مشمول تضمین حداکثر و شماری از قواعد خاص روانکاوی ست. به این بها  و همچنین به بهای پول رایج است که روانکاوی به شکل روان درمانی به اختلالات نوروز می پردازد و کاملا در سیر تحولی زبان عمل می کند که باید آن را جستجو کرده و باز یافت، و چنین امری از این جهت است که زندگی بدون اختلال و تنش مخرب امکان پذیر گردد.

 

توضیحات مترجم

J.Lacan. « La direction de la cure » Ecrits, p62558-

Acte manqué59- اعمال سهوی

Analyse sauvage60-

ترجمه تحت الفظی این اصطلاح « تحلیل وحشی » ست که من به شکل [ تحلیل خارج از چهار چوب روانکاوی] ترجمه کردم. به عبارت دیگر تحلیل هایی ست که افراد روانکاو و یا غیر روانکاو در رابطه با دیگران و یا حتی در رابطه با خودشان خارج از کادر روانکاوی ارائه می دهند و غالبا به تحلیل بسته و تک بعدی محدود می شود.

 

Phallique61-

تکلیف برخی واژگان و اصطلاحات روانکاوی در زبان فارسی هنوز معلوم نیست. «فالوس» که برخی به شکل کاملا «ذکر» و یا حتی «نره گی » ترجمه کرده اند به هیچ عنوان نمی تواند به معنای« فالوس» یا «فلوس»

Phalus

بکار برده شود، زیرا بار معنایی که این کلمه از عهد یونان باستان داشته در این معادلات یافت نمی شود. زیرا در اصل فلوس بازنمایی آلت مردانگی و نماد ست و حالت تزیینی نیز دارد. در حالی که ترجمه های فارسی فاقد چنین خصوصیتی هستند. خصوصا کلمۀ «ذکر» که مستقیما از زبان عربی گرفته شده.

 

62- یعنی همان کاری که، به عنوان مثال، دکتر سیروس شمیسا در کتاب «داستان یک روح» در تحلیل بوف کور نوشتۀ صادق هدایت، انجام می دهد و دائما و سیستماتیکمان به دنبال چیزهایی ست که اسم نماد روی آن بگذارد.

 

L’autre scène63- صحنۀ دیگر

به این معنا که گویی در پشت صحنۀ عادی زندگی،صحنۀ دیگری هست. ما بازیگران این صحنه، گویی در عین حال در صحنۀ دیگری در حال اجرای نقش هستیم ولی بدان آگاه نیستیم. بنابر این صحنۀ دیگر یعنی ناخودآگاه. و ناخود آگاه نیز یعنی مرکز اصلی تمام گفتمان روانکاوی.

 

Bénéfice de plaisir ou prime de séduction64- پاداش اغوا

فروید پارادوکس پالایش روحی (کاتارسیس) را به شکل «پاداش اغوا» تعریف کرده است، یعنی بهرۀ لذتی که از طریق رابطه با آثار هنری امکان پذیر می گردد، زیرا لذت والاگرایانه ای را آزاد می سازد که از منابع روانشناختی عمیقی برمی آید. لذتی که در تراژدی یا هر اثر هنری دیگر برای خوانشگر امکان پذیر می باشد، به دلیل تخلیۀ جزئی و غیر جنسی بوده، یعنی زمانی ست که تحت تأثیر اعراض از هدف در لذت جنسی جا به جایی صورت می گیرد.

به ارضای تخیلی تمنّای ناخودآگاه که در هنر امکان پذیر می گردد، «پاداش اغوا» اضافه می شود که از درک زیبایی حاصل می آید. ولی تعریف زیبایی بر اساس نظریات فروید به عهدۀ روانکاوی نیست. فعالیت هنری راهی ست برای منحرف ساختن و در عین حال ارضای رانش های واپس زده، که نزد هنرمندان از شدت خارق العاده ای برخوردار است. با این وجود، نوروتیک ها الزاما موجب استعداد هنری نمی شود، به این علت که بسیاری از نوروتیک ها فاقد چنین قابلیتی می باشند...هنر در دسترس روانکاوی نیست.

 

 

Lichtenberg65-

+ نوشته شده در 4 May 2009ساعت توسط مترجم حمید محوی |

روان درمانی به شیوۀ روانکاوی

در اطراف همین دوران، یعنی در حواشی سال 1905 است که فروید نخستین نظریات تحلیلی خود را دربارۀ روند کامل روان درمانی به شیوۀ روانکاوی به رشتۀ تحریر در می آورد : موردی که مربوط به دورا (1) می شود، « نوشته هایی دربارۀ تحلیل هیستری» نظریات فرویدی را روایت می کند که به طور کلی با شیوۀ جادویی هیپنوز متارکه کرده و تنها به کاربرد زبان تکیه دارد.

اصول شیوۀ درمانی در روانکاوی را باید از نزدیک مورد بررسی قرار دهیم : تأثیر اعجاب آور آن در ناپدید ساختن عوارض و کاربرد درمانی آن امری ست انکار ناپذیر که در روند به کار بستن تدریجی آن حاصل آمده و روشنگر تأثیر گذاری های عامل زبان خواهد بود که در برخی فرهنگ های قدیمی پدیده ای کاملا شناخته شده است.

در اساس این کارآیی قاعده ای وجود دارد که تمام قواعد رایجی را که جامعه به افراد تحمیل می کند از میان بر می دارد : این قاعده عبارت است از به زبان آوردن هر چیزی که به ذهن خطور می کند و پنهان نکردن هیچ یک از آنها و آزاد گذاشتن گفتمان(2).

«به ذهن بیمار افکار بسیار متعددی خطور می کند که بر حسب برخی ملاحظات شخصی و دلایل و برهان هایی که خاص خود اوست و یا به این دلیل که چنین افکاری هنوز به خود آگاه او راه نیافته و ناخودآگاه هستند، به زبان نیاورده و از بیان آنها صرفنظر می کند.به این ترتیب می بایستی نتیجه بگیریم که فرد بیمار با چنین افکاری رابطه ای درونی داشته، چنین مواردی  ما را ملزم می ساخت که روش آموزشی خاصی را به بیمار پیشنهاد کنیم تا او را از اتخاذ موقعیت انتقاد آمیزی که نسبت به خود دارد منصرف سازیم و با قطع نظر از چنین مقاومتی با بیان آنها کشف روابط باطنی شان را امکان پذیر سازد.» (روانکاوی و نظریۀ لیبیدو)(3)

 

این قاعده، که اصل بنیادی نامیده می شود، تکیه گاهی ست برای زنجیرۀ تداعی معانی که در تشکلات خود در ذهن فرد یا به شکل سیال به جریان می افتد، و یا این که دچار انقطاع و انسداد می گردد. فروید با متداول ساختن اصل بنیادی (تداعی معانی آزاد) تصور نمی کرد که تنها به علت تحریک عاطفی، قادر به آزاد سازی زبان و بیان باشد. ولی می دانست که این قاعدۀ آغازین در زبان روزمره نزد فرد بیمار که تحت درمان قرار گرفته، ساختار نامشهودی را آشکار می سازد که خاص زبان و رانش های او ست، و مبین رابطۀ بین رانش ها و زبان در رفتار اجتماعی و فرهنگی او می باشد. چنین ساختاری، چنین هیئت متشکله ای از زبان تنها در زنجیر تداعی معانی خود را آشکار نمی سازد بلکه در سکته ها و زمانی که در سکوت متوقف می شود و یا در مواقعی که حاکی از مقاومت است قابل مشاهده می باشد، و در جایی که فروید باید  گره را تشخیص داده و آن را از هم بگشاید.

به این ترتیب اگر فرد تحلیل شونده نتواند داستان فانتسم دهشتناک خود را کاملا و تماما تعریف کند، و به تصویر کشیدن آن برای او عذاب آور باشد، فروید آن را تکمیل می کند، و از این پس تشخیص می دهد که در مسیر شبکۀ تعیین کننده و معنی داری قرار گرفته است. کارآیی این اصل بنیادی (تداعی معانی آزاد) از این روست که خیلی ساده به محض جاری شدن و بیان آن نتیجه اش را آشکار می سازد. زیرا چه این که ما سخن بگوییم و یا سکوت کنیم، و یا  چه این که بخواهیم سکوتمان را با تک گویی بلند و پیاپی جبران نمائیم، و یا این که اساسا نتوانیم از خودمان صدایی خارج سازیم، همواره طعمۀ عوارض بیماری هستیم. زیرا، همین امر در پیوند با چنین قاعده ای ست، و حضور تحلیل گر (روانکاو)(4) حضوری ضمنی ست.

نه به این علت که سکوت نزد روانکاو از قواعد کارکردی او باشد، بلکه بر خلاف آنچه غالبا پیرامون این مسئله می شنویم، سکوت روانکاو از این جهت است که او مخاطب گفتگویی نیست که بخواهد به آن پاسخ بگوید و در آن شرکت داشته باشد.

روانکاو حامل گفتمان فرد تحلیل شونده است به عبارت دیگر روانکاو نقش برداری را دارد که تحلیل شونده گزارش خود را به او می سپادر. همان گونه که لکان این نظریه را به شکل منسجم تری مطرح می کند، روانکاو نباید به تقاضا و یا پرسشی که از جانب تحلیل شونده مطرح می شود پاسخ گوید. در گفتمانی که او بی وقفه در چهار چوب درمان روانکاوی خود مطرح می کند، همواره در انتظار پاسخ است و گاهی اوقات نیز تمام کوشش خود را به کار می بندد که آن را تحریک کند، و به طور کلی او از روانکاو خود چیزی را در خواست می کند که همیشه در پی آن بوده است : یعنی آن چیزی که عشق می نامیم. این رابطۀ کاملا ویژه ای را که قابل مقایسه با هیچ رابطۀ دیگری نیست، فروید انتقال قلبی می نامد، یعنی منتقل ساختن ضروریات عاطفی تحلیل شونده به شخص روانکاو (تحلیلگر).

برای درک روشن تر اصلیت این شیوۀ درمانی، باید بین نیاز، تقاضا و آرزمندی تفکیک قائل شویم : نیاز به امور سازواره ای مربوط می شود یعنی گرسنگی، تشنگی و نیاز به خوابیدن _ آرزویی که مطلوب آن فقدانی بنیادی ست، خاص هر موجود آدمی ست که در بطن فرهنگی خاص پرورش یافته (که سهم خاصی از فرهنگ داشته ) و تحت تأثیر زبان و طعمۀ محیط زیست و بطور کلی غیر است _ تقاضا و یا خواست به معنای آرزومندی موقتی ست. ولی، با این وجود تمام پیچیدگی پزشکی به این مشکل باز می گردد که فرد غالبا برای بیان تقاضا غالبا قالب های نیازمندی را به کار می برد که آرزومندی خود را بیان کند. بر این اساس، نیاز به خواب یک نیازمندی طبیعی ست، ولی در عین حال می تواند به معنای آرزومندی نیز باشد، یعنی نیاز به خواب حاکی از آرزومندی فرد به رؤیا باشد؟ به این ترتیب کودکی که به بی اشتهایی مرضی(5) مبتلاست و تا مرحلۀ به مخاطره انداختن سلامتیش از خوردن غذا امتناع می کند، در این جا، حالا می دانیم که این بیماری در واقع یکی از شیوه های بیان آرزومندی ست، آرزومندی دوست داشته شدن توسط مادری که به خوبی از عهدۀ چنین نیازی نزد فرزندش بر نیامده است. زیرا مادران کودکانی که به بی اشتهایی مرضی مبتلا هستند، غالبا با بی توجهی به کودکشان غذا می خورانند، به این معنا که گویی خوراندن غذا تنها نشان و علامتی ست که آنها برای بیان عشق و محبت خود می توانند به کار ببندند که غالبا تناقض آمیز نیز به نظر می رسد.

تقاضای تحلیل شونده در چهار چوب تحلیل در چنین شبکۀ ابهام آمیزی قرار می گیرد، و به این ترتیب اگر تحلیل گر به آن پاسخ گوید، با برآورده ساختن تقاضا، بیان آرزومندی را مسدود می سازد. به همین علت حرمان، از نتایج این قاعدۀ بنیادی در روانکاوی ست. با این حساب که تحلیل شونده را از قواعد جاری و ساری اجتماعی (یعنی از طریق زنجیرۀ تداعی معانی آزاد) رها می سازد، ولی تابع هنجارهای روابط عاطفی عادی نیست و در چهار چوب آنچه که  روانکاوی در روند تحلیل مجاز می شمارد باقی می ماند، یعنی بدون هیچ محدودیت و مانعی حرف می زنیم، ولی چیزی به جز تعبیر آرزومندی هایمان به دست نمی آوریم. حال ببینیم ژک لکان چگونه این روند را توضیح می دهد :

«تحلیلگر فردی ست که با او حرف می زنیم، و به طور مشخص با او در آزادی حرف می زنیم. کار او همین است. ولی به چه معنایی؟...چیزی که من درک می کنم (من = تحلیلگر) شاید چیزی برای اضافه کردن نداشت باشم، و اگر از آن هیچ چیزی نمی فهمم و یا اگر چیزی می فهمم، باید مطمئن باشم که دچار اشتباه هستم. چنین موضوعی مانع از این نیست که به آن پاسخ نگوییم. این همان کاری ست که در این گونه موارد در خارج از چهار چوب تحلیل انجام می گیرد. سکوت می کنم. همه موافق هستید که در چنین موردی فردی را که تقاضایی داشته با سکوتم مأیوس می سازم، مقدما او دچار نقصان می شود و من نیز به همین ترتیب. چرا؟ اگر من موجب ناامیدی و حرمان او می شوم، از این جهت است که او چیزی را در خواست می کند. اگر در این صورت به او پاسخی بگویم، او می داند که پاسخ او تنها به شکل سخن خواهد بود... ولی او چنین سخنی را در خواست نمی کند. او از من تقاضایی دارد...به همین علت است که حرف می زند. یعنی این که تقاضای او به شکل لازم (به مفهوم لازم در دستور زبان) صرف می شود، و فاقد مفعول صریح است.» (6)

 

و لکان روی این نکتۀ به شکل گسترده در روان درمانی ادامه می دهد :

«به واسطۀ همین تقاضا، تمام گذشته تا نخستین دوران کودکی در چشم انداز قرار می گیرد. تقاضا کردن، همانی ست که فرد هرگز کار دیگری به جز آن انجام نداده، زیرا او تنها به خاطر همین زندگی کرده و ما با تداوم آن سروکار پیدا می کنیم.»

نقطۀ مفصلی اساسی که سیر تحولی روان درمانی را متأثر می سازد، و بدون آن ممکن است برای همیشه ادامه پیدا کند، این است که در حالی که فرد بدون هیچ پاسخی، با زبان و بیانش به حال خود رهاشده، این طور به نظر می رسد که گویی که به وسیلۀ آن (مترجم : یعنی به وسیلۀ زبان و جریان سیال تداعی معانی) در چهار چوب تحلیل خود به سوی سیر قهقرایی(7) کشیده می شود : به معنای تحت الفظی، در مسیر بازگشت به گذشته قرار می گیرد و تا نقطۀ منشأ ادامه می دهد  (مترجم : یعنی تا دوران کودکی و حتی برخی ادعا می کنند که تا دورۀ جنینی هم پیش رفته اند). از مراحل این بازگشت به خوبی آگاهی داریم، زیرا فروید با توضیحات ساده و روشن و همه فهم، اصطلاحات مربوطه در زبان روزمره را رایج ساخته است.

بر اساس نظریۀ فروید دربارۀ جنسیت(8)، مراحل سیر قهقرایی همان هایی هستند که کودک در طی رشد خود از آنها عبور می کند و عبارتند از : مرحلۀ دهانی (9) که آرزومندی نزد کودک جزء مطلوب را از طریق مکیدن و استفاده از دهان جستجو می کند. مرحلۀ گوارشی(10) (یا مرحلۀ پسین – اندام) که در آن مدفوع و محل خروج آن یعنی پسین اندام به جزء مطلوب کودک تبدیل می شود. مرحلۀ تناسلی (11)، مرحلۀ رشد جنسی تکمیل شده است، به این معنا که با هنجارهای معمول مطابقت داشته و از این پس جزء مطلوب در تمنّای فرد، به رابطه با جنس مخالف تمایل پیدا می کند.

البته باید دانست که در رابطه با موضوع سیر قهقرایی و باز گشت به مراحل اولیه غالبا نزد برخی موجب ابهاماتی می شود و تصور می کنند که چنین بازگشتی به دوران کودکی به شکل جسمانی انجام می گیرد، که مفهومش بازگشت پذیری زمان بوده و با نظریه روانکاوی مغایرت پیدا می کند. و به طور مشخص بازگشت به دوران های اولیه تخیلی و تنها از طریق زبان و در زبان تحقق می پذیرد. آنچه که موجب بازگشت می شود، شکل بیش از پیش قدیمی خواستن است : در این جا خواست به عنوان شکل بیان آرزومندی، پیش از همه در شبکه های متعددی قرار می گیرد که زبان را به قاعده ارتباطی تبدیل می کند، سپس از طریق انتقال قلبی(12) و خنثی ماندن تحلیل گر، شکل تقاضا یا خواست تغییر کرده و تمنایی که در آن نهفته بیش از پیش آشکار می گردد، و بیش از پیش به آن چه در گذشته بوده نزدیک می شود. شکل قدیمی : تقاضای رسیدگی و پرستاری مادرانه، تقاضای تنبیه، و تقاضاهایی کودکانه ای که الزاما در سنین بلوغ نمی توانند برآورده شوند.

«زیرا سیر قهقرایی هیچ چیزی به جز بازگشت اسماء دلالت (13) رایج در تقاضا را نشان نمی دهد » (لکان)(14)

در این قراردادی که در آن زبان جایگاه ویژه ای داشته و خارج از قواعد زبان رایج عمل می کند، در موقعیت روانکاو دو وجه متفاوت مشاهده می شود، زیرا اگر چه او بر عرصۀ فعالیت خود تسلط دارد، زیرا هم اوست که قرارداد را تعریف کرده و برقرار می سازد، ولی از طرف دیگر در مخاطره است زیرا چنین قراردادی به علت عملکرد آن خارج از هر قاعدۀ اجتماعی می باشد. جایگاه روانکاو جایگاه تعبیرگو ست. روانکاو می یابد و سپس تعبیر خود را اعلام می کند، که هرگز به عنوان پاسخ نخواهد بود ولی در ادامه و یا در بین گفتمان تحلیل شونده گفتمان دیگری را مطرح می سازد که تشریح گفتمان اولی ست.

فروید این موضوع را با کمی تفاوت ولی به طریق اولی با دقت بیشتری از کلمۀ بازسازی  استفاده می کند. در این مورد می گوید :

«روانکاو هیچ چیزی برای آزمودن و یا واپس زدن از مواد مورد بررسی ندارد، وظیفۀ او نیز نمی تواند به خاطر سپردن چیزی باشد. پس وظیفۀ او چیست؟ وظیفۀ او برقرار ساختن و یا به طور مشخص تر بازسازی آن چیزی ست که فراموش شده، و چنین امری از طریق علامات و نشانه هایی تحقق می پذیرد که از این خاطرات فراموش شده برجای مانده است.» (بازسازی در تحلیل)

علامات و نشانه های برجای مانده، گره های زبان تحلیل شونده هستند. فراموشی ها به تدریج ترسیم شده، و به اشکالی در می آیند که در آینده و روزی خود روانکاو می تواند بر اساس آنها داستان دیگری ارائه دهد. یعنی نه داستان واقعی که الزاما و مطمئنا قابل تشخیص باشد، بلکه داستانی که این روانکاو می تواند با مواد اولیه ای که در اختیار دارد با حدس و گمان روایت کند. اگر چه یک روانکاو دیگر با همین مواد اولیه یعنی نشانه های برجای مانده که در حوادث زبان و فراموشی های تحلیل شونده، می تواند برداشت دیگری و داستان دیگری ارائه دهد. فروید غالبا روانکاو را با باستان شناس مقایسه می کند. روانکاو همانند باستان شناس با لایه های رسوبی چندین دورۀ مختلف سروکار دارد که یکی پس از دیگری روی هم قرار گرفته اند (مراحل سیر قهقرایی یکی از اشکال ممکن است)، و باز هم مثل او کاری نمی کند مگر باز سازی تاریخ به وسیلۀ خرده ریزهای مختلف : «هر دو، روانکاو و باستان شناس مجاز هستند که با افزودن و پیوستن قطعات و خرده ریزهای بازمانده از گذشته به باز سازی دست بزنند.»

تحلیل شونده به یاد می آورد، روانکاو بازسازی می کند، و داستان منسجم روانکاو و خاطرات روانکاوی شونده جایگزین عارضۀ نامنسجم می شود.در این جا سازوارۀ عجیبی وجود دارد : که خاطره بتواند در نقطۀ مفصلی با داستانی قرار گیرد که اطمینانی در آن وجود ندارد، و علی رغم فقدان انطباق آن با واقیعت تاریخی، تنها به سبب انسجام و یک پارچگی اش به  محرکی برای بیدار ساختن خاطرات تبدیل گردد. این موضوع شگفت آوری ست. موضوع این است که واقعیت داشتن (داستان) اهمیت چندانی ندارد : می دانیم که واقعیت اصلی در گذشته دست نیافتنی بوده و پوشیده از لایه های تخیلی می باشد که کنار زدن آنها ناممکن است. انسجام داستان، تداوم آن که توسط روانکاو بازسازی می شود دارای عملکرد خاصی بوده و موجب نظم و ترتیب می گردد. با این وجود برای نظم و ترتیب بر قرار شده هیچ دلیلی وجود آن را در گذشته تضمین نمی کند.

کاری که در این جا انجام می گیرد کاری ست که با زمان تحقق می یابد. عارضه، هر چه باشد عبارت است از فراموشی عمیق منشأ آن. دورا  سرفه می کند، کودکی چهار ساله (هانس کوچولو) تحمل دیدن اسب ها را ندارد، زیرا که آنها علت جراحتی را که زندگی عاطفی او را دچار پریشانی کردند واپس زده اند.

به عبارتی خاص می توانیم بگوییم که عارضه تداوم گذشته ای می باشد که بدون ماهیت تاریخی مشخصی تا زمان حاضر دوام آورده است. گذشته ای جراحت بار که نه واقعا به گذشته پیوسته، و نه واقعا فراموش شده و نه این که واقعا به خاطر سپرده شده است. نقش  تحلیل روانکاوی تبدیل ساختن آن به گذشته ای حقیقی ست : بنابراین در پایان تحلیل روانکاوی، عارضۀ پسر کوچولو ناپدید می شود و به فراموشی سپرده می شود، موضوعی که یکی از خصوصیات «عادی» گذشته است. در این مورد می توانیم به مثال دیگری اشاره کنیم که فروید در ضمیمۀ تحلیل «هانس کوچولو» مطرح می کند :

«به علت دیدن رؤیایی از خواب بیدار می شویم، و تصمیم می گیریم که فورا آن را تحلیل کنیم، و خشنود از نتیجۀ کار دوباره به خواب می رویم. ولی فردا صبح که از خواب بیدار شدیم درمی یابیم که هم رؤیا و هم تحلیل آن را از یاد برده ایم.» (پنج روانکاوی، صفحۀ 198 در ترجمۀ فرانسوی)

عارضه یا به علت فراموشی و یا به علت خاطره از بین می رود، روان درمانی به شیوۀ روانکاوی روشی درمانی ست که پایه و اساس آن خاطره می باشد. و علاوه بر این نتایجی را در بر می گیرد که به علت پیدا نکردن کلمۀ مناسب تری، مجبور هستیم آنرا اخلاقی بنامیم. به این معنا که قضاوت اخلاقی، که باز هم می توانیم آن را سانسور بنامیم (فروید از این کلمه  معمولا برای مشخص ساختن عمل واپس زدن استفاده می کند) با اشتیاق و تمنّا برای تحلیل روانکاوی و پذیرش قواعد آن دچار تحول می گردد.

«کار روان درمانی اکنون باید در جهت کشف واپس زده ها و برطرف ساختن آنها از طریق ایجاد تحول در قضاوت انجام گیرد. متحول ساختن قضاوت می تواند به شکل پذیرش و یا محکوم کردن آن موضوعی باشد که در گذشته واپس زده شده است.»(فروید : زندگی من در روانکاوی. صفحۀ 39 در متن فرانسوی)(15)

در این مورد نگرش فروید چندان هم امیدوار کننده نیست زیرا پذیرش دلایل مخدوش کننده و موانعی که بر سر راه گشایش واپس زده هاست، هر چند ضروری ولی در شادی و سرور برطرف نمی شوند. در اواخر «بررسی هایی دربارۀ هیستری» (16) در نتیجه گیری خطاب به یکی از بیمارانش می گوید :

«البته، بی شک سرنوشت خیلی راحت تر از من می تواند درد و رنج شما را برطرف سازد، ولی می توانید در یک مورد مطمئن باشید و آن هم این است که اگر بتوانید فقر هیستریک خودتان را به مشکلی عادی تبدیل کنید، برای شما امتیاز بزرگی در بر خواهد داشت. زیرا با روانی سالم شما برای مبارزه با این بیماری عادی قابلیت بیشتری کسب خواهید کرد.»( بیماری هیستری. صفحۀ 247. ترجمه فرانسوی)(17)

 

در رابطه با چنین وجه نظریاتی هست که می بایستی از دیدگاه ایدئولوژیک و تاریخی تجدید نظر کنیم، نه از این جهت که فروید را قضاوت کنیم، بلکه برای ارزیابی شاخص های اخلاقی و ریشه های آن.

ما این بخش را با بررسی دو روانکاوی دیگر ادامه می دهیم، یعنی تحلیل دورا، دختر جوانی که مبتلا به هیستری بود، و باید دانست که در این تحلیل است که موضوع انتقال قلبی در رابطه با روانکاو مطرح می گردد و نقش پر اهمیت آن بیش از همه مورد بررسی قرار می گیرد. و تحلیل هانس کوچولو، که علی رغم شرایط کاملا ویژه (زیرا این تحلیل به واسطۀ پدر این پسر بچه نزد فروید انجام می گیرد) گسترش نظریۀ جنسی در مرحلۀ کودکی را نشان می دهد.


توضیحات مترجم

Le cas Dora1-

2- چنین قاعده ای صرفا در چهار چوب تحلیل روانکاوی مطرح می باشد یعنی در چهار چوب جلسات روانکاوی. که روانکاوی شونده هر چه از ذهنش خطور می کند به شکل تداعی معانی، در حضور روانکاو بزبان می آورد. در این مورد برخی از این جهت که راه حلی برای افرادی پیدا کنند که به روانکاو دسترسی ندارند، پیشنهاد می کنند که افراد به تنهایی هم می توانند به چنین گفتمان آزادی بپردازند. در هر صورت نتیجه هر چه باشد، فکر می کنم که چنین پیشنهاداتی ربطی به روانکاوی فرویدی نخواهد داشت.

Psychanalyse und Libidotheorie3-

روانکاوی و نظریۀ لیبیدو. یا : روانکاوی و نظریۀ انرژی جنسی. و یا باز هم : روانکاوی و انرژی

حیاتی.1923

کشف روانکاوی که محصول موقعیتی تجربی بود فرضیۀ وجود ضمیر ناخودآگاه از آغاز با نظریۀ لیبیدو مطرح گشته  و در دست نوشته های فروید سال 1894 مطرح شده بود.

L’analyste4- تحلیل گر

البته برخی تفاوتی بین تحلیل گر و تحلیل شونده قائل نیستند، و تحلیل شونده بعضا تحلیل گر نیز نامیده می شود. به ویژه از این جهت که یکی از شرایط اتخاذ موقعیت روانکاو و تحلیل گر این است که فرد متقاضی تحلیل شده باشد. از این گذاشته فرد روانکاو تنها در کابینه اش و در ربطه با تحلیل شونده می تواند تحلیل گر نامیده شود ولی خارج از این چهارچوب خود او همواره تحلیل شونده است.

Anorexique5- بی اشتهایی مرضی. در ادبیات پزشکی آنورکسی هم استفاده می کنند

6- La direction de la cure et les principe de son pouvoir, Ecrits, page 617

Régression7- سیر قهقرایی

Sexualité 8- جنسیت

Stade Oral9- مرحلۀ دهانی

نخستین مرحلۀ رشد و تحول لیبدویی : لذت جنسی به طریق اولی محدود است به منطقۀ دهان و لب ها که در تغذیه کودک فعال هستند، مثل مکیدن شیر از پستانک و یا سینۀ مادر. فعالیت شیر خوارگی مفاهیم گزینش هایی را در بر می گیرد که از طریق آنها رابطۀ با جزء مطلوب ( یعنی آنچه کودک بدان تمایل دارد و آرزومی کند) سامان می یابد. به این ترتیب رابطۀ مهرآمیز با مادر با مفهوم خوردن و خورده شدن آمیخته است.

در مرحلۀ دهانی، رانش ها (مرگ و زندگی) در کانال هایی هدایت می شوند که مربوط به رفتار در تغذیه و نگهداری مادرانه از کودک است. و ابراز آن از طریق نواحی اروژن» مثل پوست، دهان امکان پذیر می گردد. مرحلۀ دهانی بازنمایی مطلوب یا شیء جزئی متحقق می سازد.

 

Stade Anal10- مرحلۀ گوارشی یا مرحلۀ پسین- اندام (با مراجعه به فرهنگ دهخدا).

مفهومی روانکاوانه است که دومین مرحلۀ رشد کودک را در بر می گیرد. این مرحله پس از مرحلۀ دهانی و بین سن یک تا سه سالگی (بر اساس منابع مختلف 2 تا 4 سالگی) واقع شده است.

Stade Génital11- مرحلۀ تناسلی

Transfert12- اعتماد و یا انتقال قلبی

Signifiant13-

Lacan. Direction de la cure, page 61814-

15- این نقل قول از فروید و ترجمۀ فارسی آن که تا حدودی به شکل تحت الفظی انجام گرفته است، احتمالا برای خوانشگر نا آشنا با نوشته های فروید تولید ابهام خواهد کرد. از این جهت در این جا توضیحاتی را ضروری می بینم تا از ابهامات احتمالی در امان بمانیم.

ابهام، بیشتر مربوط است به کلمۀ قضاوت. موضوع چنین است که در تحلیل روانکاوی و در قاعده ای که تحلیل شونده باید در رابطه با روانکاوش رعایت کند اختلال بوجود می آید. یعنی اینکه تحلیل شونده به دلایل مختلف از تداعی معانی آزاد سر باز می زند، زیرا ممکن است که قضاوت شخصی او بر این اساس باشد که این و یا آن موضوع را نباید بگوید، از گفتن برخی موضوعات شرم می کند. بنابراین قضاوت در اینجا به معنای داوریهای تحلیل شونده در رابطه با خاطرات و افکارش می باشد. و یا اینکه واقعا موضوع مربوط به حادثه ای کاملا فراموش شده است. ساخت و ساز روان درمانی به شیوۀ روانکاوی باید بتواند دراین قضاوت تحول ایجاد کند. و قضاوت اخلاقی نزد تحلیل شونده را که مانع کشف واپس زده ها بوده است، با پذیرش ارزشهای جدید روانکاوی خنثی سازد، البته با تکیه به انتقال قلبی و یا اعتماد قلبی.

Etudes sur l’Hystérie16-

Psychopathie de l’hystérie17-


مثال شمارۀ یک

دربارۀ « دورا »

Le cas Dora

دورا شبیه تمام هیستریک هایی ست که فروید پیش از این دیده : فریبنده، ظریف، و تربیت شده. او عوارض شناخته شده ای را نشان می دهد مثل از دست دادن صدا، حال بهم خوردگی، حالت تهوع و از دست دادن حافظه. پیش از این ها پدر او به خاطر سفلیس نزد فروید تحت مداوا قرار گرفته بوده است. فروید در تهیۀ تابلوی خانوادگی برای این موضوع اهمیت ویژه ای قائل می شود.

پدر دورا دارای شخصیت برجسته ای ست و موجب ستایش دخترش می باشد، با این وجود در برخی موارد دورا با بدگمانی او را ملامت می کند. مادر از نظرخصوصیات شخصیتی چندان بارز نیست ولی نقش مهمی در زندگی دورا بازی می کند، از فرهنگ نازلی برخوردار است و غالبا سرگرم رسیدگی به امور خانه است، ولی مورد علاقۀ دخترش نیست. بین والدین دورا نقاط مشترک چندانی وجود ندارد.

والدین دورا با زوج دیگری در رابطۀ متقارنی قرار می گیرند که موجب به وجود آمدن گره دراماتیکی در داستان می شود. آقا و خانم ک...از دوستان نزدیک پدر دورا هستند. خانم ک...در طول مدتی که پدر دورا نزد فروید تحت معالجه بود از دورا نگهداری می کنند. دورا نیز در عوض از فرزندان خانم و آقای ک...مواظبت می کند. خانوادۀ ک...خیلی از دورا مراقبت کرده و دختر جوان را به گردش می برند.

داستانی که فروید بازسازی می کند، یعنی داستان داستان دورا، دو صحنۀ گول خوردگی را مطرح می سازد، یکی اخیر است و دیگری قدمت خیلی بیشتری دارد. این طرح حوادثی ست که به هیستریک ها مربوط می شود، و عموما تحت تأثیر چنین قالب کلیشه ای هستند. آقای ک...در طی گردش روی دریاچه جرعت کرده و به دورا اظهار عشق می کند. صحنۀ قدیمی تر خشونت بار تر است. همان آقای ک...دورا را در خلوت بین دو تا در بوسیده است، در این دوران دورا چهارده ساله است. فروید در نخستین خوانش و باز سازی داستان دورا می گوید : در طی دومین صحنه گویی دورا آلت تحریک شدۀ آقای ک...را در تماس با بدنش احساس کرده، و این احساس نامطلوب را از پائین به بالا منتقل ساخته است. سرفه های او و ناراحتی که در ناحیۀ گلو احساس می کند نتیجۀ جا به جایی تماس جنسی موضعی ست. ولی برداشت و تعبیری که فروید ارائه می دهد و ما چگونگی آن  را توضیح دادیم، عارضه و سرفۀ دورا را برطرف نمی سازد.

به این ترتیب روابط به هم پیچیدۀ دیگری به داستان اضافه می شود، دورا به شکل فانتسمتیک تصور می کند که گویی که  پدرش و خانم ک...با هم روابط عاشقانه دارند. در نخستین مرحلۀ تحلیل بیماری نوروتیک دورا حاکی از حسادت دورا نسبت به پدرش است.

در دومین مرحلۀ تحلیل جا به جایی که پیش از این مطرح کردیم به حالت پیچیده ای مطرح می گردد : دورا غالبا با اظهار ناتوانی هایی در بیان و به  سختی دربارۀ «ثروتمند نبودن » پدرش حرف می زند. بنابراین وضعیت مادی پدر دورا مانع از این است که چنین موضوعی را به امری واقعی تلقی کنیم. فروید چنین بیان توهم آمیزی را به معنای شکایت از ناتوانی تعبیر می کند. به این ترتیب دورا در عین حال معتقد است که پدرش با خانم ک...رابطۀ عاشقانه دارد : او سرانجام فانتسم ناز و نوازش جنسی را آشکار می سازد که آن را به آن دو عاشق و معشوق نسبت می دهد. کمی بعد سرفه ناپدید می شود.

با این وجود موضوع پیچیده می شود، زیرا فروید از فحوای حرف های دورا دربارۀ خانم ک...تعبیر دیگری دارد و در آنها داستان عاشقانه ای می شنود. به این معنا که دورا در عین حال شیفتۀ خانم ک...می باشد، و بدون شک بر حسب تمام انکارهای ناخودآگاهانه اش (1) و به طور مشخص به علت چنین انکارهای ناخودآگاهانه ای  شیفتۀ خود آقای ک...نیز هست. شیفتگی نسبت به آقای ک...برای فروید به موضوع بسیار پر اهمیتی تبدیل گشته و

توجهات او را به خود اختصاص می دهد. او عمیقا به تحلیل موضوع سادۀ آپاندیسیت دورا می پردازد و با توضیحات پیچیده و نامنظمی که غیر قابل فهم هستند. دورا نه ماه بعد از واقعۀ دریاچه دچار عوارض آپاندیسیت می شود. دورا دچار لنگی شده است بی آن که جراحت جسمی داشته باشد. او می لنگد زیرا لغزش اخلاقی را به لغزش جسمی تبدیل کرده است. او از نظر اخلاقی خود را گناهکار می داند، ولی از نظر جسمانی به شکل عادی راه نمی رود. پس چنین موضوعی به این معناست که او هنوز آقای ک...را دوست دارد.

در این جا فروید مرتکب اشتباه می شود و به تفصیل به دورا توضیح می دهد که او ناخودآگاهانه آرزو می کند که آقای ک...با او ازدواج کند، خشم و عصبانیت او کشیده هایش (او به آقای ک...کشیده زده) در واقع به نیّت جلب توجه و شیفته ساختن آقای ک...صورت گرفته بوده است. فروید در این باره می گوید که «دورا هیجان زده شده است» ولی باز نمی گردد، دورا از این پس از معالجۀ خود صرفنظر کرده و به این ترتیب به خاطر تعبیراتم دست به انتقام جویی زده است. فروید در ادامۀ همین موضوع می گوید : انتقام از چه، ولی پاسخ به چنین پرسشی مشکل خواهد بود. فروید کاملا به این موضوع آگاهی دارد که مرتکب اشتباه شده است. اشتباه او در این جاست که روابط عاطفی بین دورا و خانم ک...را دست کم پنداشته بوده است : و با تعبیراتش دربارۀ تمایلات عاشقانۀ و ناخودآگاه  دورا نسبت به آقای ک...، به هیجان حسی خاصی دامن زده است. انتقال قلبی همواره با واکنش انتقال قلبی (2) نزد روانکاو همراه است. انتقال قلبی واکنشی به این معناست که روانکاو به شکل اجتناب ناپذیری ناخودآگاهانه به درخواست روانکاوی شونده پاسخ می گوید. خود فروید ناخودآگاهانه با آقای ک... انطباق هویتی دارد. بنابراین شاید دورا با او انطباق هویتی دارد، یعنی با فروید، یعنی انتقال قلبی  در انطباق هویتی عمیق تری با آقای ک...به این ترتیب دورا در موقعیتی ست که می خواهد خانم ک...را تصاحب کند و او را در تمنّای خود دارد. به عبارت دیگر خانم ک...جزء مطلوب تمنّای اوست.

«به این علت که انطباق هویتی فروید با آقای ک...کمی اغراق آمیز بوده است، در نتیجه به مداوای جراحت توفیق نمی یابد.» (به نقل از لکان. دربارۀ انتقال قلبی) (3).

 

در فهرست انطباقات هویتی دورا، فروید تحلیل خود را به خانم ک...متوقف ساخته بود. او این نکته را در نظر گرفته بود که انطباق هویتی نهایی برای پاسخگویی به تمنّای همجنس گرایانه از طریق شخصیت مذکر انجام گرفته است – ک...یا خودش.

اکنون ببینیم چگونه فروید در قالب همین داستان نقش انتقال قلبی در چهار چوب روان درمانی را توضیح می دهد :

 

«روان درمانی تحلیلی انتقال قلبی را به وجود نمی آورد، بلکه تنها آن را مثل دیگر پدیده های روانی از پردۀ استتار بیرون می آورد و آن را آشکار می سازد. آن چه روانکاوی را از دیگر روش های درمانی قابل تفکیک می سازد، در این نکته است که بیمار در طول تحلیل خود همواره در رابطۀ انتقال قلبی و رابطه ای عاطفی و دوستانه تکیه دارد، در حالی که در موارد دیگر چنین رابطه ای ناممکن است و بیمار خیلی زود از پزشک خود که با او چندان رابطۀ عاطفی هم ندارد جدا می شود، بی آن که تحت تأثیر او واقع گردد. در شیوۀ روان درمانی تحلیلی و روانکاوانه تمام روابط و تمایلات، حتی تمایلات خصمانه نزد بیمار باید تحریک گشته و مورد تحلیل قرار گیرد و به ساحت خود آگاه راه بیابد. به این ترتیب انتقال قلبی پیوسته در حال تخریب و باز سازی قرار می گیرد. انتقال قلبی یکی از عظیم ترین موانع در روانکاوی به شمار می آید، ولی در صورتی که به خوبی هدایت شود و روانکاو به خوبی مفهوم آن را برای بیمار روشن سازد، مهمترین ابزار کار روانکاو خواهد بود.»(صفحۀ 88. تحلیل دورا. در ترجمۀ فرانسوی)

 

توضیحات مترجم

Dénégation1-

نویسنده در اینجا از این کلمه استفاده کرده است که مفهوم کاملا مشخصی در روانکاوی دارد. برخی این کلمه را به شکل نفی اثباتی ترجمه کرده اند که البته کاملا غلط نیست، ولی فهم موضوع را کدر می کند و بیشتر به واژگان فلسفه و منطق شباهت دارد تا روانکاوی . اگر من در اینجا از کلمه «نفی اثباتی » استفاده می کردم، سرنوشت جملۀ من هم شبیه نوشته های برخی عجیب و غریب از آب در می آمد. ولی در این جا آن را به شکل انکار ناخودآگاه ترجمه کردم. مفهوم انکار ناخودآگاه این است که فرد تمایلات باطنی خودش را که قبول آن برای خودش نامطلوب است، ناخودآگاهانه به فرد دیگری نسبت می دهد و به عبارت دیگر فرافکنی می کند. تکیه روی انکار ناخودآگاهانۀ تمایلاتی که پذیرش آن برای خود فرد غیر قابل تحمل است و آنرا به فرد دیگری نسبت می دهد.

CONTRE-TRANSFERT2-

 واکنش انتقال قلبی یا انتقال قلبی واکنشی عبارت است از واکنش روانکاو در چهار چوب تحلیل روانکاوی. چنین واکنشی می تواند از طریق حرکات و لحن کلام بیان گردد. انتقال قلبی واکنشی بطور کلی مجموعه واکنشهای ناخودآگاه فرد روانکاو است در رابطه با انتقال قلبی روانکاوی شونده. به همین علت ضروری ست که روانکاوان پیش از اینکه در جایگاه روانکاو یا تحلیلگر تکیه بزنند، خود را نزد روانکاو دیگری تحلیل کرده باشند و به عبارت دیگر باید روانکاوی شده باشند و به همین ترتیب به نظارت تحلیل خود نزد روانکاو ناظر ادامه دهند(توضیح این که روانکاوها، خصوصا روانکاوهای تازه کار می بایستی به تحلیل انتقال قلبی واکنشی خود نزد روانکاو دیگری ادامه دهند.)

Achéron3-

 در این جمله لکان از استعارۀ «آخرون» یا «آشرون» در اساطیر یونانی استفاده می کند که  در این جمله به معنی درد و رنج است. من در ترجمه از بکار بردن این اسم یا استعاره صرفنظر کردم.

 

+ نوشته شده در 4 May 2009ساعت توسط مترجم حمید محوی |

مثال شمارۀ 2 : هانس کوچولو

فروید در آغاز داستان بیماری و معالجۀ هانس کوچولو توضیح می دهد که معالجه از طریق پدر هانس انجام گرفته است، با این وجود یک بار با هانس ملاقات می کند ولی تجویز و راه کارهای فروید کاملا به واسطۀ پدر این کودک انجام می گیرد و یاد داشت های اوست که برای نگارش «تحلیل ترس بیهوده نزد پسر بچۀ پنج ساله» (1) که بعدا در کتاب «پنج روانکاوی» منتشر می شود، مورد استفادۀ فروید قرار می گیرد.

فروید در تمجید پدر هانس، علاوه بر یادداشت های او، می گوید : «شایستگی پدر هانس از این نیز بیشتر است، زیرا فکر می کنم هیچ فرد دیگری بجز او نمی توانست چنین اظهاراتی را از این کودک به دست بیاورد، شناخت فنی که پدر هانس در تعبیر گفته های پسر پنج ساله اش بکار بسته، ضرورتی انکار پذیر داشت و مشکلات فنی روانکاوی در رابطه با کودکی در این سن و سال بدون نتیجه باقی می ماند.» (2)

هانس کوچولو در سن چهار سال و نه ماه دچار عوارض ترس بیهوده(3) می شود. ترس و وحشت از حوادث مختلف و اشیاء. هانس کوچک به شکل بیمارناکی از اسب وحشت دارد : «ترس از این که در خیابان اسب ها او را گاز بگیرند.»

از سن سه سالگی او کنجکاوی خاصی نسبت به موضوعات جنسی نشان می دهد : این موضوعی ست که فروید آن را از نخستین یادداشت والدین هانس استخراج کرده و کلمات هانس را بی آن که شامل حال تشریفات گزارشات علمی نماید، در داستان هانس کوچولو یادآور می شود. هانس از مادر ش می پرسد :

«هانس : مامان آیا تو هم «جیش کردنی» (4) داری؟

مامان : بله، البته. چرا این را می پرسی؟

هانس : فقط به آن فکر کردم...»

کمی دورتر فروید اضافه می کند :

«هانس(در سن سه سال و نه ماهگی) : پاپا تو هم «جیش کردنی» داری؟

پدر : البته، طبیعتا.

هانس : ولی وقتی لباست در می آوری من هرگز آن را ندیدم.

 

یک بار با دقت مادرش را نگاه می کند که در حال عوض کردن لباس هایش است. مادرش از او می پرسد «به چی این طوری نگاه می کنی؟» و هانس پاسخ می دهد :«فقط می خواستم بدانم تو جیش کردنی داری یا نه ؟...»(5)

 

احتمالا عامل محرک ترس بیهوده نزد هانس کوچولو، تولد خواهر کوچک او آنا ست. به مناسبت تولد آنا، موضوع اسطوره ای که رمز و راز تولد را برای کودکان توضیح می دهد باب روز هانس نیز شده بود. لک لک آنا را آورده است.

تا این جا ما با چنین عوارض و نشانه هایی، ساختار عمومی روان درمانی را در اختیار داریم که تمام نظریۀ فروید را دربارۀ جنسیت کودکان تعریف می کند.

 

 

نخستین رؤیا :

 

«در اتاق زرافه ای بزرگ بود و یک زرافۀ مچاله شده. زرافه فریاد زد که من زرافۀ مچاله شده را از او گرفته ام. بعد دیگر داد زدنش را متوقف کرد، و من روی زرافۀ مچاله شده نشستم.»

 

 این رؤیا مثل  فانتاسمی تعبیر می شود که در رابطه با صحنه ای روزمره است. والدین هانس غالبا صبح ها او را در تخت خواب زناشویی خود می پذیرند و هانس دوست دارد که پدرش ملتهب نباشد. زرافۀ بزرگ، پدر اوست و یا این که آلت پدر است. زرافۀ مچاله شده مادر و یا آلت جنسی مادر است. در بررسی این رؤیا، فروید و پدر هانس که در تحلیل شرکت دارد، کشف می کنند که اسبی که موجب ترس بیهودۀ هانس است در اطراف چشمان و لبانش چیز  سیاهی دارد (منظور پوزه بند است). : پدر هانس سبیل پر پشتی دارد. در نتیجه اسب وحشت آور جانشینی ست برای بازنمایی پدر هانس. ترس از گاز گرفته شدن توسط اسب، به  معنای ترس از پدر است که با گاز گرفتن (اخته کردن) کودک، او را از ابزاری محروم سازد که برای جلب توجه مادر(زرافۀ مچاله شده یا چروکیده) در اختیار دارد. در این جا ما با داستان اودیپ مواجه می شویم. هانس مادرش را دوست دارد و نسبت به پدرش حسادت می ورزد. او آرزوی مرگ پدر را در سر می پروراند و نتیجۀ چنین تمنّایی به صورت واکنشی درآمده و او را به وحشت می اندازد، هانس می ترسد که پدرش نیز همین احساس را در رابطه با او داشته باشد.

ولی تحلیل موجب تعادل این رابطه می گردد و ترس بیهودۀ هانس نیز برطرف می شود. هانس دربارۀ ترسش توضیحات مشخصی ارائه می دهد : اسب هایی که او را به وحشت می اندازند، آنهایی هستند که گاری می کشند و بار سنگین حمل می کنند. روزی یکی از این گاری ها جلوی او به زمین سقوط می کند و هانس دربارۀ این حادثه می گوید : « اسب با پاهایش هیاهو به پا کرد» (6). هیاهو در عین حال کلمه ای ست که هانس برای نامیدن صدای ادرار به کار می برد. کنجکاوی جنسی بازهم پیچیده تر می شود. و داستان شورت پیش می آید. از نظر هانس معنای شورت هایی که زرد رنگ هستند ادار است و شورت های سیاه رنگ معنایشان مدفوع است که آن را «لومف» (7) می نامد. اسب سیاه به رنگ «لومف» است. به علتی که هنوز روشن نیست و در آینده باید مشخص گردد، هانس از مدفوع می ترسد.

 

نخستین رؤیا از مجموعه رؤیاهایی که با آنها تحلیل به پایان می رسد به عبارت زیر است :

 

«در وان حمام هستم، لول کش می آید و پیچ های وان را باز می کند. او پیچ گوشتی بزرگی دارد و آن را در شکم من فرو می برد.»

 

از هم اکنون می دانیم که وان در این رؤیا جایگزین مادر بوده و لوله کش جایگزین پدر است. ولی هانس از وان بزرگ وحشت دارد. در نتیجه می توانیم بگوییم که او در عین حال و به نحوی از مادر نیز می ترسد. درها در تعبیر او به روی «لومف» (مدفوع) باز می شوند. تمام بازی ها پیرامون موضوع خروج از شکم است. هانس پیوسته در جستجوی کشف راز تولد خواهرش آنا ست. هانس گاری هایی را که پر بار و سنگین هستند «گاری های لک لک» می نامد. او سرانجام به واسطۀ دومین رؤیای وان حمام به راز تولد خواهرش پی می برد :

 

«لوله کش آمد و اول پشت من را با گاز انبر در آورد، و بعد یکی دیگر به جای آن به من داد، و بعد همین کار را با جیش کردن تکرار کرد.»

 

پدر – لوله کش به عنوان عامل پیشرفت هانس حضور پیدا می کند : وان حمام جایگزین مادر تنها نیست بلکه جایگزین پشت نیز هست – هر دو از جا کنده می شوند (وان حمام و پشت هانس) پیچ گوشتی آلت پدر است که در اولین رؤیا خیلی خشونت بار به نظر می رسد، خوشبختانه در رؤیای دوّم پدر- لوله کش «جیش کردن» (آلت تناسلی) او را به هانس باز می گرداند که اندازۀ اوست و با او رشد خواهد کرد. تقریبا در همین دوران، او با عروسک کائوچویی بازی می کند و بین پاهای آن را شکافته و اعلام می کند که این جیش کردنی عروسک است. او تقریبا پی برده است که کودکان چگونه به دنیا می آیند. و در همین دوران است که سرانجام ترس بیهودۀ او کاملا برطرف می شود.

تحلیل هانس کوچولو  در سال 1909 منتشر شده و مانند انتشار سه مقاله دربارۀ نظریۀ جنسی کودکان در سال 1905 سرو صدای افتضاح آمیزی به راه انداخت. منقدین فروید را به  اسامی جادوگر، شارلاتان و بیمار جنسی قلمداد کردند. با این وجود این بار، محتاطانه رفتار می کند و و از پیش به تحلیل مقاومت ها و انتقادات احتمالی در مقابل نظریاتش می پردازد. در این جا ما بخشی از توضیحات او را در رابطه با مبارزات ایدئولوژیک دربارۀ تربیت جنسی در نظام آموزشی یادآور می شویم :

«اگر من به تنهایی اقتداری روی وضعیت فعلی می داشتم، روشنگری های ضروری را که والدین از فرزندانشان دریغ می کنند، به کودکان عرضه می کردم. و حدس و گمان های غریزی آنها را با توضیحاتی دربارۀ وجود آلت جنسی زن و عمل جنسی تأیید می کردم. به این ترتیب ابهاماتی را که هنوز برای آنها حل نشده باقی مانده است روشن می ساختم و به سیل پرسش های آنها خاتمه می دادم. من مطمئن هستم که با چنین روشنگری هایی هیچ لطمه ای به رابطۀ عاطفی او با مادرش وارد نخواهد آمد و طبیعت کودکانۀ او نیز صدمه ای نخواهد دید. و او خودش درک خواهد کرد که چنین پرسش های  پر اهمیت و اجتناب ناپذیری در حال حاضر باید کنار گذاشته شوند تا زمانی که اشتیاق او برای بزرگ شدن تحقق یابد.» (صفحۀ 196 ترجمۀ فرانسوی پنج روانکاوی).

 

این نظریه از تمام نظریات فروید بیش از همه جنجال به پا کرد، و اکنون بیش از همه در شیوۀ تربیتی تحول ایجاد کرده و علاوه بر این بیش از همه به شکل مابعدی موجب تأملات گسترده و عمیق شده است. دختر فروید، آنا فروید به روانکاوی کودکان توجه خاصی نشان داد به طوری که امروز به همان اندازه رایج شده است که روانکاوی افراد بالغ. او روش های مختلفی را به کار می برد : بازی ، نقاشی، و کار با مواد مختلف و در چشم انداز نمادینۀ آن.

 

روان درمانی تحلیلی از طریق ایجاد شکاف در قراردادهای اجتماعی عمل می کند، به این معنا که در قاعدۀ بنیادی چنین روشی از عناصر غیر عادی زبان استفاده می شود. در این جا غیر عادی به معنای نامتداول است.

 در نتیجه چنین روش غیر متداولی ست که روانکاوی حتی به تأثیر گذاری جسمانی و ناپدید ساختن عوارضی نظیر سرفه و اعضای فلج شده نائل می آید. روش درمانی شارکو و بروئر علی رغم ابتدایی بودنشان، همین موضوع را مطرح می سازد.

ولی باید پرسید که اصول و قاعدۀ چنین کارکردی که خاص زبان می باشد کدام است؟ شاید بتوانیم با مراجعه به اطلاعات انسان شناسانه و شیوه ای که کلود لوی- استروس(8) در این زمینه به کار برده است، اندکی به این پرسش پاسخ بگوییم.

در مشاهدات انسان شناسانه پدیده های درمان معجزه آسا ( یعنی درمانی که با سحر و جادو سروکار دارد) که در آن به زبان نقش عمده ای واگذار می شود بسیار زیاد هستند. بی آن که از فرهنگ خودمان دور شده باشم، می دانیم که اعمال درمان بخش ساحران انباشته از چنین حوادثی ست. اگر چه چنین پدیده هایی را به عنوان ماوراءالطبیعه تعبیر می کنند، ولی تلاش فروید عبارت است از معرفی ناخوآگاه به عنوان طبیعت ثانوی و ارائۀ تعریفی خردگرا برای چنین پدیده های ماوراء الطبیعه و اسرار آمیز.

حال با کنار گذاشتن چنین تفاوتی بین خردگرایی و خرد گریزی، به داستانی می پردازیم که لوی-استروس از وضع حمل پر مشکلی روایت می کند که جادوگر قبیلۀ کواکیوتل(9) تنها با خواندن اوراد اسطوره ای از عهدۀ آن بر می آید : بی آن که دست به بدن زائو بزند، جادوگر با سوزاندن هسته های کاکائو داستان بلندی را آغاز می کند که خود او در عین حال آن را مثل بازیگر تآتر به اجرا می کند. داستان حکایت داستانی ست که اکنون به وقوع می پیوندد. داستان رنج ها و درماندگی زن قابله را حکایت می کند که چگونه به ملاقات جادو گر قبیله آمده بوده است و تلاش خود جادوگر در این رابطه نقل می شود. در این جا اسطوره آغاز می گردد : جادوگر عروسک های کوچکی می سازد و آنها را می فرستد تا روح گم شدۀ زن را در جسم او پیدا کنند. قدرت خطرناکی (مواو نام آن است)(10) روح او را در چنگ خود گرفته و عروسک های کوچکی که جادوگر گسیل کرده است، در جنگ بی امانی روح زن را باز پس گرفته و با آن باز می گردند، گشایش جسم  هم گام است با روند نمایشی و داستانی اسطوره، و با تحقق آن تولد نوزاد در عالم واقع ممکن می گردد. در این جا ما  با موضوعی مواجه می شویم که به شکل متفاوتی ولی با اصول مشابهی قدرت خاص زبان را مطرح می سازد. جادوگر چه کار می کند؟

 

«درمان پیش از همه عبارت است از...در نظر گرفتن هر موردی بر حسب عناصر عاطفی، و باور به روحی که مسبب دردها و رنج هایی ست که جسم آن را نمی پذیرد. این موضوع که آیا اسطوره ای که جادو گر روایت می کند واقعیت عینی داشته باشد یا نداشته باشد، واجد اهمیت نیست : موضوعی که حائز اهمیت می باشد باورداشت خود بیمار نسبت به آن است، و به این معنا که او عضوی ست از اعضای جامعه ای ست که به چنین اسطوره ای باور دارند. ارواح نیکوکار و ارواح خبیثه، هیولاهای ماوراءالطبیعه و حیوانات جادویی نظام فکری منسجم، بینش بومی در عرصۀ جهانشمول را تشکیل می دهد. بیمار به چنین پدیده هایی باور دارد و به طور مشخص هیچ گاه در آنها تردید نکرده است. ولی آن چه را که نمی پذیرد، دردها و رنج هایی هستند که در نظام فکری او عنصر بیگانه به شمار می آیند. جادوگر با مراجعه به اسطوره تمام این اختلالات را برطرف می سازد و همه چیز را در جای مناسب خود قرار می دهد.» (11)

 

روش های پیش گیری کننده در زایمان و یا زایمان بدون درد، از همین نظام فکری اسطوره ای تبعیت می کند : یعنی نظم بخشیدن به جهان اشیاء از راه جهان واژگان.

برای ما مارکسیست ها چنین موضوعی دارای اهمیت بسیار زیادی ست، زیرا اگر چنین امری روشن باشد که «جهان اشیاء» همواره در ایدئولوژی دریافت می گردد، و باز هم با توجه به امر ی که کارکرد زبان ضرورتا محدود می باشد، بررسی علمی قدرت خاصی که در حیطۀ زبان است مد نظر ما قرار خواهد داشت. نظریه دربارۀ ایدئولوژی با پرداخت چنین بهایی ممکن خواهد بود. چنین قدرتی را لوی استروس تأثیر گذاری نمادینه (یا کارکرد نماد)(12) می نامد:

 

«کارکرد نمادینه به طور مشخص عبارت است از «خاصیت القایی»(13) آن....»

 

بی آن که رجوع به موجود زنده و ساحت سازواره های موجود زنده به عنوان علت نهایی مطرح باشد، این نکته را در نظر داشته باشیم که بین زبان و جسم روابط تنظیم شده ای وجود دارد که لوی استروس آن را ساختار می نامد و فروید نیز آن را تراکم و جابه جایی نامیده است. کارکرد نمادین عبارت است از توانایی عبور از یک عرصه به عرصۀ دیگر : اگر زبان در عرصۀ جسمانی تأثیر می گذارد – به عنوان مثال لنگیدن دورا -  این امکان نیز وجود دارد که در آن مداخله کرده و در ساخت استعاره نظم ایجاد کنیم، به این معنا که اگر لنگیدن دورا علت اخلاقی دارد، از این پس نخواهد لنگید. هر چند که هنوز به آقای ک...دلبستگی داشته باشد، این موضوع دیگری خواهدبود. چنان که در بررسی دورا دیدیم که فروید با چه پی گیری این موضوع را حل کرد.

مثال دیگر : در سفری که روح جادوگر در بدن زن زائو انجام می دهد همان نماد جنسی که در برخی رؤیاهای دورا وجود دارد مشاهده می گردد : گلو دردی که دورا از آن رنج می برد، او پری هایی(14) را در جنگل می بیند، و پری نامی ست که در علم برای آلت جنسی زن به کار می برند. آنچه در این دو مورد از شیوۀ درمانی روانکاوی باید توجه ما را به خود جلب کند، موضوع چند معنایی ست(15) : هر کلمه حامل معانی متعدد است، و هیچ کلمه ای به یک معنای مشخص و ثابت متوقف نمی گردد. به عبارت دیگر ما در این جا با سوء تفاهمی مواجه هستیم که در بطن قوانین زبان وجود  دارد، زیرا در سرشت زبان است که مفاهیم کنایه آمیز و دوپهلویی داشته باشد. عمل کرد روانکاوی در این رابطه گوش فرادادن به آن است (استماع) : و به این مفهوم که سوء تفاهمات را برطرف سازد. کارآیی نمادین محصول چند معنایی زبان بوده، و نتیجۀ انتقالات بی وقفه ای ست که کنایات و مفاهیم دو پهلو و چند پهلو را امکان پذیر می سازد. چنین پدیده ای از فروید آغاز نمی شود و مفهوم آن کاملا با مفهوم فرهنگ به عنوان «نظام علامات» در رابطۀ تنگاتنگ است. می توانیم «تاریخ عملکرد نمادینه» ای را مطرح سازیم که شیوۀ درمانی جادوگران و شیوۀ درمانی روانکاوی در آن منعکس شده باشد.

به این ترتیب، قاعدۀ بنیادی که عبارت است از استفادۀ نامتعارف از زبان، در چشم انداز تضمین همان نظم اجتماعی قرار می گیرد که از آن فاصله گرفته و یا نقض کرده است . از طرفی روانکاوی با سامان بخشیدن به بی نظمی از طریق بی نظمی، درمان بی نظمی جسمانی از راه بی نظمی زبان، نظمی کاملا متفاوت به عنوان زیر ساخت «انقلاب - ها» ی سطحی به وجود می آورد، از طرف دیگر زبان نظمی را که بر پایه و اساس آن گسترش یافته، یعنی جامعۀ موجود را تحکیم می بخشد. بر این اساس روانکاوی هیچ گونه توان اعتراض و سرپیچی از قواعد و قوانین جاری و ساری را ندارد. و بر خلاف  آنچه تصورات مخدوش فرویدیست-مارکسیست ها مدعی آن بوده و منتشر می سازند، روانکاوی کاملا تابع فرهنگی ست که در درون آن گسترش یافته، و در پیوند تنگاتنگ با شرایط اجتماعی-تاریخی و سیر تحولی آن می باشد، یعنی بطور مشخص مثل هر گونه کنش نمادینۀ دیگر. این موضوع را می دانیم که فروید تصور می کرد که طاعون به آمریکا صادر کرده است و در مقابل استقبال گرم شهروندان آمریکایی می گفت : «این مردم نمی دانند که برایشان طاعون آورده ام». آیا فروید می دانست که همراه با طاعون، واکسنی را نیز به آمریکا برده است که آن را بی خطر می سازد؟ اگر روانکاوی بتواند عملکرد «انقلابی» داشت باشد، به دکترین خود روانکاوی مربوط نخواهد بود بلکه در چهار چوب ساختار تحولی دیگری تحقق خواهد یافت. زیرا برای روانکاوی ، روانکاوی تحولی بجز زبان را در بر نمی گیرد.

 

Lucien روشهای پیشگ

توضیحات مترجم

1- اصل این متن در سال 1909 منتشر شده است

Analyse der Phobie eines fünfjährigen Knaben

Analyse d’une phobie chez un petit garçon de 5 ans (Le petit Hans)

Freud. Cinq psychanalyses. Puf.1954. p932-

Phobie3- ترس بیهوده

Wiwimacher4- به زبان آلمانی

Fait-pipiبه زبان فرانسه

که من به شکل تحت الفظی «جیش کردن» ترجمه کردم که منظور آلت جنسی ست.

Cinq psychanalyses.p95.965-

Charivari6- هیاهو کلمه ای که هانس بکار می برد

هانس از این کلمه برای نامیدن سر و صدایی که از ادرار بر می خیزد نیز استفاده می کند.

Loumf7-

Claude Lévi-Strauss8-

Kwakiutl9- کواکیوتل

قبیله ای سرخ پوست که در کانادا در شمال جزیرۀ وانکوور و جزایر کوچک مجاور زندگی می کنند. نام کواکیوتل که به گروه کوچکی تعلق داشت، توسط اروپاییها در قرن نوزدهم به گروههای مختفی اتلاق می شد که قوم کواکواکا واکو را تشکیل می داد و به زبان کواکوالا صحبت می کنند. کواکیوتل از 9000 سال پیش در این سرزمین زندگی می کردند.

Muû10-

11-

Claude Lévi-Strauss.Anthroplogie Structutale, Magie et Réligion, page 218.

L’efficacité symbolique12- تأثیر گذاری نمادینه – کارکرد نمادین – کارآیی نمادین  

Propriété inductrice13- خاصیت القایی

Naymphe14- پری. حوری

Polysémie15- چند معنایی

 

 

 

نظریات و اساطیر فرویدیست.

 

از آغاز مکاتبات فروید با دوستش فلیس(1)، در نامه هایی که می نویسد تلاش او بر این است که برای ساختارهای نظری توجیهی بیابد و صحت و کارآیی اشکال نوین درمانی را نشان دهد. فروید طرح های متعددی ترسیم ترسیم کرده و فرایضی دربارۀ مسیر تحریکات عصبی (2) ارائه میدهد تا مدارهای نرونی (3) را تشریح کند. در کتاب تعبیر رؤیاها، فروید مثال های بسیاری را مطرح می سازد که سرانجام به نخستین نظریه می انجامد، یعنی «دستگاه روانی» (4) و به این ترتیب است که چنین ماشین شگفت انگیزی نام گذاری می شود.

فروید در سرتا سر زندگی اش از این گونه دستگاه ها در نظریاتش عرضه می کند. نمونه های او در غالب موارد در راستای الگوهای بصری قرار دارد (مدل اوپتیک) : «نوعی میکروسکوپ پیچیده، دستگاه عکاسی و غیره.» که اساس پژوهش های فروید در جستجوی نظریۀ موضعی مراتب روانی (5) به آن تکیه دارد. پژوهش های نظری فروید متعدد هستند، و ساخت دستگاه زبان، هم گون است با ساخت دستگاه های فنی بصری. می توانیم فعالیت های فروید را دراین زمین مشخص کنیم : که عبارت است از طرح فرضیه و تشریح اساطیر علمی که خود او چنین مواردی را به رقصی که روی انگشتان پا تکیه دارد یعنی موقعیتی نا مطمئن تشبیه می کند ( موسی و یکتا پرستی، صفحۀ 80)، و خلاصۀ این نظریات را در داستان تخیلی منشأ بشریت در اواسط زندگی فروید مشاهده می کنیم.

 

سرانجام، اساس نظریۀ فروید به اصطلاحی تکیه دارد که خود او مبتکر آن است، بدون شک از این جهت که از آمیزش با فلسفه (مترجم : متافیزیک) اجتناب کرده باشد : یعنی اصطلاح متاپسیکولوژی (6). و یعنی گفتمانی (7) که از این پس مفهوم ناخودآگاه را به ساخت و سازی بسته وارد می کند : یعنی  روانشناسی ناخودآگاه که ریشۀ «متا»(8) – ماورای -  به پسیکولوژی (9) پیوند می خورد، به روشنی گویای طرح فروید است که علیه متافیزیک هدایت می شود. به نظر فروید متافیزیک اصل و اساس سرشت نوع آدمی را واپس زده  است.

جایگاه این بخش از نوشته های فروید با توجه به محور عملی که مبین خوانش آن است به شکل متفاوتی ارزیابی می شود. از دیدگاه روانکاوان نظریۀ فروید تنها منبع دانشی ست که می توانند بر آن تکیه کنند و به تشخیص عوارض واقعی تحلیل شونده هایشان نائل بیایند. خواندن فروید، اطلاع از طرز استفاده از زبان نظریه پردازانه ای که او برای آنها ایجاد کرده است، جزء آموزش حرفه ای آنها در سطح نهادهای روانکاوی می باشد، و کسب اطلاع از دانشی ست که به علت وجه عملی آن تا حدودی با آموزش دانشگاهی تفاوت دارد.

ولی خارج از این دیدگاه حرفه ای، نظریۀ فروید با ساخت و ساز فلسفی قابل تفکیک نیست. اگر می توانیم از دیدگاه فلسفی و تاریخی دربارۀ فروید و نیچه به بررسی بپردازیم از این جهت است که از نقطه نظر فلسفی بینش جدیدی آنها را به یک دیگر مرتبط می سازد و دارای نقطۀ مشترکی هستند که در تقابل با ایده آلیسم فلسفی موضع می گیرد، ولی این تقابل به شکل کاملا متفاوتی نسبت به نقد مارکسیستی انجام می گیرد. زیرا از دیدگاهی جزئی تنها وجه روح گرای ایده آلیسم را در روانشناسی انسان مورد انتقاد قرار می دهد. ...

وقتی فروید دربارۀ ساخته های نظری اش حرف می زند، غالبا برای  مشاهدات بالینی در عرصۀ زبان و فرضیاتی که از آنها نتیجه می گیرد تفاوت قائل شده، و جایگاه هریک را از دیگری تفکیک می کند، و با طعنه و طنز خاصی از «جادوگر» متاپسیکولوژی حرف می زند که البته الزاما همیشه در رابطه با محتوای فلسفی آنها تسلطی ندارد.

+ نوشته شده در 4 May 2009ساعت توسط مترجم حمید محوی |

جایگاه ناخودآگاه

تمام تلاش فروید عبارت است از متحول ساختن مفهوم ناخودآگاه به شکلی که پیش از این در سنت فلسفی و ادبی وجود داشته است : یعنی مفهومی که حاصل از تصاویر مخفی گاه ها و مکان های تاریک در اعماق بوده، و با شرارت های ابلیسی و بوی گوگرد آمیخته است. و در زمینۀ منطق واجد مقولۀ نیک است (مترجم : بازنمایی های شر در سنت فلسفی و ادبی، و بازنمایی نیک در منطق)، ولی بر عکس : ناخودآگاه به شکل نا-آگاه بوده است(10). فروید دلایلی بر وجود مسلم ناخودآگاه دارد، و کیفیات خاصی را برای آن باز شناسی کرده و از همین رو تعریف آن را امکان پذیر می سازد. این دلایل و برهان ها، پدیده هایی نظیر رؤیا، اشتباه لفظی (11) و کلمۀ طنز(12) هستند و ما آنها را در مجموع به عنوان عارضه (13) تلقی می کنیم، که به سهم خود به طبقه بندی های بالینی مربوط می شود. چنین عوارضی را فروید با استفاده از اصطلاح و اسم مصدر «درج کردن»(14) مطرح می کند، یعنی وقایعی معنی دار (عوارض) که در عرصۀ زندگی روزمره ظاهر می شود.

 

 « اگر بخواهیم برای درک آن چه در عالم روانی و باطنی ما به وقوع می پیوندد، همچنان به درک آگاهانۀ آنها تکیه کنیم،  تمام اعمال آگاهانه نامنسجم و غیر قابل درک باقی خواهند ماند. ولی چنین عوارضی در مجموعه ای تشکل می یابد که ما می توانیم انسجام آنها را با مداخلات اعمال منتج از ناخودآگاه توضیح دهیم.» متاپسیکولوژی نام این مجموعۀ منسجم است، که خصوصیات ناخودآگاه را تشکیل می دهد که از دیدگاه منطقی و زمانی (ترتیب زمانی) خصوصیات ویژه ای دارند : زیرا ناخودآگاه فاقد تضاد است (با خودش در تضاد نیست) و ترتیب زمانی نیز ندارد.

فقدان تضاد : جهت درک بیشتر جملۀ بالا در رابطه با فقدان تضاد و به همین گونه فقدان ترتیب زمانی که از خصوصیات ناخودآگاه هستند، ضروری ست تا پیش از همه به توضیحات فروید مراجعه کنیم :

«تفکیک دو سیستم روانی مفهوم تازه ای پیدا می کند، زیرا وقتی به روندهای ناخودآگاه توجه می کنیم، در می یابیم که خصوصیات آن در سیستم خودآگاه مشاهده نمی شود. هستۀ ناخودآگاه به سبب تمنّا و توسط بازنمایی های رانشی  به تخلیه انرژی رانشی و محتوای آن تمایل دارند. این حرکات رانشی در ارتباط با یک دیگر بوده، و در کنار یک دیگر باقی می مانند بی آن که تأثیر متقابلی روی یک دیگرداشته باشند، و در تضاد با یک دیگر نیستند. وقتی که دو جریان تمنّا سازش نا پذیر به نظر می رسند و هم زمان فعال می شوند، هیچ یک از دو جریان رانشی دیگری را حذف نکرده و منجر به نفی دیگری نمی شود، بلکه در تشکل هدف بینا بینی و سازش کارانه شرکت دارند. در این سیستم در ناخودآگاه نه نفی جایی دارید و نه تردید و نه درجه ای از اطمینان...در ناخودآگاه تنها محتویات کمابیش انباشته از ارزش های عاطفی وجود دارد...

روندهای سیستم ناخودآگاه بی زمان است، به این معنا که ترتیب زمانی را بر نمی تابد و تحت تأثیر مرور زمان نیز تغییر نمی کند، و مطلقا با زمان هیچ رابطه ای ندارد و رابطه با زمان صرفا بستگی به فعالیت سیستم خودآگاه دارد.» (15)

در ساخت و ساز ناخودآگاه تحرک زیادی حاکم است که فروید آن را ارزش عاطفی (16) می نامد : یعنی مقدار انرژی روانی که در پیوند با بازنمایی های مختلف است. این تحرکی که تمام جابجایی ها و تنش ها و جریان سیال عمومی روابط بین اشیاء مطلوب را امکان پذیر می سازد، تحت عنوان روند اولیه(17) نامیده شده است. روند ثانوی (18) در وجه تشکل روند های منطقی خواهد بود که انعطاف ناپذیر تر بوده و تشکل خودآگاه تولید نهایی آن را در بر می گیرد.

ولی یک مورد خاص باید توجه ما را به خود جلب کند، این مورد نفی (19) هست. در واقع فروید مفهوم نفی را متحول می سازد. از دیدگاه او هر مورد نفی در چهار چوب تحلیل روانکاوی شاهدی ست بر وجود مقاومت و در نتیجه گواهی ست بر خلاف آن چیزی که ادعا می کند. وقتی فردی ادعا می کند که هرگز مرگ یکی از والدینش را آرزو نکرده، خود شاهدی ست بر اقرار به خلاف آن چه می گوید. در این صورت نفی به نفی اثباتی (20) تبدیل می شود و به مکانیسم های برهان خلف نزدیک می گردد : احساس گناه همواره در مرکز تعبیرات فرویدی جای می گیرد و در این جا نیز به شکل سیستم تجلی پیدا می کند. بر این اساس نفی که اگر آن را در سطح ناخودآگاه  در نظر گیریم روندی منطقی بوده و به معنای حذف می باشد، ولی وقتی آن را در رابطۀ مفصلی با ناخودآگاه در نظر گیریم به مفهوم واپس زده خواهد داشت.


بی زمانی :

«روندهای سیستم ناخودآگاه بی زمان بوده و به این معناست که ترتیب زمانی را بر نمی تابد و تحت تأثیر مرور زمان نیز تغییر نکرده و مطلقا با زمان هیچ رابطه ای ندارد. و به طور مشخص رابطه با زمان بستگی به فعالیت سیستم خودآگاه دارد.» (15)

دیدیم چگونه در طول تحلیل روانکاوی، گذشتۀ فرد در زندگی روزمرۀ او بازگشت می کند، و چگونه حادثه ای که کاملا از خاطر رفته و ناپدید شده در زندگینامۀ فرد عنصر بی زمانی را وارد می سازد، و سرانجام این که چگونه ترتیب زمانی زندگی در چشم انداز ناخودآگاه کاملا به هم ریخته و موجب عوارضی می گردد که عملکرد آن متجلی ساختن گذشته ای سنگین و جراحت بار در اکنون است، یعنی اکنونی که کمتر از گذشته جراحت بار نیست. همه چیز در ناخودآگاه حفظ شده است، و علاوه بر این فراموشی به معنای حذف آثار و نشانه ها نیست، بلکه پوششی ست بر علت و عاملی که موجب ثبت آنها شده است. رابطۀ با زمان نیز تحقق می یابد ولی چنین رابطه ای مرتبط است به عرصۀ روند ثانوی (18) : کار بررسی منطقی در نتیجه کار روی زمان نیز هست.

 جانشینی واقعیت روانی به جای واقعیت بیرونی:

پرده ای بین واقعیت و فردی که آنرا زندگی می کند کشیده شده است، فروید این پردۀ حائل را «واقعیت روانی» (21) می نامد. در این جا ما به بررسی قوانین و ساز و کاری می پردازیم که در واقعیت وجود ندارد و منعکس کنندۀ آن نیز نمی باشد. یکی از مفاهیمی که بیش از همه فاصلۀ بین واقعیت روانی و واقعیت بیرونی را نشان می دهدف فانتسم (22) است : یعنی پردۀ حائلی که واقعیت روانی را تشکیل می دهد قاطعانه بین فرد و محیط زیست او و جهان واقعیات فاصله ایجاد می کند. جدایی بین واقعیت روانی و واقعیت بیرونی در عین حال نوعی حائل امنیتی و حفاظتی را نیز تشکیل می دهد، چنین پردۀ حفاظتی از دیدگاه فروید به این علت است که گویی تحمل واقعیت بیرونی برای ساخت و ساز روانی فرد آدمی بسیار سخت و غیر قابل تحمل بوده و از همین رو به ایجاد دفاع و ساخت و سازهای دفاعی اقدام می کند که واپس زدن (23) یکی از مهمترین محورهای آن می باشد. در نظریات فروید چنین سیستم های دفاعی به «توپیک» (24) یا نظریۀ دستگاه روانی مرتبط هستند : یعنی مکان های متشکل فضایی که فروید در آنها ساحات بینا بینی ناخودآگاه فرد و واقعیت را مشخص می سازد.

فروید دو نظریۀ مختلف برای دستگاه روانی مطرح کرده است : اولین توپیک یا نظریۀ  ساختار دستگاه روانی است که اساس تعاریف آن را در راستای نظریات مطرح شده در «تعبیر رؤیاها» مشاهده می کنیم. دومین توپیک مربوط است به اطراف سال 1920 یعنی زمانی که فروید در حال باز خوانی و باز بینی مجدد و اساسی متاپسیکولوژی اش می باشد و بطور مشخص در این مرحله غریزۀ مرگ را به نظریاتش ملحق می سازد.

اوّلین توپیک شامل سه مرحله و یا ساحت است : ناخودآگاه، پیش آگاه و خودآگاه. تنها مرحلۀ بینابینی ناخودآگاه و خودآگاه باقی می ماند که باید مشخص کنیم، زیرا پیش از این روابط ناخودآگاه و خودآگاه را مشخص کردیم.

پیش آگاه مرحله ای ست بین دو تای دیگر. پیش آگاه خودآگاه نیست، ولی قابلیت این را دارد که به خودآگاه راه پیدا کند (مثل خاطره ای که از یاد رفته ولی می تواند به خاطر آورده شود)، ناخودآگاه هم نیست، زیرا به علت  سانسور (25) و موانعی که واپس زدگی ایجاد می کند از آن  (یعنی از ناخودآگاه) مجزا ست. ولی تنها توپیک دوّم هست که ساخت و ساز متاپسیکولوژی را در مرحلۀ نهایی خود تشکیل می دهد، و پیرامون همین نظریۀ ثانوی هست که رویکردهای متنوع عملی در طیف جریان های تحلیلی مابعد فرویدی شکل گرفته است. توپیک دوّم نیز شامل سه ساحت است.... : من، فرا- من و این و آن رانشی (26).

و می بایستی که هر یک از آنها را به شکل جداگانه مطرح کنیم، زیرا هر یک از این سه ساحت شامل ویژگی متفاوت بوده و بخش قابل توجهی از شیوۀ فکری مابعدی فروید را مشروط می سازد.

این و آن باطنی تمام عرصۀ رانش ها (27) را در بر می گیرد : این اصطلاح که ترجمۀ آن از

   Trieb زبان آلمانی مشکل به نظر می رسد

به معنای به حرکت واداشتن و راندن به سوی هدفی ست که رسیدن به آن به تنش اولیه پایان می بخشد، و به تعریف درآوردن آن یکی از مشکل ترین مفاهیم روانکاوی ست، و به طور مشخص به این علت که بر واقعیتی دلالت دارد که در فراسوی هر تعریف و هر ساز و کاری واقع شده ا ست. این- و- آن رانشی مخزنی ست به هم ریخته و ساز و کار منسجمی را تشکیل نمی دهد، و در تحرک دائمی ست. به طور مشخص فروید رانش را به شرح زیر توضیح می دهد :

 

«مفهومی بینابینی در حد فاصل جسمانی و روانی، به عنوان نمایندۀ وجه روانی که از تحریکات جسمانی درونی منشأ گرفته است، و زمانی که در ساحت روانی تشکل می  یابد، عکس العمل روانی در نتیجه پیوندهای آن با وجه جسمانی صورت می پذیرد ..» (رانش و سرنوشت روانش، متاپسیکولوژی صفحۀ 18)

فروید در چهار چوب نظریۀ اش دربارۀ رانش از دو اصطلاح که عبارتند از «بیان روانی» و «تحریک جسمی» استفاده می کند. در وجه جسمانی، رانش از سازواره هایی که مولد آن است منشأ می گیرد و موجب تنشی درونی می گردد که فرد را گریزی از آن نیست ولی به دلیل هدفمند بودنش و بر اساس اشیاء مطلوب، سرنوشت دیگری پیدا می کند. چنین وضعیت بینابینی ست که رجوع فروید را به مفهوم «نمایندگی» توضیح می دهد که از دیدگاه او به معنای نمایندگی وجه جسمانی در وجه روانی ست.

مفهوم بینابینی در حدفاصل بین جسمانی و روانی : به معنای اهمیت مفهومی ست که در جستجوی حل تضاد متافیزیک بین جسم و روح می باشد. مفهوم رانش از یک سو مرتبط است با فعالیت («هر رانشی پاره ای از فعالیت است») از طرف دیگر به مفهوم کاری می باشد که سبب آن است : یعنی برای ارضاء، نفی یا هدایت تأثیرات، وجه روانی مجموعه ساحات ناخودآگاه را به کار می بندد.

باید جای ویژه ای را برای بررسی آخرین تحولات در نظریات فروید در نظر بگیریم، یعنی زمانی که فروید دو رانش مهم و  متضاد دیگر را، خارج از توپیک، اضافه کرد :

یعنی رانش مرگ و رانش زندگی(28).

فروید همیشه به دو شیوه به وجود انرژی روانی پرداخته است : در صورت اوّل انرژی آزاد  است، یعنی این که تحرکش در قرابت با حالت اولیه تحریک بوده و مستقیما به هدف می رسد. در صورت دوّم انرژی آزاد نیست و بسته است (یعنی وابستگی هایی دارد)، به این معنا که هدف آن از منشأ تحریک  توسط مکانیسم های نظارت و تأخیر و...  دور است. پس از تقابلات بین اصل لذت و اصل واقعیت(29)، فروید به شکلی کمابیش نزدیک به اسطوره شناسی یونان، و حتی فلسفۀ پیش از سقراط و حتی نزدیک به منشأ اولیه منطق و تفکرات منطقی عهد عتیق مقولۀ تضاد بین آزاد و بسته را مطرح می سازد : رانش مرگ انرژی از نوع آزاد است که به سوی از هم گسیختگی و تخریب مجموعۀ به هم پیوسته نیل می کند، و رانش زندگی در پیوند و « در وابستگی به اروس(30) بوده و هدفش استقرار وحدت  هر چه بیشتر و فزاینده تر است» (31) :

 

«من» ساحت مبارزه است : در حالت تدافعی بوده، و دارای عملکرد میانجی گر فوق العاده ای ست. فروید برای تشریح «من» از کلمات و اصطلاحات استعاره ای استفاده می کند : «من» در خدمت «سه ارباب» مستبد است که عبارتند از جهان بیرونی، فرا - من و این-و-آن رانشی .

 

«به این ترتیب «من» به علت فشار از سوی این-و-آن رانشی، و حاکمیت مستبدانۀ فرا- من، و رانده شدن از سوی واقعیات بیرونی، تلاش «من» بر این است که تعادل و هماهنگی را بین نیروها و تأثیراتی که بر خود احساس می کند برقرار سازد...و هر بار که مجبور به پذیرش و باز شناسی ضعف خود می شود دچار اضطراب می گردد : ترس واقعی در مقابل جهان بیرونی، شرمساری در مقابل فرا- من، اضطراب نوروتیک در مقابل این-و-آن رانشی و نیروی حسی و هیجانی که بر آن حاکم است.» (32)

فروید واژۀ «من» را  پس از شگفت زدگی و نا امیدی و توهم زدایی «من» بکار می برد : «آه! که زندگی تا چه اندازه سخت است.» (32)

فروید «من» را به آن بخش از عالم باطنی اتلاق می کند که «من» از توهم بیرون آمده و در ناامیدانه به واقعیات زندگی می نگرد : «آه! که تا چه اندازه زندگی سخت است.» (32)

نقش محافظ «من» در رابطه با همه چیز است، هر چیزی که بجنبد و یا او را تهدید کرده و مورد خشونت قرار دهد. «من» در عین حال سطح تصفیه کنندۀ بین بیرون و درون و بین این-و-آن رانشی و فرا- من است، فروید آن را به «پوست درخت» تشبیه می کند. می توانیم بگوییم که «من» اساسا دارای عملکرد میانجی گر است و به طور مشخص روابط بین فاعل (سوژه) و اشیاء مطلوب تمنّای او را سامان می بخشد.

وقتی که چنین رابطه ای به مخاطره می افتد، «من» خود را از شیء مطلوب (ابژه) باز پس می کشد و به عبارت دیگر عقب نشینی می کند، در این صورت شیء مطلوب به شیئی از دست رفته تبدیل می شود. در این جا فرد دچار اضطراب می شود که در واقع حاکی از عکس العملی دفاعی ست و نسبت به رویایی با واقعیت نامطلوب و مخدوش کننده، مخاطرۀ کمتری را در بر دارد. در پایان همان متنی (32) که ساحات «شخصیت روانی» را تعریف می کند، فروید می نویسد :

« Wo Es war, soll Ich werden »

اگر ما این جمله را به زبان اصلی نوشتیم، به این علت است که در ترجمۀ آن اختلاف نظر وجود دارد و  جریان های مختلف روانکاوی بر اساس برداشتی که از این جمله داشته اند شکل گرفته اند.

باید دانست که مفهوم و کاربرد « من» در مرکز مباحثات روانکاوی ست. این جمله به شکل تحت الفظی به این معنا ست که : «آنجایی که این-و-آن رانشی بوده باید به من تبدیل شود.» ترجمۀ فرانسه (33) می گوید: «من باید این-و-آن رانشی را دفع کند.» ژک لکان همین جمله را به دو طریق دیگر ترجمه کرده است : «جایی که بوده، من باید بشوم» (34) و دومین ترجمه : «آنجا یی که بوده، آنجا و غیره.»(35).

اولین ترجمۀ جملۀ فروید روی عملکرد «من» تکیه دارد که عهده دار سرکوب این-و-آن رانشی ست و تا جایی که آن را دفع یا برکنار کند. ترجمه های لکان که به ساختار جمله وفادار است، چیز دیگری می گوید : «شدن» من  - که لکان با من فاعلی در زبان فرانسه  مشخص می کند(36) به معنای باز پس گیری این-و-آن توسط من فاعلی ست(سوژه). مفهوم روانکاوی بر اساس این گزینش، سرکوب رانش ها نبوده بلکه به سوی آزادی بیان آنها نیل می کند، یعنی آرزو کردن در کمال آگاهی، یعنی با آگاهی به آن.

در حالت اوّل «من» در رابطه با ساحت اخلاقی بوده و متعادل کننده است و در جایی که در خطر و تهدید رانش ها قرار می گیرد الزامات را بجا آورده و تعادل روانی را تنظیم می کند. در حالت دیگر، «من» ساحتی ست که تمنّا را به حساب می آورد، لکان می نویسد : «تناقض ضرورتی که من را به تعهد در رابطه با علیت خودم مجبور می سازد.»

بحث پیرامون ترجمۀ این جمله و برداشتی که از آن می شود، مشخصا تعیین کنندۀ خط مشی جریان های بعد از فروید بوده و هنوز هم این برداشت ها عملکرد پیشین خود را حفظ کرده اند : به این عبارت که یا روانکاوی را به عنوان ابزار تربیتی در نظر می گیرند که می بایستی به تقویت «من» پرداخته و در رویا رویی با اعمال رانشی آن را مقاوم سازد، در این صورت  رویکرد روانشناسی – من مطرح خواهد بود که برای روانکاوی آمریکایی تکیه گاه اصلی به شمار می آید، و یا این که روانکاوی به شکل مکتبی اخلاقی تعبیر می شود که تمنّا و آرزومندی  فرد را به حساب می آورد و تنها دستور العمل آن منحصر است به آزاد سازی زبان و کلام، و فاعل باطنی (سوژه) آزاد خواهد بود که علیه رانش ها از خود دفاع کند یا دفاع نکند، و این نقطۀ عطف رویکرد لکانی ست. یعنی شیوه ای که از یک سو  فرویدیست های ارتدکس نسبت به آن معترض هستند،  و از سوی دیگر برخی آن را باز سازی نوین روانکاوی معرفی می کنند.

پیش از این، مشاهدات ما نشان دادند که فروید دو مسئله را بلاتکلیف گذاشته  بوده است، یعنی مسئلۀ اخلاق و سیاست که این دو مسئله پس از او دوباره قویا مطرح گردیدند، و بدون شک در حال حاضر نیز مطرح می باشند. جایگاه «من» نظریه ای که یکی بعد از دیگری دربارۀ آن اظهار نظر می کنند، همواره آزمون اخلاقی را در بر می گیرد، امّا در رابطه با «سیاست»، طرح آن تقریبا مثل همیشه به همان اندازه مختصر باقی مانده است که در نظریات فروید ترسیم شده بود.  «فرا- من» اجازه خواهد داد تا بیش از پیش گزینش های ایدئولوژیک مشخص تر گردند. سلسه مراتب دومین توپیک (دومین نظریه دستگاه روانی)، «فرا- من» را در مقام سرکوب گر ترین ساحت روانی معرفی می کند.

«اگر دیدگاهمان را به غرایز محدود سازیم، می توانیم بگوییم که : این-و-آن رانشی فاقد اخلاق می باشد، در حالی که «من» سعی می کند بر اساس اخلاق رفتار کند، و «فرا- من» می تواند در حد افراط خیلی اخلاقی باشد و علاوه بر این به اندازۀ این-و-آن رانشی شقاوت بورزد.» (فروید: من و این-و-آن رانشی) سخت گیر، خشن و حتی به طوری که لکان می گوید مبتذل و وحشی ست : فرا- من غالبا به معنای مجازی سرکوب غرایز توسط ممنوعیت های فرهنگی می باشد. چنین عامل بازدارندۀ دهشتناکی که در عین حال با تصویر پدر وجوه مشترکی پیدا می کند (همانطور که در مورد هانس کوچولو به یاد داریم که سبیل پدر او سیاه است و پوزه بند اسب خطرناک به شکل مجازی در رؤیای او مشاهده می شود) که از روندی پیچیده بر می آید : خشونت نزد فرد به طرف خود او باز می گردد، و این توهم را ایجاد می کند که گویی به سبب قانون بیرونی بوده در حالی  که خشونت از درون خود او علیه او اعمال می شود :

«سخت گیری مقدماتی فرا - من به این معنا نیست...که خشونت و فشار از سوی «شیء مطلوب»  بوده، بلکه به این معناست که خشونت از جانب خود کودک نسبت به خودش  تحمیل می شود.» (ناملایمات در تمدن)(37)

مفهوم فرا- من  در نظریات فروید به تدریج پیرامون موضوع کودک، ترس های غالبا بیمارناک، نظیر آن چه در مورد هانس کوچولو و عقدۀ ادیپ مشاهده می کنیم، شکل می گیرد. در واقع بند و بست های ساختاری در دومین توپیک از ایدئولوژی خانواده جدا نیست و فرا- من نمایندگی آن را به عهده دارد. ولی برای درک وسعت و اهمیت این موضوع، می بایستی به نخستین آثار مردم شناسانۀ فروید مراجعه کنیم.  او به شکل منطقی فرایضی دربارۀ سیر تحولی ساختار خانواده ارائه می دهد. فروید می بایستی کاملا اصل بی زمانی ناخودآگاه را تا نخستین خانوادۀ بشری به کار می بست تا بازماندۀ احساس نیرومند و پیچیده ای مثل خشونت علیه پدر و عشق نسبت به مادر در روانشناسی کودک را توجیه می کرد. بر این اساس او بارها به وسیلۀ مقولات روانکاوی، پیدایش خانوادۀ بشری را باز نویسی کرد.

+ نوشته شده در 3 May 2009ساعت توسط مترجم حمید محوی |

مطالب قدیمی‌تر